|
|
|
۱۳۸٤/۳/۸ عشق + تو :باز عشق امد و اتش بدل و جانم زدخنده بر سوز دل و ديده گريانم زدمن که دامن زغم عشق کشيدم همه عمراتش اين شعله سوزنده به دامانم زدپرتو چشم سياه تو به اشکم افتادبرق اين شام سيه خنده ببارانم زداشک عشق امد و گلهای اميدم بشکفتخيمه اين ابر بهاران به گلستانم زد************************************ عشق چيست؟ برقيکه خرمن وجود بشر را اتش ميزند/ نيروئيکه ارابه روح ما را بحرکت مياورد/جرقه ای که از کانون عظيم اسمانها در قلب ناچيز انسان فرود ميايد/ گردونه اتشينی که ما را به منزلگه خدايان رهبری ميکند/ صاعقه ای که تار و پود وجود را درهم ميريزد/ نوريکه صحنه تيره حيات را روشنی می بخشد/ شعله خموشی ناپذيری که دو قلب فنا شدنی را درهم مياميزد و از ان ميان جز يک روح بيرون نمی اورد.دلدار عزيزم هنوز هر لحظه که با چشم دل بسوی تو مينگرم نفس عاشقانه باد صبا را ميبينم که گيسوان پر شکنت را پريشان ميکند . نميدانی که چهره تابناک تو در پس اين حجاب تيره / چون نخستين جلوه سپيده دم که پرده ظلمت سحرگاهان را پاره کند چه زيبا و رويا انگيز است.دلبر من خورشيد با همه درخشندگی و جلالش در پايان هر روز ناپديد ميشود و جای خويش را بتاريکی شب ميسپارد / ولی افتاب عشق تو جاودانه در اسمان دل من ميدرخشد و جان می بخشد. اين روزيست که شبی بدنبال ندارد.بارها افسرده و تنها برای اينکه غم دل جز با محرم راز نگويم روی به صحرا ميکنم و عنان دل بدست اشک می سپارم/ تا ان هنگام که دست لطف تو سيل سرشکم را خشک کند و گونه های سوزانم را نوازش دهد. دلدارم/ عزيزم سخن بگو/ چقدر اهنگ جانفزايت در دل تاثير ميکند گويی هر کلامی که از ميان دو لب تو بيرون ميايد اوای فرشته ايست که مرا از اين عالم بدر ميبرد و در اسمانها پرواز ميدهد. هنگاميکه اواز دلربای تو در گوش من طنين می افکند روح شيفته من همچون معبدی که ناقوسهای خود را بنوازش دراورد بخويش ميايد و نغمه سرايی اغاز ميکند.کلامی بگو و خاموش شو/ همين برای من کافيست! وقتی که از تو تنها اهنگی بگوش من رسد/ روح من همه انديشه ترا در ميابد. ايا نديده ای که چگونه هنگاميکه جويبار کوچک زمزمه کنان از ميان فرش چمن ميگذرد هر شاخه علفی کوچکترين صدای انرا در خود نگاه ميدارد؟/؟ دلدار عزيزم مگر نديده ای که چون فصل خزان فرا رسد پرستوهای عاشق دوبدو اشيان پيشين خود را ترک ميگويند و بسوی مناطق دور دست بال و پر ميگشايند؟ ای پرنده من اينجا لانه تست/ پر باز کن و در ان فرود ای و انگاه سخن بگو/ لبخند زن و نغمه سرايی کن/ بگذار لختی چند بشنيدن اهنگ دلربای تو غم عالم فراموش کنم و در اسمان انديشه بال و پر بگشايم.دلدارم / مهتاب با همه درخشندگی و زيباييش وقتی جمال و رخ زيبای ترا ميبيند خود را در پس ابرها پنهان ميسازد و يا يونانيان به الهه زيبايی خود افروديت( ونوس ) ميبالند . که اگر سيمای زيبايت را ببينند ترا الهه عشق و زيبايی مينامند.دوستت دارم و دوستم بدار. |
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|