۱۳۸٧/۸/٢٦

مامان بخدا خیلی دوست دارم

مامان بخدا خیلی دوست دارم:

دیشب وقتی به خانه امدم مادر خوبم خانه نبود پیش خودم گفتم حتما رفته خرید/ یا قدم بزنه . زیاد نگران نشدم. وقتی امد و ازش سوال کردم گفت دکتر بودم  و چیز دیگری نگفت. تا امروز صبح متوجه شدم نگرانه و تشویش داره ازش سوال کردم و بجای مامان خوبم خواهرم گفت مادر کسالت دارد و خود دکتر هم نگران شده و .............. سرم به دوار افتاده بود و لبانم خشک . تا پنج شنبه که جواب ازمایش را میدهند باید خون دل بخورم و صبر کنم هر ثانیه برام طولانی میگذرد.

خدایا  ۴ ساله پدر خوبم را از من گرفتی و تمام دلخوشیم تو زندگی همین مادرم است / خدایا مادرم کسالتش بر طرف بشه/ خدایا من شفای مامانم از تو میخوام. خدا جونم خودت میدونی مامانم چقدر مهربون و با خداست خودت میدونی او ازارش حتی به مورچه هم نرسیده خدا جونم مامان خوبم بیماریش خطرناک نباشه . با همه وجود فریاد میزنم و از درگاهت میخوام مامانم را برام نگه داره. خدایا اگر بیماریش خطرناکه اون بیماری را به من بده و مامان خوبم را شفا بده

ای دوستانی که این مطالب را میخوانید ترو خدا برای مامان دعا کنید. و الان که این مطالب را مینویسم چشمانم لبریز از اشک است و دارم داغون میشم و از شما دوستان معذرت میخوام که این مطالب را حرفهای بی ریای دلم را زدم و قواعد و دستور نگارش را رعایت نکردم

مادر مهربونم دوستت دارم...

مادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من،

وقت روییدنم باران مهربانی بودی که سیرابم کند، وقت پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد وقت بیماری ام طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند وقت اندرزم حکیم آگاه که به نرمی زنهارم دهد وقت تعلیمم معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را درگوشم زمزمه میکند

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان