|
|
|
۱۳۸٧/۱٠/٢٢ مجنون مثل من. لیلی مثل....؟!!؟ تو
مجنون مثل من/ لیلی مثل ..؟! تو
قصه من وتو داستان یه ساعت شنی, ساعتی که سنگریزه هاش تومشت توئه... عاقبت عشق من هرچی که باشه شیرین نیست..... طعم تلخشو میتونم توی نگاههای سردت ببینم , فردا, فردایی که تقدیر سپید تو از سرنوشت سیاه من جدا میشه, من تموم میشم ,منو این داستان پر حادثه.. میشم یه خاطره گوشه ذهن پر مشغله تو, خاطره ای که حتی ارزش یاد اوری هم نداره داستان من پر از روزهای انتظار بود واسه پسرک ساده دلی که خیال میکرد میتونه با یه قلب عاشق دختر زیبای ارزوهاشو ماله خود کنه ,غافل از اینکه شاهزاده رویاهای تو با اسب سپید و قصر طلایی گوشه ذهنت منتطر بود تا تورو از تو خواستگاری کنه ! من با دستهای خالی و بی اسب و قصر از عشق گفتم, عشقی که برای تو هیچ بود... ایده ال تو من نبودم واین عشق مسخره برای تو سهمی نداشت.. نشستم , چشمهام به مشتهای بسته تو دوخته شده , بازکن و بهم نشون بده, نشون بده که دیگه سنگریزه ای نمونده , ساعت شنی خیلی وقته به اخر خط رسیده...... وقتی که خاطرغمگین تو هنوز تو خونه منه یعنی که بار غم بی تو شبها رو شونه منه غمبارعشق تو رو دوش میکشم ,پاپس نمیکشم با این خیال پوچ, که چشمهای تو دیوونه منه.. اول بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد. دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم. * سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق. * و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان. و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد. سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر* آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود. |
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|