۱۳۸٧/۱۱/٦

گامبی

گامبی*

333

گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین

گفتی خداحافظ تو گفتم همین گفتی همین

گریه نکردم پیش تو با این که پرپر می زدم

با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم

بازی عشق تو رو جانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم

شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن می زدم

قلعه دل اسب غرور لشگر تارو مار عشق

دادم به ناز رخ تو این همه یادگار عشق

گفتم ببر هرچی که هست رقیب جلد چیره دست

گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست

گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین

گفتی خداحافظ تو گفتم همین گفتی همین

زندگی شطرنج دنیا و دل است/ قصه ی پررنج صدهامشکل است/شاه دل کیش هوسها می شود/ پای اسب آرزوها در گل است/ فیل بخت ما عجب کج می رود / در سر ما بس خیالی باطل است /ما نسنجیده پی فرزین او /غافل از اینکه حریفی قابل است/مهره های عمر من نیمش برفت/ مهره های او تمامش کامل است. 

 زرد است که لبریز حقایق شده است/ تلخ است که با درد موافق شده است / شاعر نشدی وگرنه میفهمیدی/ پاییز بهاریست که عاشق شده است

چندیست که بیمار وفایت شده ام/ در بستر غم چشم به راهت شده ام/ این را تو بدان اگر بمیرم روزی/ مسئول تویی که من فدایت شده ام.

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

گامبی: در بازی شطرنج به مهره فدایی گامبی میگویند

گا

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان