۱۳۸۸/۱/۱٦

هنوز رفتنت را باور ندارم

هنوز رفتنت را باور ندارم

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

پدر خوب و مهربانم چه ناباورانه ۵ سال از رفتنت گذشت

۵ سال با یاد تو سپری کردم. ۵ سال با اشک خاطرات با

تو بودن را در ذهنم مرور کردم.

پدر خوبم وقتی به شیراز امدم همش تو این فکر بودم که

دارالرحمه بیام و کنار مزارت ارام بگیرم. پدر خوب و

عزیزم وقتی سنگ قبرت را دیدم عنان از دست دادم و

اشک ریزان بسمت مزارت دویدم . و با اشک و اه سنگ

قبرت را شستشو دادم. بابای خوبم / مادرم را دیدی به

خاطر فراغت چه تکیده و نحیف شده؟ دیدی چگونه بغض

فرو خورده اش ترکید و چگونه گریه میکرد؟

ایا خواهرم را دیدی همان دختر کوچک ته تغاریت . دیدی

چگونه سنگ قبرت را بغل کرده و میبوسید؟

بابا جان همیشه بیادت بوده و هستیم و امیدوارم تو ان دنیا

با ائمه و معصومین محشور باشی.

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان