۱۳۸۸/٢/٧

یک قصه ناتمام ........تمام شد

یک قصه ناتمام........تمام شد

سلام دوستان خوبم. این ضرب المثل را حتما بارها و بارها شنیدید و گفتید که کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به ادم میرسه.

مطلبی را که میخوام اغاز کنم بی شباهت به این ضرب المثل نیست. اسمش را نمیدونم چی بگذارم بگذارم یک رمان؟ یا یک واقعیت ؟ شما خودتان هر چی دوست دارید خطابش کنید :

یک مردی بود که اسمش مهم نیست ولی برای این درام که باید اسم داشته باشد یک اسم مستعار میگذارم و او را شهرام مینامم چون از اسم شهرام خوشم میاد

این اقا شهرام قصه ما برای خرید و گردش به مرکز تجاری گلستان رفته بود ( تهران- شهرک غرب ) ساعت حدود ٨.٣٠ بعداز ظهر بود . ادمهای رنگ وا رنگ از کنارش رد میشدند . دوستان که در تهران هستند منظور مرا متوجه میشوند و برای اطلاع دوستان شهرستانی باید بگم مرکز تجاری گلستان تقریبا نمایشگاه مد لباس است و دختران و زنان و اقایان و پسران انواع اقسام لباس بر تن میکنند و انواع و اقسام ارایش میکنند یا خود را اراسته میکنند و در این مکان به خود نمایی مشغول میشوند.

شهرام هر از چند گاهی مقابل ویترین یک فروشگاه توقف میکرد و لباس ها را نگاه میکرد و حرکت میکرد. باران با شدت میامد و خوبی این مرکز مسقف بودن ان است و شهرام میخواست تا باران قطع شود و از انجا خارج گردد.

در همین اثنا او چشمش به یک دختر جوان حدود ١٨ ساله افتاد و دلش یک ان فرو ریخت ... اوه غیر ممکنه ......... نکنه او باشد؟......... نه امکان ندارد این دختر خیلی جوان است.  دختر سرخوش و با خنده داشت ویترین فروشگاهی را نگاه میکرد و منتظر کسی بود...........چقدر این دختر شبیه اوست؟؟!!

شهرام خاطرات براش زنده شد و افکارش به ٢٠ سال قبل رفت به ان موقع که او یک پسر ١٧ الی ١٨ ساله بود و به شیراز رفته بود:

یک مهمانی پارتی بود که پسر عمه شهرام به ان دعوت داشت و چون شهرام هم به شیراز رفته بود به اتفاق به ان پارتی رفتند . موزیک تندی فضای سالن را در بر گرفته بود و دختران و پسران دیگری بودند که یا مشغول گفتگو بودند یا می رقصیدند. شهرام به اتفاق پسر عمه اش به میان جمعی رفتند که از دوستان پسر عمه بودند و او شهرام را به انان معرفی کرد و گفت که از تهران امده . باری شهرام با مجلس اشنا شد و چند باری با انها رقصید و ٢ تا دختر بودند که دوست داشتند با او دوست شوند ولی شهرام حواسش به دختر دیگری بود که قیافه بسیار زیبا و شرقی داشت با ابروهای بهم پیوسته و کشیده .

شهرام ارام به سمت او رفت و اندک اندک با هم اشنا شدند . رعنا دختری زیبا  بود و هم سن خود شهرام با هم خیلی حرف زدند و اخر مجلس هم شهرام او را به منزلشان رسانید و شماره به هم دادند و قرار گذاشتند. اواسط تیرماه بود و گرما بیداد میکرد . انطور که متوجه شدید و اشاره کردم اسم ان دختر هم مثلا رعنا بود. شهرام ان شب حسابی به فکر رعنا بود و ثانیه شماری برای صبح میکرد چون قرار بود به اتفاق رعنا به باغ ارم بروند....................

رعنا من شیراز امدم قصدم یک هفته بود ولی الان یک ماهه من شیرازم انهم به خاطر تو.. پدرم قلبش ناراحت است و فردا دارم میرم تهران.

نه شهرام جون حالا باز هم بمان... من دوستت دارم........... اشک در چشمان این دو جوان حلقه زده بود و ارام اشک میریختند ........منهم دوست دارم

هر روز شهرام و رعنا با هم تماس تلفنی داشتند و از عشق و دلدادگی سخن میگفتند  . تا اینکه مقرر شد رعنا خانواده اش را در جریان بگذارد و همچنین شهرام .

اواسط مهر ماه بود شهرام سال چهارم دبیرستان را میگذراند و همچنین رعنا

مادران انها با هم تلفنی صبحت کردند و مقرر شد شهرام و خانواده اش به شیراز بروند برای خواستگاری .................................

مراسم خواستگاری به خوبی برگزار شد . خانواده رعنا جزو اعیان شیراز بودند و دو روز بعد از خواستگاری جشن مفصلی برای نامزدی ان دو زوج جوان در یکی از باغات شیراز برگزار شد و حلقه نامزدی در انگشت هم کردند و روز بعد از ان شهرام و خانواده اش به تهران بازگشتند.

زندگی برای این دو عاشق خیلی زیبا شده بود و هر روز با هم تماس داشتند و از اینده و زندگی با هم سخن میگفتند...... زمستان رسید و سرما در این دو عاشق اثر نکرد و ثانیه شماری میکردند که عید زودتر بیاد و شهرام به شیراز برود.................................................

دو روز مانده به نوروز و سال نو شهرام با خانواده به شیراز رفتند..... او دل تو دلش نبود دلش برای محبوبش تنگ شده بود وکمی دلهره داشت..... اخه چند روزی بود که موفق نمیشد با رعنا صبحت کند ......

به شیراز که رسیدند او فورا به حمام رفت و خستگی مسافت را از تن بیرون کرد و لباس اراسته بر تن کرد و سوغاتیها را برداشت و بسوی خانه یار روانه شد.............

پایان قسمت اول........................

باقی این قصه را در مطلب بعد بیان میکنم

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان