|
|
|
۱۳۸۸/٢/۱٢ فصل دوم قصه ناتمام.......
فصل دوم قصه ناتمام........
سلام مجدد دوستان خوبم. اگر موافق باشید قسمت دوم این قصه را پیگیری کنیم: به انجا رسیدیم که شهرام پس از اینکه به شیراز رسید فورا به حمام رفت و خستگی سفر را از تن زدود و کادو ها را برداشته رهسپار خانه رعنا شد. رعنا خانه اشان در خیابان عفیف اباد بود . ئر راه که میرفت به این تفکر بود که 2 روز به سال تحویل مانده و جوری برنامه ریزی کند که سال تحویل کنار رعنا باشد . ولی از یک طرف دل شوره عجیبی سراسر وجودش را گرفته بود و هی مدام شیطان را لعنت میکرد و پیش خود میگفت برای چی دلواپسی؟ این نگرانی نیست. چند ماهه رعنا را ندیدی بی تاب شدی. ولی از یکطرف حسی به او میگفت چرا تو این چند روز هر چی زنگ به رعنا زده گوشی را برنداشتند؟ چرا خود رعنا تماس نگرفته؟ با این تفکرات به خانه رعنا رسید و زنگ خانه را بصدا در اورد. پس از مدتی مادر رعنا از ایفون گفت کیه؟ سلام مادر جان. شهرام هستم . چند لحظه صبر کنید. و ایفون را قطع کرد. یعنی چه؟ چرا درب را برویم باز نکرد؟ پس از دقایقی مادر رعنا به دم در امد و درب را شخصا باز کرد. سلام مادر جان. حالتان چطوره؟ مزاحم شدم و.......... سلام اقا شهرام رعنا منزل مادر بزرگش است . چرا قیافه مادر رعنا اینجوری شده؟ مشخص است که زیاد گریه کرده. و چرا رعنا منزل نیست؟ چرا....؟ و چراهای دیگر شهرام خودش را کنترل کرد و گفت مانعی ندارد خانه کدام مادر بزرگش است که خودم الان انجا برم؟ نمیدونم خانه کدام مادر بزرگش است. ولی لطفا چند لحظه داخل بیایید پدر رعنا با شما کار دارد. چرا مادر رعنا انقدر رسمی حرف میزند؟ چرا از دیدن من خوشحال نشد؟ چرا پریشانه؟ پدر رعنا با من چکار داره؟ چرا احوال پدر مادرم را نپرسید؟ اتفاقی افتاده مادر جان؟ نه... نه.... چیزی نشده.... بفرمایید داخل. و از جلوی در کنار رفت. شهرام به داخل رفت . خانه ای ویلایی دو بلکس و بسیار اعیانی . پدر رعنا را مشاهده کرد که پیپی روشن کنار لب دارد و مشغول مطالعه بود . سلام اقای........( با پوزش از گفتن فامیلی ایشان معذورم ) و از این به بعد ایشان را پدر رعنا خطاب میکنم. سلام اقا شهرام. خوش امدید. و از جا بلند شد و به طرف شهرام رفت و با او دست داد. شهرام کادوها را به مادر رعنا داد و گفت قابل شما را ندارد. به جای مادر رعنا پدر رعنا پاسخ داد : اینکارها چیه؟ باز ممنونم شهرام جان بیا بشین اینجا. خانم دو تا چایی برامون بیار و کسی مزاحممون نشه خوب شهرام جان کی از تهرون امدید و شهرام هم پاسخش را داد ولی دل شهرام مثل سیر و سرکه میجوشید. اقای.... رعنا کجاست؟ رعنا خونه مادر بزرگش است. رفته برای عید کمی کمک مادر بزرگش باشه. کدام مادر بزرگش؟ مادر شما یا م.... نگذاشت حرف شهرام تمام شود. فرقی نمیکنه انچه مهمه اینه که خانه نیست و در ادامه شروع به صبحت کرد: شهرام جان چند سالته؟ 18 سال چکاره هستی؟ شهرام گفت اقای.... متوجه این سوالات شما نمیشم. شما خودتان بهتر میدونید و چند ماه پیش که برای خواستگاری امدیم پدرم برای شما همه چیز را گفت و....... شهرام جون مگه عیب داره باز سوال کنم؟ نه بفرمایید سربازی رفتی؟ اقای.... من امسال سال اخر دبیرستانم و قرار ما بر این شد که من درسم را تمام کنم و پس از گذرانیدن سربازی در فروشگاه پدرم مشغول به کار شوم و با رعنا ازدواج کنم . قرار شد رعنا هم در این مدت درسش را تمام کند و........شما با همه اینها موافقت کردی و گفتی ارزویم خوشبختی دخترم است و حالا واقعا گیج شدم. نمیدونم منظورتان چیه شهرام تو رعنا را دوست داری؟ این چه حرفیه؟ رعنا عشق منه. بله رعنا را از خودم بیشتر دوست دارم. شهرام جان منم دخترم را دوست دارم حتی بیشتر از تو و اینده رعنا برام مهمه . تو هنوز محصلی / نه کار داری / نه سربازی رفتی/ نه خانه مستقل داری / هنوز هم بچه ای . هم تو بچه ای هم رعنا یعنی دهانتان بوی شیر میده. لپ کلامو بهت بگم اگر به رعنا علاقه داری / اگر واقعا دوستش داری زندگیش را تباه نکن. تو هنوز خیلی وقت داری. بیا و با سرنوشت دخترم اینگونه بازی نکن .......................................................................... پدر رعنا همینطور حرف میزد و حرفاش مانند پتک بر سر شهرام فرود میامد. شهرام بغض گلویش را بهم میفشرد ولی نمیخواست پدر رعنا اشکهای او را ببیند. اقای........ چی شده؟ واقعا چه اتفاقی افتاده؟ شما چند ماه پیش میگفتی اینها جوانند و اینده متعلق به اینهاست و ما بزرگترها باید راهنمایشان باشیم و دستشان را بگیریم . چند باری هم تا همین اواخر وفتی با رعنا تلفنی صبحت میکردم شما با من صبحت میکردی و امید به ما میدادی و...... من اینها را گفتم؟ من غلط کردم.......من ... خوردم که گفتم. و بر افروخته به شهرام زل زده بود و بعد کمی ارام شد گفت شهرام جان انطور که شناختمت و رعنا هم میگفت تو خیلی غیرتی هستی. درسته؟ بله هستم. اگر واقعا غیرتی هستی و اگر واقعا رعنا را دوست داری ولش کن. اگر طرفت امد طردش کن. نگذار رعنا نابود بشه. تو نمیتونی خوشبختش کنی. ساعتی این گفتگو ادامه داشت و پدر رعنا شهرام را مجاب کرد که از رعنا بگذرد و بعد از جا بلند شد و حلقه ای که شهرام برای رعنا خریده بود را تحویل شهرام داد و خواستار حلقه خودشان شد. زمانی که شهرام میخواست از ان خانه بیرون بیاید واقعا پشتش خمیده شده بود و خانه دور سرش میگشت. شهرام.......شهرام .... شهرام.......... عزیزم......... عشق من شهرام سرش را بالا گرفت و دید رعنا با چشمانی گریان از طبقه بالا صدایش میزند و با سرعت از پله ها پایین میایید. پدرش با عصبانیت داد کشید کدوم بیشعوری درب اتاق این نادان را باز کرد؟ برو بالا دختر خیره سر. رعنا خودش را به شهرام رساند و با چشمانی اشکبار سریع نامه ای به شهرام داد که کسی متوجه نشود و گفت شهرام من دوستت دارم. حرف بابام را گوش نده . او میخواد منو به یکی دیگه شوهر بده. پدرش با عصبانیت دست رعنا را که بر گردن شهرام انداخته بود را محکم کشید و یک سیلی محکم زیر گوش رعنا زد و هول شد به کناری و با عصبانیت به شهرام گفت اقا برو بیرون .. و این ات و اشغالهایی هم که اوردی بیرون ببر شهرام وقتی از ان خانه بیرون امد شوک زده بود و قلبش همانند گنجشک میزد . پاهاش سست شده بودند و قدرت حرکت نداشتند. به خانه خاله اش که رسید و درب را که باز کرد خاله و عمه و مادر و خواهر و دیگر زنهای فامیل دورش را گرفتند و شروع به کل زدن کردند و بعد شروع به واسونک خواندن. شهرام که تا انجا اشکش را نگذاشته بود سرازیر شود دیگر نتوانست کنترل کند و بشدت گریه را سر داد. همه با تعجب نگاهش میکردند و دورش را گرفتند. شهرام جون چی شده؟ شهرام گریه نکن. بگو چی شده؟.................. ولم کنید. تموم شد...................من و رعنا با هم عروسی نمیکنیم . و....... او خودش را با سرعت به اتاق پسر خاله اش رسانید و درب را بست و پشت اتاق نشست و های و های اشک ریختن.با هر وضعی بود همه فهمیدند جریان چی بوده و بدبختی اینجا بود که همه صاحب نظر شدند و حرفهای انان حال شهرام را بدتر میکرد. دلم مثل دلت خونه شقایق چشام دریای بارونه شقایق مثل مردن میمونه دل بریدن ولی دل بستن اسونه شقایق شهرام نه ناهار خورد و نه شام و نه از اتاق بیرون امد. نامه رعنا را باز کرد و چنین خواند: سلام شهرام عزیزم. عشق رویایی من . نمیدانم چرا باید برای عشق من و تو اینچنین شود. چند روز پیش یکی از دوستان قدیمی پدرم به پدرم گفت که یک جواهر فروش ایرانی اهل کشور قطر هنوز ازدواج نکرده و میخواد برای خواستگاری به خانه ما بیاید . پدرم بهش گفت من نامزد کردم ولی دوستش گفت با یک بار امدن مشکلی پیش نمیاد و پدرم موافقت کرد. من خیلی گریه کردم و مادرم هم خیلی التماس کرد ولی پدرم گفت عیب نداره بگذار بیاد و بره . شهرام جونم عزیزم . ان یارو طلا فروشه امد 35 ساله/ یعنی 17 سال از من و تو بزرگتر/ قد کوتاه/ شکم گنده و کچل. سه تا از دندانهایجلوش را طلا کرده بود و قیافه اش چندش اور شده بود. او همان اول برای من و مادرم سرویس طلا اورد و انقدر از پول و ثروتش گفت که بابام شیفتش شده. و بهش گفته جریان من و تو را. شهرام میخوان منو به او بدن. شهرام من نمیخوام زن این یارو عربه بشم. شهرام من ترو دوست دارم شهرام عشق من .عشق تو رعنا
تا اینکه ساعت 12.30 شب بود که همه خواب بودند بجز شهرام. حتی پسر خاله او اجازه ورود به اتاق را نداشت. در ان ساعت صدای زنگ تلفن بلند شد تا اینکه چند نفر با عجله به دم در اتاق امدند که یکی از انها پدر شهرام بود . شهرام درو باز کن...... شهرام درو باز کن شهرام که با صدای زنگ تلفن دل شوره اش بیشتر شده بود درب را باز کرد. پدر شهرام بهش گفت شهرام لباساتو بپوش بریم بیمارستان. شهرام با نگرانی گفت چی شده بابا؟ بابا چی شده؟ شهرام حال رعنا کمی خراب شده بردنش بیمارستان نمازی . مادرش الان زنگ زد. وای بر من رعنا..............رعنا جونم .........بابا رعنا چش شده؟ شهرام خودتو کنترل کن. چیزی نشده پاشو بریم. تا خود بیمارستان شهرام گریه میکرد با عجله خودشان را رساندند و دیدند پدر و مادر رعنا در راهرو ایستادند و مادر رعنا گریه میکند. چی شده خانم..... مادر رعنا تا شهرام را دید خودشو تو بغل شهرام انداخت. شهرام کمک کن/ شهرام دعا کن. شهرام رعنا خودشو کشت. شهرام رعنا خودکشی کرد . شهرام فریاد زد رعنا و از حال رفت......... دنباله این قصه را در قسمت بعدی .....................................
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|