|
|
|
۱۳۸۸/٢/۱٧ قسمت سوم قصه ناتمام.......
فصل سوم قصه ناتمام سلام دوستان خوبم. از شما متشکرم تا اینجا همراهیم کردید. به انجا رسیدیم که شهرام به همراه پدرش به بیمارستان رفت و متوجه شد که رعنا خودکشی کرده . شهرام از حال رفت و پدرش او را در اغوش گرفت و مادر رعنا پرستاران را صدا میکرد که به کمک او بیایند................ وقتی حال شهرام کمی جا امد و هوشیار شد بسختی گریست و تمام پهنای صورتش را اشک پر کرد. او مدام میگفت وای به حال پدر رعنا اگر بلایی سر رعنا بیاد . او را زنده نمیگذارم و............... پزشکان و پرستاران نوید دادند که خطر از رعنا دور شده و زنده میماند و شهرام و بقیه خوشحال شدند. در حیاط بیمارستان پدر شهرام و پدر رعنا با هم سخن میگفتند و پدر رعنا مرتب عذرخواهی میکرد و در خلال صبحتش میگفت اقا جان دخترم است و خیر و صلاح او را میخوام. من به ازدواج این دو بچه موافقت کردم غلط کردم اشتباه کردم. اقا شما خودتان بهتر میدونید این دو هنوز بچه هستند و غیره پدر شهرام نگاهی خشمناک به او کرد و گفت خبر داریم که مردی با دو برابر سن رعنا ولی با ثروت زیاد به خواستگاری امده. اقا جان تو فکر جوانی این دو نیستی بوی پول به دماغت خورده و........................... اقا شما ادم منطقی هستید با پسرتان صبحت کنید که خیر و صلاح رعنا در این است که با اقامصطفی ( اسم خواستگار پولدار) ازدواج کند. با شهرام صبحت کردند هم پدر خودش و هم پدر رعنا که اگر رعنا را دوست داری باید عشق او را از سر بیرون کنی چون پول و ثروت بالاتر از عشق است. مهم نیست رعنا میخواست خودش را بکشد مهم نیست شهرام اینگونه ملول و افسرده شده. مهم این است که یک پولدار قطری با پول اراده کرده اشیانه عشق این دو جوان را از بین ببرد........................... چند روز گذشت / چند روز سخت برای شهرام. او خبری از رعنا نداشت و رعنا هم خبری از شهرام نداشت................... چه اتفاقاتی برای این دو گذشت را حذف کنیم تا شما عزیزان خسته نشوید ولی پدر و مادر رعنا شیون کنان و گریه کنان تماس گرفتند که رعنا باز خودکشی کرده و اینبار..........و اینبار خودش را از این دنیا ی پول پرست نجات داده رعنا مرد............عشق مرد.............رعنا قربانی شهوت پرستی یک مرد کثیف پولدار شد و همچنین قربانی پول پرستی پدر طماعش شهرام حال خوبی نداشت و از لحاظ روحی حالش بد بود و دو روز در بیمارستان بستری شد و اخر به تهران بازگشتند و او و خانواده اش ملول و ناراحت بودند خانواده اش نگران حال او. تا مدتها او سیاه را از تن بیرون نکرد و تکیده شده بود............................................................................. شهرام ایستاده بود و به ان دختر نگاه میکرد که چقدر این دختر شبیه رعنا است و خاطرات در ذهنش پدیدار شده بود. همانطور که به ان دختر مینگریست حس کرد که شخصی هم دارد به او مینگرد و سنگینی نگاه را حس کرد و برگشت و نگاهش بر دیدگان ان شخص تلاقی کرد................. برای یک ان دید دارد قالب تهی میکند و از انچه میدید در بهت حیرت بود و فکر میکرد خیال است ........او رعنا بود و از ان طرف رعنا همانگونه که داشت با تعجب شهرام را نگاه میکرد اشک از دیدگان هر دو فرو میریخت و زیر لب اسم هم را صدا میکردند که رعنا با صدایی بلند گفت شهرام........شهرام او بر زمین ولو شد و شهرام خود را به او رساند و همان دختر با دختر دیگری که ١٠ ساله به نظر میرسید نگران شدند و زیر بغل رعنا را گرفتند و او را از زمین بلند کردند. مردم جمع شدند که ببینند چی شده که شهرام که هنوز در بهت و حیرت بود گفت چیزی نشده بفرمایید بروید. مامی...مامی...دو دختر خیلی نگران بودند و با تعجب به شهرام نگاه میکردند . رعنا خودتی؟ این تویی رعنا؟ شهرام؟ شهرام؟ تو مگه نمردی شهرام؟ دنباله این قصه در سری بعد...................................................
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|