|
|
|
۱۳۸۸/٢/۳٠ قسمت چهارم فصه ناتمام.....
فصل چهارم قصه ناتمام...........
سلام دوستان خوبم. ببخشید که حدود دو هفته گذشت تا بقیه مطلب را ادا کنم و ممنونم که این قصه مورد توجه شما عزیزان قرار گرفته. در قسمت قبلی به انجا رسیدیم که رعنا از حال رفت و با تعجب از شهرام سوال کرد که تو نمردی؟ رعنا مگه قرار بود من بمیرم؟ تو....تو . به من گفتند که تو مردی. ولی الان بعد از بیست سال دارم میبینمت؟!! دارم خواب میبینم؟ ان دو دختر با تعجب به این صحنه نگاه میکردند و نگران مادرشان رعنا بودند با کمک دخترها رعنا سر پا شد و به هیچکس و موقعیتش توجه نداشت و اشک با قدرت از چشمانش جاری بود و با به اصطلاح هم گریان بود و هم خندان که شهرام را دارد میبیند . شهرام هم داشت میگریست و زبانش بند امده بود. عدهای از مردم از شهرام یا رعنا سوال کردند اتفاقی افتاده؟ ولی ان دو توجه به هیچکس نداشتند. رعنا خودش را در اغوش شهرام رها کرد و صورت شهرام را غرق بوسه کرد و دستانش را دور گردن شهرام حلقه کرد. مردم به ارامی از انها دور شدند و در حالیکه لبخند بر لب انها بود به یکدیگر میگفتند اشنا هستند و پس از چند وقته همدیگر را دیدند. شهرام جان بگذار معرفی کنم این دختر بزرگم است و اسمش رزیتا است و این دختر کوچکم اسمش راشین شهرام بر خود لرزید یادش امد که ان زمان : رعنا وقتی ازدواج کردیم اسم بچه هایمان را چی بگذاریم؟ بچه هایمان؟ ٢ تا بچه کافیه . و خندید و شهرام هم با خنده و با ارزو گفت اسم پسرمان را چی بگذاریم؟ اسمش را میگذاریم شاهین اول اسم تو باشد. خوب اسم دخترمان؟ اسم دخترمان را تو بگو شهرام. خوب من میگم اسمش را میگذاریم رزیتا اول اسم تو. هر دو با هم خندیدند و شاد بودند. ولی شهرام اگر دو تا بچه امان مثلا ÷سر بودند یا دختر بودند چی؟ با هم فکر کردند و قرار گذاشتند اگر ٢ بچه پسر بودند بگذارند شاهین و شاهرخ و اگر دختر بودند بگذارند رزیتا و راشین. باز دوباره بغض گلوی شهرام را بشدت فشرد. و رعنا لبخندی زد و گفت بله من اسم بچه هامو همانی گذاشتم که با تو عهد کرده بودم. بعد با انگلیسی با دو دختر صبحت کرد و شهرام را و شهرام را به دو دختر معرفی کرد. هر دو دختر شهرام را بغل کردند و بوسیدند و رزیتا با زبان فارسی بسیار دست و پا شکسته از اشنایی با شهرام ابراز خوشنودی کرد. راشین که حدود ١٠ ساله بود به رعنا و ایرانیها اصلا شباهت نداشت و یک ذختر بچه کاملا اروپایی یا امریکایی بود با چشمان ابی و موهای بلوند و پوستی سفید که اصلا فارسی بلد نبود و انگلیسی صبحت میکرد. رعنا و شهرام به همراه دو دختر به یک رستوران بسیار دنج در همان مرکز تجاری گلستان رفتند تا ساعتی به ارامش با یکدیگر گفتگو کنند و هم شام بخورند. رعنا برام خیلی عجیبه؟ به من گفتند تو مردی. البته هم پدرت و هم مادرت گفتند و هم دکتر و پرستار بیمارستان. پدر و مادرت گریه میکردند و منکه فریاد میزدم و قبول نمیکردم به سرخانه بیمارستان بردند و جنازه تو را من خودم با چشمانم دیدم و........... شهرام جان دروغ بود من برای بار دوم که خودکشی کردم باز نجاتم دادند و انطور که بعدا از مادرم شنیدم پدرم با دکتر که فامیلمان بود صبحت میکند و منکه بیهوش بودم را قبل از اینکه تو به بیمارستان برسی به سرخانه میبرند و برای تو و پدر و خانواده ات صحنه سازی میکنند که تو فکر کنی من مردم ولی تو چی شهرام؟ من چی؟ رعنا منظورت چیه؟ چند روز بعد از خودکشی ام پدرم به سختی اندوهگین بود و روزنامه به من نشان داد که در تصادف جاده شیراز تهران ماشینی درست شبیه ماشین شما با تریلی تصادف کرده و همه مسافران در دم کشته شدند و حتی در روزنامه اسم تو و خانواده ات را جزو مقتولین نوشته بود. امان از این همه ریا و دوز و کلک که پدر رعنا انجام داده بود. او متوسل به همه کار شده بود که من و رعنا بهم نرسیم . رعنا مجاب شده بود که من مردم و منهم فکر میکردم که او مرده. وقتی خبر مردنت را در روزنامه خواندم خیلی گریه کردم و افسرده بودم و دیگه زندگی برام ارزش نداشت. پدرم به اتفاق عموهام و فامیل خیلی دلداریم میدادند و راه نجات از این افسردگی را در ازدواج با اون یارو عربه ( مصطفی) است. مصطفی چیزی بهم گفت که مقداری نرم شدم. رعنا خانم اگر با من ازذواج کنی با هم میریم قطر و کارهایمان را انجام میدیدم و برای زندگی میبرمت امریکا. به خانواده ام گفتم تا چهلم شهرام من ازدواج نمیکنم . بعد از چهلم تو من و با هم ازدواج کردیم و او خوب میدانست که قلب و عشق و روح من تو بودی و تو هستی و از او نفرت دارم بعد از چند روز به قطر رفتیم و پس از مدتی تا اماده شدن ویزا بعد به امریکا و به نیویورک رفتیم . من و او با هم صمیمیتی نداشتیم و بخدا قسم وقتی میدیدمش چندشم میشد و او را مسبب مرگ تو میدونستم. او صبحها به طلا فروشی که در نیویورک داشتند میرفت و تا شب انجا بود و من تنها تو خانه میموندم یا بیرون میومدم و قدم میزدم. بعدش هم دیدم حامله هستم و میخواستم سقط کنم ولی خواب ترا دیدم که مانعم شدی که رزیتا بدنیا امد و به خاطر تو اسمش را رزیتا گذاشتم . شهرام نگاهی به رزیتا انداخت و لبخندی زد و گفت ماشالا زیبا و قد بلند هم است مثل خودت. رعنا تشکری کرد و ادامه داد هر روز من و مصطفی دعوا بود. او ادم طماعی بود و پدرم را گول زد که اگر پدرم در کار او سرمایه گذاری کند ثروت زیادی نصیب پدرم میشود . پدر منهم نه تنها کل ثروتش را بلکه با قرض گرفتن از دیگران پول زیادی برای مصطفی فرستاد که مصطفی هم همه را بالا کشید و پدرم وقتی فهمید گول خورده مرتب به امریکا زنگ میزد و بارها به من گفت در مورد ازدواج من و تو اشتباه کرده و طلب امرزش میکرد. تا اینکه از غصه سکته مغزی کرد و معلول شذ و بعدش هم فوت کرد. اشک از چشمان رعنا دو مرتبه سرازیر شد . باری بعد از ان عیاشی ها و شب زنده داریهای مصطفی هم شروع شد و دعواهای ما بیشتر از همیشه تا از هم جدا شدیم و .......... به همراه رزیتا به سن دیگو رفتیم و من مشغول کار در جایی شدم و با مشکلات مبارزه میکردم تا اینکه با تام اشنا شدم. تام؟؟؟ بله تام . تام یک پیر مرد مهربان بود و به من و رزیتا رسیدگی میکرد . با او ازدواج کردم که ثمره ازدواجمان همین راشین است . که او سه سال پیش بعلت بیماری جان باخت . خوب این سرگذشت من بود شهرام جان. من الان ماندم و این دو دختر که همه وجودم هستند. تو این مدت ایران نیامدی؟ نه نه . مامانم حالش بده منم نمیتونستم بچه ها را انجا ول کنم و بیام برای انها مرخصی گرفتم و با خودم اوردمشان. ما سه هفته شیراز بودیم و برای ۴ روز دیگه بلیط داریم برای برگشت گفتم بیایم تهران تا هم خودم و هم بچه ها تهران را هم ببینند و ...خوب تو چکار میکنی شهرام جان. تو تعریف کن ....................................... اخرین قسمت این قصه را در فصل اخر خواهم نوشت . البته در این فاصله که این قصه را در وبلاگ فصل به فصل مینوشتم چند تماس تلفنی رعنا به شهرام داشت که خیلی مهم است. از شما دوستان که این فصه را دنبال کردید تقاضا میکنم قسمت اخر را که در فصل بعد مینویسم را حتما بخوانند و راهنمای شهرام باشند . چون شهرام الان بیشتر از هر وقت محتاج راهنمایی دوستان است. به امید دیدار دوستان خوبم..............................
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|