|
|
|
۱۳۸۸/۳/٩ قسمت پنجم قصه ناتمام.......
فصل پنجم قصه ناتمام..............
روز ها از پی هم میگذرند و فراموش میشوند ولی ای آخرین رویای عشق ، هیچ چیز ترا از یاد من بیرون نمی برد. دلبر من ، خورشید با همه درخشندگی وجلالش در پایان روز نا پدید می شود وجای خود را به تاریکی شب می سپارد . ولی آفتاب عشق تو جاودانه در آسمان دل من می درخشد وجان می بخشد این روزی است که شبی بدنبال ندارد سلام دوستان خوبم. از یک جهت خوشحالم که همراه من این داستان را دنبال میکنید و از شما پوزش می طلبم که هم این داستان را کش میدهم و هم دیر به دیر به روز میرسانم. مرا ببخشید. در قسمت قبلی به انجا رسیدیم که رعنا خلاصه ای از زندگیش را به شهرام بازگو کرد و از شهرام خواست که چه کرده و چگونه زندگی میکند . قبل از اینکه شهرام بخواهد شروع به حرف زدن کند رعنا سوال کرد خوب شهرام جان کی ازدواج کردی و چند تا بچه داری؟ شهرام لبخند تلخی به او زد و ئلسترش را به ارامی سر کشید و گفت زمانی که ان بازی را پدر خدابیامرزت انجام داد انچنان طبیعی بود که همگی باورمان شد که تو فوت کردی. من به اتفاق خانواده به تهران بازگشتیم چه باز گشتی من همانند دیوانه ها بودم و اعصابی داغون و با کسی حرف نمیزدم. یادم میامد که چند روز قبلس به چه امید و ارزویی به شیراز میامدم و الان با قلبی اکنده و غروری لگد کوب شده و محبوبی از دست داده دارم بر میگردم. گاهی اوقات ارام گریه میکردم. باری به تهران برگشتم و ان سال با تجدید و تک ماده بالاخره دیپلم گرفتم . من تا یکسال پیراهن سیاه عزای ترا از تن بیرون نکردم و تا یک سال صورتم را اصلاح نکردم . یک مرده متحرک بودم و بس. به سربازی رقتم و ٢ سال خدمت سربازی کردم و بعد از ان در کنکور شرکت کردم و قبول شدم و به دانشگاه پا گذاشتم . میخواستم همانی شوم که پدرت به رخم میکشید . در کنار دانشگاه به کاسبی هم مشغول شدم . و همیشه گفتار پدرت همانند پتک در سرم کوبیده میشد و صورت زیبای تو و خاطرات با تو بودن هیچوقت از جلوی چشمانم دور نشد و همچنین ان جنازه در سرد خانه بیمارستان. قلبم همانند سنگ سفت و سرد شده بود و نیت کرده بودم عشق هیچکس را به قلبم راه ندم . خانواده ام برام دست بکار شده بودند و مرتب عکس دختر یا تعاریف چند دختر را برام میکردند که بیا و ازدواج کن الان چند ساله رعنا به رحمت خدا رفته. بیا و لجبازی نکنو روح اون خدا بیامرز را ازار نده. ولی پاسخ من منقی بود و میگفتم نه من ازدواج بکن نیستم. دختران و زنان زیادی به زندگیم وارد میشدند ولی هیچکدام حتی برای یکبار هم از من ابراز عشق و دلدادگی نشنیدند. و گاهی با این دوست بودم و گاهی با اون یکی ولی عشق جایی نداشت. بعضی از انها میگفتند تو قلبت سنگ است انهم سنگ خارا و من فقط لبخند میزدم.دانشگاه را تمام کردم و کسب و کارم را رونق بیشتری دادم .. تا اینکه اون اتفاق تلخ برام افتاد و مرا بسیار دگرگون کرد و انهم مرگ پدرم بود و............ رعنا با تعجب و نگرانی سوال کرد: مرگ پدرت؟ اوه نه... باورم نمیشه.. بابا مرد؟ و شهرام اشک بر گونه اش غلطید و با سر تایید کرد. اشک پهنای صورت رعنا را گرفت و گفت خدا بیامرزتشان. ولی بابا ورزشکار بود و کشتی گیر چگونه مرد؟ او سنی نداشت. شهرام گفت او ارزوی دیدن عروسی تنها پسرش را به گور برد. یعنی تو تو .... شهرام... تو زن نگرفتی؟ تا الان مجرد ماندی؟ اه شهرام و دست شهرام را در دست گرفت و لبش را بر دست شهرام گذارد و بر ان بوسه زد و در همان حال هم به سختی میگریست. فضای خاصی حکمفرما بود. رزیتا و راشین با حیرت به ان دو خیره بودند و نگران مادرشان بودند. و شهرام دستش در دست رعنا بود و رعنا همانگونه که بر دست شهرام بوسه میزد با اشک چشمانش دست شهرام را خیس کرده بود و شهرام هم ارام ارام میگریست. چه بر سر این عشق پر شکوه اورده بودند چرا ؟؟؟؟؟؟؟ چرا نگذاشتند این دو دلدار بهم برسند چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا پس از دقایق طولانی رعنا سرش را از روی دست شهرام برداشت و اشکهایش را پاک نمود و برای دو فرزندش توضیحاتی به زبان انگلیسی داد. عجیب این بود که هر دوی دختران از جا بلند شدند و دست بر گردن شهرام نهادند و و او را بوسیدند و رعنا گفت: حرف رعنا درست همان حرف دوست خوبمان ( یک قطره اشک ) بود که کامنت گذاشته بودند. ببینید چقدر این دو حرف شبیه هم است: شهرام این خواست خدا بوده که من به تهران بیام و برای امشب به اینجا بیام و تو هم درست همین ساعت و دقیقه و ثانیه اینجا باشی و همدیگر را ببینیم. اگر فقط یک ثانیه یا یک لحظه اینور یا انور بود من و تو همدیگر را نمیدیدم و همدیگر را مرده میپنداشتیم. پس تو باورم نمیشه ازدواج نکردی؟ تو به عشقمان پابند بودی؟ شهرامم شهرام خوبم ....................... پس از صبحتها و صرف شام شهرام با ماشین انها را کمی در شهر گرداند و سپس بطرف هتل استقلال ( هیلتون ) رهسپار شدند. رزیتا و راشین از مسئول هتل کلید اتاق را گرفتند و به مادرشان و شهرام شب بخیر گفتند و ان دو را بوسیدند و رفتند و شهرام و رعنا به لابی هتل رفتند. ٢٠ سال حرف داشتند بهم بزنند . تا ساعت ٣ نیمه شب ان دو در لابی هتل با هم گقتگو میکردند و بعد قرار برای روز بعد ساعت ١٠ صبح گذاشتند و شهرام از رعنا خداحافظی کرد و بیرون از هتل امد. شهرام حسابی داغ بود . با اینکه نم نم باران باز شروع شده بود و هوا تقریبا سرد بود ولی شهرام نه احساس سرما میکرد و نه توجهی به نم نم باران داشت. او اتومبیلش را از پارکینگ هتل بیرون نیاورد و مایل بود قدم بزند و فکر کند................................ صبح مادر شهرام از خواب صدایش کرد . ان بنده خدا نمیدانست که شهرام تا ساعت ۴ صبح زیر باران بوده و تازه ساعتی نیست که خوابیده . شهرام از خواب بیدار شد دید ساعت هفت و نیم است |
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|