|
|
|
۱۳۸۸/۳/۱٧ فصل اخر قصه ناتمام.........
فصل اخر قصه ناتمام........
سلام دوستان خوبم. اخرین فصل این قصه را خدمتتان بازگو میکنم . به انجا رسیدیم که مادر شهرام طبق روال همیشه او را ساعت هفت و نیم صبح از خواب بیدار کرد. حال ادامه مطلب: شهرام خمیازه ای کشید و به سختی از خواب بیدار شد. اخه او ساعتی بیش نبود که به بستر رفته بود. به حمام رفت و بعد از استحمام و اصلاح صورت پیش مادرش به اشپزخانه رفت و روی او را بوسید. مادرش چای داغ برایش ریخت و شهرام همانگونه که لثمه ای نان و پنیر میخورد به مادرش گفت مامان بگو دیشب چه کسی را دیدم؟ مادرش گقت خوب کی را دیدی؟ نه مامان شما بگو. مادرش نام دو سه نفر را اورد و شهرام همانطور که لقمه را میجوید با سر گفت نه. مادرش خسته شد و گفت اول صبحی سوال پیچم میکنی؟ خودت بگو دیگه. مامان من رعنا را دیدم. کدام رعنا؟ مامان رعنا را میگم. رعنای... نامزد سابقم. مادرش گفت خدا بیامرزتش. چه دختر خوبی بود. بعد اهی کشید و گفت پدرش اون خدا بیامرز را جوون مرگ کرد. و همچنین ترا که به خاطر عشقت به اون خدا بیامرز دیگر هیچ دختری را به قلب و زندگیت راه ندادی. خوب چی خواب دیدی؟ مامان جان من خواب ندیدم من رعنا را در گلستان دیدم. مادر گفت خوبه خوبه. کم سر به سرم بذار. حالا چی شد گه بعد از اینهمه سال یاد اون خدا بیامرز افتادی؟ مامان جان بخدا سر به سرت نمیگذارم. به جان خودت دیشب دیدمش. مادر دلش هورپی ریخت و شهرام ماجرای شب گذشته را برای مادرش تعریف کرد. مادرش گریه میکرد و گفت الهی شکر که زنده است ولی پدرش ترا بدبخت کرد. بابای خدا بیامرزت ارزوی ارزوی ترا داشت و ناکامش گذاشتی و هیچ زن و دختری را تو دلت راه ندادی هیچ من و بابات را هم ارزو بدل گذاشتی. شهرام لباسش را پوشید و کراواتش را مادرش کمکش کرد بزند و خواست به سمت هتل برود مادرش گفت برای ناهار به اینجا بیارش. زشته دختر غریب با بچه هاش تو این شهر تنها بمونن. رعنا و رزیتا و راشین در لابی هتل منتظر شهرام بودند و هر سه با دیدن شهرام بسوی او امدند و شهرام را بوسیدند. و برای گشت و گذار از هتل خارج شدند. رعنا جان مامان برای ناهار دعوتت کرده. اوه شهرام. به ایشان گفتی منو دیدی؟ بله گفتم. شهرام به خاطر کارهای پدرم رویم نمیشود تو چشمان مادرت نگاه کنم. نه رعنا جان تو چه تقصیری داشتی. پدرت مقصر بود . اتفاقا مادرم خیلی دوست داشت و دارد. رعنا خندید و گفت منهم دوستشان داشته و دارم. پس ثبل ار رفتن به یک گل فروشی بریم تا من گل بگیرم. رعنا جان تو خودت و بچه هات گل هستید نمیخواد. نه شهرام جان باید بگیرم. وقتی زنگ خانه را شهرام زد رعنا تشویش داشت. رعنا چی شده؟ این همان خانه ای است که داشتید میساختید؟ بله رعنا . رعنا چشمانش پر از اشک شده بود به بچه هاش با زبان انگلیسی گفت من قرار بود عروس این خانه و خانواده بشم ولی.... اشک امانش را برید. رعنا اشکات را پاک کن الان میخواهیم وارد شویم. مادر و خواهر شهرام به اتفاق شوهر خواهر شهرام به استقبال رعنا به دو در امدند و وقتی چشم رعنا و مادر شهرام بهم افتاد عنان از دست دادند و همدیگر را در اغوش گرفتند و بسختی گریه کردند. زبان و کلام ثاصر است از این صحنه گفتن. چه بی ریا و عاشقانه اشک میریختند و شهرام و بقیه تحت تاثیر ان دو به ارامی اشک میریختند. خواهر شهرام هم به مادر و رعنا ملحق شد و او هم دستهایش را روی شانه هر دوی انان گذاشت و گریست. اوه تو... هستی؟ ماشالا چه بزرگ شدی ان موقع یک دختر کوچولو بودی. و با این حرف همه اشکها را از گونه پاک میکردند و لبخند میزدند. و به اتفاق به خانه رفتند. پس از تعریف کردن خاطرات و صرف ناهار . خانمها مشغول جمع اوری میز غذا شدند و رعنا و دخترهایش هم بلند شدند. ولی همه حواس رعنا به شهرام بود و همه حواس شهرام به رعنا. صحنه ای قبل از صرق ناهار اتفاق افتاد که اشک همه را سرازیر کرد. رعنا قبل از اینکه شروع به خوردن کند گفت شهرام جان یادت میاد بابای خدا بیامرزت به من میگفت تو عسل زندگی من هستی و دوست دارم وقتی عروسم شدی کنار خودم بشینی و خودم با دستان خودم غذا بهت بدهم. با این گفتار خود رعنا و شهرام و دیگران بیاد پدر شهرام اشک ریختند. پس از صرف ناهار گپ و گفتگو شروع شد و گل گفتند و خندیدند و خاطرات تلخ را با هم گریستند. بعد از ظهر به اتفاق همگی به تفریح رفتند و شام را در رستوران اسفندیار ( خیابان جردن) میل کردند . در انجا مادر شهرام به رعنا گفت: ما رزیتا و راشین را با خودمان میبریم. شما هم با شهرام برید هتل و چمدانهایت را به خانه بیار. اخه مادر جان... اخه نداره. چشم مادر جان. شهرام و رعنا به هتل رفتند و رعنا تسویه حساب کرد و چمدانها را در ماشین گذارده و حرکت کردند. خیلی دوست دارم این فصل اخر را با ترانه میوه ممنوعه احسان خواجه امیری بشنوید و این مطلب را بخوانید. چون بطور کاملا اتفاقی شهرام خواست سی دی در ضبط ماشین بگذارد که از رادیو این اهنگ پخش شد. شهرام؟ بیا الان خانه نریم. کجا بریم؟ دوست دارم شهرام با تو تنها باشم ببین این اهنگ چقدر قشنگه: شاید خدا قصه تازه ای برامون بسازه رعنا سرش را روی شانه شهرام گذاشت و دستش را روی دست او. با هم به بام تهران رفتند. جایی که شهرام هر وقت دلش میگرفت و یاد رعنا میافتاد انجا میرفت. شهرام من الان خوشبخت ترین زن دنیا هستم. شهرام در کنار تو و با تو بودن . بیست سال سختی کشیدم . بیست سال ازت دور بودم ولی همیشه عاشقت بودم و از کیفش عکس شهرام را دراورد . شهرام و رعنا ساعتی با هم از عشق گفتند . و عجیب بود که شهرام باز حال و هوای ٢٠ سال پیش را داشت. یخهای فشرده قلب او اب میشدند و طراوت و عطر گلهای بهاری با طعم شیرین عشق قلب او را تحت سلطه خود در میاوردند. زیر پایشان شهر تهران بود و چراغهای منازل و خیابانها سو سو میزدند و احسان خواجه امیری میخواند : میشه خدا را حس کرد.................. رعنا سرش را روی شانه شهرام قرار داده بود و انگشتان ان دو در هم حلقه شده بود احتیاجی به حرق دیگر نبود تماس انگشتان دست و ارتباط بین قلوب خود بهترین سخن بود. سخنی بی ریا و بی غل و غش . شهرام به چی فکر میکنی؟ شهرام ریه هایش را از عطر خوش موهای رعنا پر کرد و گفت میدونی ان موقع به عشق من و تو میگفتند عشق بچگانه و من و تو را بچه خطاب میکردند و الان ٢٠ ساله گذشته من ماندم جوانی من و تو کجا رفت؟ شهرام عزیزم درست میگی عشفمان را خواستند نابود کنند و برای این بهای سنگینی من و تو دادیم به جرم بچه بودن. کجاست پدرم که به من میگفت این عشق نیست هوس است و یکسال بعد از سرت میافته. بیاد ببیند بعد از ٢٠ سال قلبم را پیدا کردم. پدر چرا؟ چرا اینکار رو با ما کردی؟ و اشک صورتش را گرفت. شهرام انگشتش را روی لب رعنا گذاشت و گفت هیس. پدرت به رحمت خدا رفته و دیگر بین ما نیست بگو خدا بیامرزتش. و تو هم او را ببخشای همانگونه که من بخشیدمش. رعنا بوسه ای بر انگشت شهرام زد و سرش را اندکی بالا اورد و گفت شهرام شهرام خوبم. تو چقدر مهربانی. رعنا بیا از ماشین پیاده شویم و روی زانو بشینیم و برای روح پدران از دنیا رفته امان به درگاه خدا دعا کنیم. ان دو پیاده شدند و روی زانو نشستند و دستها را به اسمان بلند کردند: خدایا/ خداوندا پدران ما را قرین رحمت خود ساز./ خدایا پدر رعنا را بیامرز و از گناهش بگذر همانگونه که من گذشتم./ خدایا پدران ما را در بهشت با ائمه و معصومین مرتبط بساز........ امین....امین خدایا خودت میدونی من شهرام را از ته دل دوست داشته و مرگش را باور نداشتم و همیشه بیادش بودم. خدایا من هنوز و بیشتر از قبل او را دوست دارم. خدایا ممنونم که شهرام عشق خوبم را به من دادی............... شهرام قلبش لرزید و اشک دوباره پهنای صورت او را گرفت و دستهای رعنا را در دست گرفت و بعد یکدیگر را بغل کردند و سر به شانه یکدیگر گذاشتند و از ته دل و با تمام وجود گریه را سر دادند.................... عشق زیباست/ عشق جاودانه است/ یخ ضخیم و ٢٠ ساله قلب و احساس شهباز تبخیر شده بود و دنیا براش رنگ و بوی تازه داشت. .... ساعت ١٢ شب بود که به منزل رفتند و همه را منتظر خود دیدند. راشین و رزیتا حسابی با مادر و خواهر شهرام مانوس شده بودند و احساس دلتنگی نمیکردند. ان موقع شب موزیک گذاشتند و به رقص و پایکوبی مشغول شدند . لحظه لحظه شادی بود و خنده بر لبان همه شهرام و رعنا بعد از ٢٠ سال با هم رقصیدند و یادشان به ان دوران قشنگ نامزدی بود. موزیک قطع شد و شوهر خواهر شهرام به همسرش گفت بغیر از ان چراغ کوچک بقیه چراغها را خاموش کن. وقتی چراغها خاموش شد اهنگ جاودانی عارف را گذاشت: بگذر ز من ای آشنا شهرام به طرف رعنا رفت و گفت افتخار میدهید؟ و رعنا گفت با کمال میل و ان دو و خواهر شهرام با همسرش تانگو رقصیدند..... ساعت یک و سی دقیقه شب بود که خواهر شهرام با همسرش به طبقه خودشان رفتند و مادر شهرام اتاق خودش را تحت اختیار رعنا و بچه هایش گذاشت. شهرام هم با همه شب بخیر گفت و به طبقه خودش رفت........... شهرام وقتی به طبقه خودش رسید لباسهایش را تعویض کرد و به اشپزخانه رفت تا قهوه درست کند . احساس خوبی داشت و شاد بود و زیر لب تصنیف عارف را زمزمه میکرد. قهوه که اماده شد در فنجان ریخت و امد بنوشد که درب خانه اش را زدند. درب را باز کرد دید رعنا است. شب بخیر. مزاحم نمیخوای؟ شهرام از دیدن رعنا بسار خوشحال شد و از درب کناره گرفت. بفرمایید. خوش امدید. رعنا وارد شد و شهرام راهنماییش کرد که روی کاناپه بنشیند . رعنا جان قهوه/ کاپوچینو/ هات چاکلت/ کافی میکس؟ چی میل داری؟ اوه..... ماشالا اینجا خانه است یا کافی شاپ؟ و هر دو خندیدند . من هات چاکلت میخورم مرسی... شهرام این همان طبقه ای است که قرار بود با هم زندگی کنیم؟ بله همان است. میتونم اتاقها را ببینم؟ اختیار داری بفرمایید. و با هم به طرف اتاقها حرکت کردند. من با وجودیکه اینجا را ندیده بودم ولی قشنگ میشناسم اینجا را. بله چقدر راجع به دکوراسیون اینجا با هم حرف زده بودیم. اینجا اتاق خوابت است؟ بله. اوه مای گاد چقدر زیبا درستش کردی. دو عکس که قاب شده بود بروی عسلی چپ و راست تخت بود رعنا به طرف عکسها رفت . این عکس پدرت است. خدا بیامرزتشان و این یکی.................................. ..........................................اوه خدای من قاب عکس در دست رعنا بود که بر تخت نشست........ دست رعنا اشکارا به لرزه افتاد... شهرام این عکس من است. تو ..........تو ...تو منو فراموش نکرده بودی و بلند شد و شهرام را بوسید . این روبان سیاه گوشه عکس یعنی چی؟ شهرام سرش را به زیر انداخت و گفت بگذار برش دارم. اوه .. با خنده گفت بله فکر میکردی من مردم........ با هم به اتاق نشیمن امدند و رعنا گفت ببین من چی اوردم که ببینی.. البوم عکس بود که شهرام همانکه البوم را دید شناخت. رعنا این البوم عکسهای نامزدیمان است؟ رعنا با سر و لبخند تایید کرد. نشستند و عکسها را دیدند و با دیدن بعضی عکسها میخندیدن و با دیدن بعضی اشکشان سرازیر میشد....
روزها از پی هم می گذرند و فراموش می شوند ، آما ای آخرین رویای عشق من هیچ چیز تو را از یاد من بیرون نمی برد . هر روز برگی از زندگانی من فرو می افتد و هر گز هیچ برگی تازه بدان نمی روید ، اکنون پیشانی من بدست زمانه پرچین شده است اما در میان این ظلمت و خاموشی ، چهره زیبا و آسمانی تو هر روز در چشم دل و من زیبا تر و آسمانی تر جلوه می کند و هر گز دست غارتگر ایام به صفا و زیبایی آن گزندی نمی رساند . دو سه روز بعدی مثل باد گذشت و زمان وداع فرا رسید. همه بی تاب بودند و از همه بی تابتر شهرام و رعنا بودند و شهرام انان را به فرودگاه رسانید چه اشکها که ریخته نشد و چه نگاهها که به هم دوخته نشد. دوستان خوبم که تا اینجا با حوصله مرا تحمل کردید. شهرام مستاصل است. او هر روز با رعنا تماس دارد . رعنا خیلی مایل است که با شهرام وصلت کند ولی شهرام مردد است. بین احساس و منطق و عقل مانده. او رعنا را از جانش بیشتر دوست میدارد ولی به نظر شما ایا ازدواج ان دو صحیح است؟ شما دوستان عزیز راهنمای شهرام باشید تا بتواند تصمیم صحیح را بگیرد. با این توضیح که شهرام تا چند ماهی دگر عازم سوئد میباشد و رعنا حتی گفته حاضر است با بچه هاش به سوئد برود. یا شهرام به امریکا برود. پ ن.: شهرام بسیار از شما عزیزان بابت نظرات خوبتان متشکر است / همچنین تشکر مخصوص از دوست خوبمان یک قطره اشک دارد. |
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|