۱۳۸۸/٤/٢

تشکر از شما عزیزان و خوبان

تشکر از شما عزیزان و خوبان

سلام . شاید در این برهه از زمان که کشور عزیزمان ایران دست خوش وقایع تلخ است درست نباشد که از مسائل شخصی صبحت کرد وقتی سنگ فرش خیابانها اغشته به خون پاک فرزندان ایران است خود ادم خجالت میکشد که از خود سخن گوید ولی عشق پاک است و زلال و شاید مستثنی باشد که از ان هم در این وقت سخن گفت.

شهرام و رعنا با شما عزیزان سخنی دارند که امیدوارم پذیرای گفته های این دو باشید.

از شما سروران و دوستان متشکرم که بنده را راهنمایی کردید و از کلمه به کلمه گفته هایتان بهره بردم و تشکر مخصوص خدمت سرکار خانم گل یخ و همچنین اقای یک قطره اشک دارم که با نکته سنجی راهنمای من و رعنا بودند. البته ادرس این وبلاگ را من به رعنا دادم که هم قصه ناتمام را بخواند و هم نظرات شما بزرگوران را . که او هم قصه را کامل خوانده و هم نظرات شما سروران را و برای شما تلفنی پیغام داده که من ان را یادداشت کردم و بدون کم و کاست برایتان مینویسم.

دوستان مهربان عشق زیباست . ولی ٢٠ سال دریچه قلب من بر عشق بسته ماند و همانند یخهای قطبی سرد و بی احساس بود و همانگونه که اقای یک قطره اشک اشاره کردند  خواست خداوند بود که بعد از ٢٠ سال رعنا را دوباره ببینم و اگر چند ثانیه دیر یا زود من از انجا عبور کرده بودم شاید تا حال هم رعنا را مرده میپنداشتم و او را نمیدیدم. خداوند مهربون خواست کسی یخهای قلبم را باز کند که به خاطر او سرد و بی روح شده بود.

من الان خود را همان پسر بچه ١٨ ساله ٢٠ سال قبل می پندارم . و رعنا هم خود را همان دختر معصوم ٢٠ سال قبل میداند.

واقعا سوال اینجاست این ٢٠ سال کجا رفت؟ ایا مشیعت الهی بود؟ نمیدانم . اگر خواست ایزد منان این بوده حرفی ندارم ولی غیر از این مگر انسان چقدر عمر میکند که ٢٠ سال انرا بگیرند؟ پدر رعنا شماتتش نمیکنم ولی جفا کرد چه  در حق دخترش و چه در حق من و تقاص انرا هم دید.

باز از  شما دوستان تشکر میکنم که خواننده این قصه بودید و نظر دادید . شاید از من سوال کنید خوب حال نظرت چیست؟ میخواهی چکار کنی؟ مسائلی وجود دارد که به زبان شاید ساده بیاد ولی در عمل سخت است. من عاشق رعنا هستم و او را دیوانه وار دوست میدارم ولی اول باید با خودم کنار بیام و با خودم روراست باشم چون با یک تصمیم گیری شاید اشتباه بقیه عمر خود یا رعنا را خراب نکنم . الان من و رعنا برای هم بت و صنم هستیم و دوست ندارم این عشق خراب شود و بت بشکند . ولی مطمئن باشید با تصمیم درست راه بقیه زندگی را مشخص میکنم . رعنا هم منتظر تصمیم من است. من سخن را کوتاه میکنم و گفته های رعنا را برایتان مینویسم.

                                                ارادتمند شما شهرام

 

با تو آغاز می کنم خوب من به نام تو


می نویسم قصه ای تازه از اِلهام تو


ای شروع دلپذیرمثل خورشید بی نظیر


به تو تقدیم می کنم عشق و از من بپذیر


ای قشنگ ترین بهانه واسه گفتن ترانه


من یه عشق جاودانه به تو تقدیم می کنم


در این غربت شبانه با صداقت عاشقانه


قلبمو با این ترانه به تو تقدیم می کنم


ای طلوع ماندگار گل همیشه بهار


به تو تقدیم می کنم هر چه هست در روزگار


گفته ها نا گفته ها هر چه هست در باورم


به تو تقدیم می کنم ای آرزوی آخرم....

 


 

 سلام دوستان تازه و نااشنای من. من رعنا هستم همین رعنایی که قصه اش را خواندید. برای من خیلی سخته که افکارم و حسم را گونه ای تنظیم کنم که از پشت تلفن بگویم و شهرام عزیزم انرا بنویسدو خدا کند بتونم مقداری از احساسم را بتوانم منعکس کنم .

زمانیکه در فرودگاه میخواستم از شهرام جدا شوم برام خیلی سخت و دشوار بود. دلم نمیخواست بروم ولی چاره ای نداشتم. تا انجا که میتونستم جلوی اشکم را میگرفتم و بغضم را فرو میخوردم . دور شدن دوباره از عشق و روانم برایم میسر نبود. عجیب اینجا بود که این حس را هم دخترانم هم داشتند و بغض کرده بودند. انها با وجود اینکه شهرام را چند روزی بود میشناختند ولی انس و الفت عجیبی به شهرام پیدا کرده بودند.

پس از پرواز طولانی به امریکا رسیدیم در حالی بود که روح و قلب خود را در تهران جا گذاشته بودیم. به تهران زنگ زدم و صدای شهرام برایم تسکین بود وبهم ارامش میداد. شما خانمها و اقایانی که این نوشته را میخوانید حتما میدانید عشق چیست و احساس چیست. من با اینکه ٢٠ سال از شهرام عزیزم دور بودم ولی یاد و خاطره اش همیشه در دلم روشن بود و گاهی اوقات وقتی به خودم و شهرام فکر میکردم بی اختیار اشک میریختم . خدا به من بزرگترین ارزانی و موهبت را عطا کرد و ان اینکه فهمیدم او زنده است و هم اینکه توانستم دوباره ببینمش. درست است که من از تلفن این مطالب را به شهرام میگم و او مینویسد ولی باور کنید نه برای خوشنودی شهرام بلکه برای ابراز احساساتم و اطلاع شما میگویم. قبل از اینکه شهرام را باز ببینم حس پوچی و بی کسی میکردم و امریکا به این بزرگی برام صفر بود ولی الان هویت گمشده خود را یافتم و این عشق را به میلیاردها دلار هم عوض نمیکنم . دوست دارم همسر و کدبانوی شهرام باشم و شهرام مرا همانند ٢٠ سال پیش بپذیرد و با هم تا اخر عمر زندگی کنیم. شهرام عزیزم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم. همین

من با یک ناشر در سن دیگو صبحت کردم و ماجرای خودم و شهرام را براش بازگو کردم با کمال شگفتی ان ناشر خواستار خرید این ماجرا شد و از نوشتن کتاب و چاپ ان استقبال کرد. من از شهرام اجازه گرفتم که اگر اجازه دهد داستان خودم و شهرام را البته با کمک شهرام بنویسم و ان ناشر قرارداد خوبی میبندد.

راستی خیلی ممنون یک قطره اشک عزیز که انقدر مهربونی و برایمان دعا کردی . امیدوارم در مراسم ازدواج من و شهرام شما هم تشریف بیارید.

صبحت را کوتاه میکنم چون شهرام عزیزم خسته شد. خدانگهدار

                                                  ( رعنا )

 www.cloobmusic.com تصاویر عاشقانه

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان