یک روز جمعه
سلام دوستان محترم. داشتم مطالبی را که در این حدود ۵ سال در وبلاگ نوشتم را مرور میکردم. که چشمم به این مطلب افتاد که در تاریخ ١٣/٢/ ١٣٨۴ نوشتم و ماجرایی بود که برام اتفاق افتاد. توجه شما عزیزان را به این مطلب جلب میکنم.

سلام دوستان محترم. همانطور که خودتان میدانید روز جمعه روز تعطیل است. بعضیها برای این روز برنامه میگذارند: یا مهمانی میروند/ یا مهمانی میدهند/ مسافرت بیرون از شهر یا درون شهر میروند/ بعضیها این روز را اختصاص به تعمیرات میدهند و لوازم منزل را که خرابه میخوان درست کنند ولی خرابترش میکنند / خلاصه هر کس برنامه ای برای این روز دارد. ولی جمعه ای که گذشت یک روز عجیبی برایم بود که اگر اجازه دهید تعریف کنم:
من در خانه تنها بودم و برنامه ای نداشتم. حوصله ام عجیب سر رفته بود. پیش خود گفتم پشت میز کامپیوتر بشینم و ببینم دوستان هستند؟ و وقتم را با دوستان اینترنتی بگذرانم. اول به چت رووم ایرانیها امدم دیدم غیر از روبوها کسی حضور ندارد. به مسنجر رفتم وانجا هم کسی نبود. پیش خودم گفتم خوش به حالشان دوستان امروز برنامه اشان پر است و وقت پای دستگاه نشستن ندارند.افها را که برام امده بود خواندم در حال خواندن بودم که دیدم یکی امد. با خوشحالی رفتم و سلام کردم ولی ان دوست عزیزم پس از اینکه سلام منو علیک گفت گفتش امدم ببینم اف دارم یا خیر و با خانواده داریم میریم بیرون. خداحافظ ـ خداحافظ
کامپیوتر را خاموش کردم و پیش خود گفتم تماس تلفنی با بعضی از دوستان داشته باشم. البته دوستان خارج از کامپیوتر.دفتر تلفن را باز کردم و به یکی از دوستان زنگ زدم. ولی کسی منزل نبود...........دومی هم نبود..............اهان سومی گوشی را برداشت: سلام اقای ... حالتان چطوره؟ وقتی ان دوستم صدای منو شنید با خوشحالی تمام و با صدایی شبیه داد زدن گفت شهباز جونم سلام . بخدا الان تو فکرت بودم و میخواستم بهت زنگ بزنم ولی رویم نمیشد. منهم از خوشحالی داشتم بال میزدم گفتم قربونت برم قربان من همیشه در خدمتت هستم. بعد از مقداری چاق سلامتی بهم گفت شهباز جان والا من فردا یک چک سنگین دارم و مقداری کم دارم داری به من پنج تومن بدی؟ گفتم نوکرتم هستم پنج هزار تومان چه ارزشی داره؟ خندید و گفت ماشالا انقدر وضعت خوبه که پنج میلیون تومن را پنج هزار تومان حساب میکنی...من به سختی اب دهانم را قورت دادم گفتم پنج میلیون تومن؟؟؟؟؟؟؟ گفت بله. الان در خانه داری بیام بگیرم؟ به سختی گفتم اقای ... من فکر کردم پنج هزار تومن میخوای که خواستم تقدیمت کنم ولی من چنین پولی ندارم
گفت در بانک که داری فردا بهم اول وقت بدهی؟ گفتم متاسفانه نه ندارم بهت بدم. گفت مرد حسابی پس منو مسخره کردی؟ من برای پنج هزار تومن به کسی رو میزنم؟ بگو دارم ولی نمیخوام بدهم. بعدش هم تا قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت عجب ادمای مزاحمی پیدا میشن این روز تعطیلی و گوشی را قطع کرد.
با شرمندگی زیاد منهم گوشی را گذاشتم و گفتم به یکی دیگر از دوستان که تازه ازدواج کرده زنگ بزنم ... تلفن بوق ازاد زد و کسی گوشی را بر داشت و من خوشحال از اینکه دوستم خانه است . خانمش گوشی را برداشته بود و با صدایی گرفته گفت بعله. گفتم سلام خانم. ببخشید مزاحم شدم من شهباز هستم شوهرتان اقای.... تشریف دارند؟ گفت مرتیکه......................................................................................................... هر چه ناسزا بود به من گفت اقای فلانی کیه؟ چرا انقدر مزاحم میشوی؟ مگه خودت خواهر و مادر نداری؟ با شرمندگی و اینهمه فحش و ناسزا خورده بودم گفتم خانم محترم من با اقای ... کار دارم و مزاحم نیستم. گفت ما چنین کسی را نداریم شماره ات هم افتاده روزگارت را سیاه میکنم. دفترچه تلفن را نگاهی دیگر انداختم و گفتم خانم من این شماره را گرفتم. شماره را که شنید گفت فکر کردی با هالو طرفی فلان فلان شده. شماره الکی میدی تا بگی اشتباه گرفتی؟ گفتم خانم شما این شماره را که گفتم بگیرید و ببینید که درست دارم میگم.من سهل انگاری کردم و اشتباهی شماره گرفتم. ان خانم باز دو سه تا فحش داد و تهدید کرد اگر بازم مزاحمش بشم شکایت میکنه و گوشی را قطع کرد.
اعصابم بهم ریخته بود دو تا تلفن زدم هم یکی از دوستانم با من قهر کرد و هم این خانم فحش و ناسزا بارم کرد. اینبار با دقت شماره تلفن دوستم را گرفتم و یک خانم گوشی را برداشت. بعد از اینکه سلام کردم گفتم خانم من این شماره را گرفتم درسته؟ وقتی گفت بله درست گرفتید خیالم راحت شد و خودم را معرفی کردم و خواستار صبحت با دوست گرامیم شدم. خانم دوستم وقتی منو شناخت بغض کرد و گفت اقا شهباز شما اگر دوست.... هستید کمی نصیحتش کنید. اول زندگی مشترکمان داره به دلم زهر میکنه و نتونست ادامه دهد و زد زیر گریه. حال بدی پیدا کرده بودم از یک طرف به شانس بد خودم لعنت میفرستادم و از یک طرف نگران زندگی دوستم بودم. تا امدم چیزی بگویم صدای دوستم از ان طرف شنیده شد فکر کرده بود مادر زنش زنگ زده چون میگفت البته به زنش میگفت مادرت زنگ زده داری خودتو لوس میکنی و امد گوشی را از زنش گرفت و قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت خانم محترم این دخترتان لوس و ننر و از خودراضی است بیایید ببریدش. من زن نمیخوام. طلاقش میدم. گفتم اخه گوش کن من مادر زنت نیستم من شهبازم این حرکتها چیه؟ یکدفعه یکه خورد و شروع به عذر خواهی کرد و به زنش که صدای گریه اش میامد گفت لال بودی بگی شهبازه؟ داشتی ابروی منو پیش دوستم میبردی؟ بهش گفتم اخه عزیز من تازه ازدواج کردی چرا اینجوری زندگی را به کام خودت و زنت تلخ میکنی ؟ دوستم گفت اخه شهباز تو نمیدونی چه به سرم داره میاره!!!!!! بهش میگم بریم خانه پدر من ولی اون میگه نه بریم خانه پدر من. میگم اخه زن ما دیشب خانه پدرت بودیم مگه من از زیر بته عمل امدم . میگه نه باید بریم خانه پدرم و......والا داشت یک ریز میگفت و زنش هم از انطرف سیم داشت جواب او را میداد . سر درد بدی گرفته بودم بهش گفتم ببخشید مزاحم شدم خدانگهدار. ولی او اصلا حواسش به گفته من نبود و داشت یک ریز هم به من میگفت و هم با زنش دعوا میکرد و بعضی اوقات بین من و زنش قاطی میکرد و به من دعوا میکرد و با زنش حرف میزد . بهترین راه را در فرار دیدم و گوشی را گذاشتم و دیدم بهترین راه این است راحت و اسوده در خانه بنشینم.
حال ای دوست گرامی اگر شما هم خاطره ای از جمعه یا روز تعطیل دارید بازگو کنید .

