۱۳۸۸/۸/٤

 

پیوند جاودانی قلبها

سلام دوستان خوبم. همانگونه که اطلاع دارید رعنا به ایران بازگشت تا چند صباحی در کنار شهرام باشد. تعطیلات تابستانی و تعطیلی مدارس در امریکا دست در دست هم داد تا رعنا رنج سفر را به جان بخرد و به تهران بیاید .

ساعتی قبل از اینکه هواپیمای رعنا بر زمین بنشیند شهرام به اتفاق خانواده اش در فرودگاه منتظر ورود رعنا بودند. دل تو دل شهرام نبود چقدر این انتظار قشنگ است . انتظار امدن یار انتظار امدن تکامل یک قلب عاشق و شهرام با وجودیکه دوست داشت هر چه زودتر رعنا بیاید ولی از این انتظار لذت میبرد . هر از دقایقی گلهای ریبایی را که در دست گرفته بود استشمام میکرد و عطر گلها را با تمام وجود لمس میکرد. بطور مرتب قدم میزد و گاه میایستاد و به ساعت نگاه میکرد و منتظر بود که از بلندگو اعلام کنند که هواپیمای نیمه گمشده اش بر زمین نشست.

بالاخره از بلندگو اعلام شد که هواپیما به زمین نشست و این اعلام یکی از قشنگترین ترانه هایی بود که شهرام در عمرش شنیده بود . شهرام و خانواده اش بروی هم لبخندی زدند که این لبخند حاوی گفته ها و احساسات انان بود. کاش میشد او این اجازه را داشت تا خود را به هواپیما برساند و از انجا رعنا را مشایعت کند. شهرام بالاخره اشنایی پیدا کرد و این اجازه را گرفت تا به سالن برود و زمانیکه رعنا برای تحویل چمدانهایش به ان قسمت امد او را ببیند. شتابان خود را به سالن رساند هنوز رعنا  و مسافران نیامده بودند / دقایقی بعد رعنا به همراه فرزندانش وارد شد و شهرام را مشتاقانه در انتظار خود دید

 

هر دو بسوی هم دویدند و یکدیگر را در اغوش گرفتند تکمیل کننده قلب شهرام امده بود . رعنای عزیزم خوش امدی / شهرام شهرام عزیزم دیدی گفتم زود میام؟ دلم طاقت دوریت را نداشت . ان دو کبوتر عاشق دقایقی یکدیگر را در اغوش گرفته بودند و همدیگر را میبوییدن و میبوسیدن. رزیتا و راشین هم به ان دو ملحق شدند و شهرام را در اغوش گرفتند و چه مهربانانه و پدرانه شهرام ان دو را در اغوش گرفته بود.

همگی سرمست و شادان به منزل رفتند و در منزل رعنا و بچه ها بار دیگر در اغوش شهرام و خانواده اش قرار گرفتند و چقدر رزیتا و راشین در کنار مادر شهرام خوشحال و خندان بودند.

فردای انروز مادر رعنا به تهران امد و همگی برای استقبال او به فرودگاه رفتند. زمانیکه مادر رعنا دخترش و شهرام را در کنار هم دید هر دو را در اغوش گرفت و در حالیکه میگریست از شهرام طلب بخشش میکرد. شهرام پشت دست او را بوسید و گفت شما تقصیر نداشتید و گذشته گذشته. بیایید فراموش کنیم.

مادر رعنا وقتی شهرام و رعنا را کنار هم میبیند هم لبخند میزند و هم محزون میشود محزون میشود و تاسف میخورد چرا این دو کبوتر عاشق ٢٠ سال از هم دور بودند و خوشحال است که این دو پس از ٢٠ سال دوری و مشقت به خواست ایزد توانا بهم رسیدند.

چند روزی با خوبی و خوشی گذشت و همگی تصمیم گرفتند به مسافرت بروند ولی البته قبل از مسافرت یک کار باید انجام میشد و واجب بود:

رعنا کنار شهرام نشست و گفت شهرام عزیزم مادرم و مادرت خواسته ای دارند و من از گفتگوهایشان متوجه شدم . شهرام با تعجب سوال کرد دارند توطئه میکنند و با هم خندیدند اوه چه توطئه زیبایی. خوب رعنا بگو ببینم چه خوابی برایمان دیدند؟ رعنا صورتش گل انداخت و خجالت کشید و هیجانش را با بازی کردن با انگشتاش میخواست  کنترل کند. خوب میدونی شهرام انها معتقدند که من و تو باید به هم محرم شویم یعنی صیغه محرمیت بینمان باید جاری شود.. البته .. البته هر چی تو بگی. شهرام لبخندی زد و گفت حرفشان کاملا درسته به هر حال ٢٠ سال انتظار بسه . ولی رعنا جان من امریکا نمیتونم بیام. مقداری کار دارم که منتظرم انجام شود و بعد به سوئد میرم. ایا تو حاضری سوئد زندگی کنی؟ ایا دخترانت مرا بعنوان پدر و همسر تو می پذیرند و حاضرند به سوئد بیان؟

رعنا گفت عزیزم چه در ایران/ سوئد یا هر جای این کره خاکی هر جا تو باشی منهم کنارتم و انگونه که با بچه ها صبحت میکردم انها هم دوست دارند و ترا پدر خود میدانند. شهرام گفت بیا با بچه ها صبحتی داشته باشیم . ساعتی رعنا و شهرام با دو دختر صبحت کردند و انها شهرام و رعنا را در اغوش گرفتند و رضایت خود را اعلام کردند . راشین که فارسی خوب بلد نبود گردن شهرام را بغل کرد و گفت ددی ای لاو یو.

خانواده ها کنار هم نشستند و صبحتها زده شد و مهریه و بقیه چیزها مشخص شد و قرار یک جشن کوچک گذاشته شد . مهمانی کوچکی برگزار شد و تعدادی از دوستان و اشنایان دعوت شدند و خطبه محرمیت ان دو خوانده شد و رعنا و شهرام بهم محرم شدند .

دو سه روز بعد از ان همگی به مسافرت رفتند . رعنا و دختران محسور زیبایی کشور عزیزمان شده بودند و چقدر از زیبایی جنگل گیسوم و گردنه حیران خوششان امده بود.

این مسافرت یک هفته به طول انجامید و به تهران بازگشتند . شهرام جان؟ بله عزیزم؟ یک پیشنهاد دارم . جانم بگو؟ شهرام بیا من و تو فقط من و تو به شیراز بریم و سر خاک پدرانمان برویم و انها را هم در خوشحالی خود سهیم کنیم. باشه عزیزم بریم ولی بچه ها چی؟ بچه ها  همینجا هستند . باشه پس بیا بریم بلیط بگیریم. مادر رعنا کلید خانه خودشان را به ان دو داد و گفت انجا بروید

رعنا و شهرام به شیراز رفتند شهر عشق شهر شعر شهر گل و شراب

وقتی به منزل پدری رعنا رسیدند پاهای شهرام سست شد و خاطرات برایش زنده شد و خاطره انروز که پدر رعنا جواب رد داده بود و از انجا بیرون امده بود جلویش چشمانش امد / وقتی رعنا درب خانه را گشود و وارد شدند ان خاطره بیشتر نمایانتر شد و منتظر بود که پدر رعنا از در اتاق  بیرون بیاید. رعنا متوجه حالت شهرام شد و چون همانند یکروح و احساس با شهرام بود فهمید شهرام به چه فکر میکند او شهرام را در اغوش گرفت و سرش را روی شانه شهرام گذاشت و گفت عزیزم فکرش را نکن. دیگه تموم شده ببین من و تو با هم هستیم. شهرام شهرام خوبم پدرم را حلال کن نگذار تو اون دنیا زجر بکشه. شهرام دستش را در گیسوان رعنا فرو برد و گفت باشه من و تو با هم هستیم. خود رحمت کند پدرت را

فردای انروز تعداد زیادی گل خریدن و به دارالرحمه رفتند و به اصرار رعنا  اول به سر خاک پدر شهرام رفتند و فاتحه خواندند و سنگ قبر را شستشو دادن و نصف گلها را رعنا با سلیقه خود روی سنگ قبر گذارد.

پدر خوبم پدر مهربونم ببین کی کنار مزارت امده رعنا امده. پدر خوبم چقدر متاسف بودی از اینکه بین من و رعنا جدایی افتاده چقدر نگران من بودی / بدور از چشم من و خانواده ارام اشک میریختی/ چقدر به رعنا وابسته شده بودی نگاه کن من و رعنا بهم رسیدیم من و او بعد از 20 سال بهم رسیدیم. کاش بودی بابا/ کاش زنده بودی و در شادی ما حضور داشتی. شهرام اشک میریخت و با پدرشسخن میگفت و رعنا هم میگریست/ رعنا همانگونه کهمیگریست شهرام رادر اعوش گرفت و اشکانش را پاک نمود و با پدر شهرام سخن گفت : خدا بیامرزتتان. یادتان میاد به شما گفتم شما را مثل پدر خودم دوست دارم و اجازه دهید پدر خطابتان کنم؟ پدر حال که در این دنیا نیستی ولی خدای مهربون ما دو تا را بهم رسوند نگران نباش تا اخر عمر کنار پسرت میمانم و دوستش دارم و......................

 

دوستان خوبم  ادامه این داستان را در قسمت دوم که چندی دیگر اگر عمری به دنیا بود خدمتتان تقدیم میکنم ... منتظر نظرات شما عزیزان هستم .

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان