۱۳۸۸/۸/۱۳

فصل دو پیوند جاودانی قلبها

فصل دو پیوند جاودانی قلبها

 

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا

 

                           کی بوده ی نهفته که پیدا کنم ترا

 

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

 

                                    پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا

 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

 

                             با صد هزار دید ه تماشا کنم ترا

 

بالای خود درآینه چشم من ببین

 

                            تا با خبر زعالم بالا کنم ترا

 

مستانه کاش در حرم ودیربگذاری

 

                        تا قبله گاه مومن وترساکنم ترا

 

زیبا شود به کار عشق کارمن

 

                           هرکه که نظر به صورت زیبا کنم ترا

شهرام و رعنا دقایق طولانی بر سر مزار پدر شهرام نشستند و با او نجوا کردند و گریستند . بعد بر سر مزار پدر رعنا رفتند و فاتحه ای برای شادی روح ان مرحوم خواندند و سنگ قبر را شستشو دادند . رعنا همانگونه که اشک از چشمانش سرازیر شده بود گفت : پدر تو به من و شهرام بد کردی و به خاطر پول بر خلاف میل و خواسته دخترت عمل کردی ولی این وسط من ضرر کردم . سالهای سال از شهرام دور بودم و تو به دروغ گفته بودی که او مرده!! در حقیقت تو میخواستی عشق ما دو تا بمیرد ولی نگاه کن من و شهرام با هم هستیم خدای مهربون ما دو تا را به هم رساند . پدر پدر چرا اینکار را کردی و....... شهرام سعی کرد رعنا را ارام کند و به او گفت خدا پدرت را بیامرزد روحش را اذیت نکن. او خودش فهمید اشتباه کرده. بیا برای شادی و راحتی روحش دعا کنیم. شهرام گفت: اقای ... خدا رخمتتان کند من شما را حلال کردم و امیدوارم خدا هم شما را حلال کند. من و رعنا داریم ازدواج میکنیم و الان با هم محرم هستیم میخوام شما هم راضی باشی و حلالمان کنید. چند دقیفه بر مزار ان مرحوم نشستند و با دلی سبک دست در دست یکدیگر از دارالرحمه خارج شدند.

ان شب این دو کبوتر عاشق برای خوردن شام به رستوران هتل چمران رفتند . با هم میگفتند و میخندیدند و برای اینده زیبایشان برنامه ریزی میکردند . به یکباره مردی به سر میز انها امد و پشت صندلی رعنا قرار گرفت و گفت : به به به رعنا . تو خودت هستی؟ کی امدی ایران؟ شهرام با تعجب به ان مرد نگاه میکرد مردی که ته چهره اش اشنا بود سیه چرده کوتاه قامت/ با شکمی برامده و سری تاس . رعنا به عقب برگشت تا او را ببیند و صورتش درهم رفت و اخمهایش بر ابروانش گره خورد . باز تو ؟؟؟!!!

بله من هستم و خنده کریهی کرد . شهرام نمیدانست چرا انقدر از این شخص بدش میاد و با نفرت نگاهش میکرد و نگاهی به رعنا انداخت که این شخص کی است؟ رعنا به شهرام گفت شناختیش؟  شهرام گفت نه به جا نمیارم. شهرام جان ایشان همان شخصی است که نگذاشت من و تو بهم برسیم/ ایشان شوهر سابقم هستند/ همان کسیکه.......... شهرام نگذاشت حرف رعنا تمام شود و خون جلوی چشمان او را گرفته بود و از جایش بلند شد و گفت حالا شناختم و قبل از اینکه حرفش را ادامه دهد ان مرد گفت  ای    ای ای تو   تو همون پسره شهرامی؟ چه گنده شدی؟ شما دو تا باز همدیگر را پیدا کردین؟

اره من همون شهرامم تو اسمونها دنبال تو کثافت میگشتم تو زمین پیدات کردم و تو همون .... هستی که با پول دزدیت عقده های درونیت را ارضا میکردی تو همون ... هستی که عقده حقارت داشتی و ..................شهرام خواست به او حمله کند و تقاص ٢٠ سال را از او بگیرد و........رعنا مانعش شد. نه شهرام جان ولش کن. خونت را برای این بی مقدار کثیف نکن. او ارزش ندارد این بدبخت را خدا زدتش بگذار برای اینکه بیشتر حرص بخورد بداند که من و تو زن و شوهریم و بهم رسیدیم .وقتی رعنا این حرف را زد ان مرد سیه دل لرزه ای در تنش افتاد و در حالیکه سعی میکرد همچنان لبخند بزند با تمسخر گفت بالاخره نوبتی هم باشه نوبت بدبختی تو هست اقا پسر که این خا شهرام نگذاشت حرفش تمام شود و با مشت به گونه او کوبید . بر اثر ان ضربه ان مرد دو قدم به عقب رانده شد و بر زمین افتاد . شهرام بهش گفت اگر بار دیگر با ان دهان کثیفت اسم من یا رعنا را بیاری زنده ات نمیگذارم. سه نفر از گارسن ها و مسئول رستوران سر میز انان امدند و موضوع را جویا شدند که رعنا پیشدستی کرد و گفت این اقا مزاحم ما شده بود که با خفت زیاد او را از رستوران بیرون انداختند و شهرام و رعنا سر جایشان نشستند.

رعنا دست شهرام را در دو دستش گرفت و بوسه ای بر پشت دست شهرام زد و گفت عزیزم خودت را چرا ناراحت میکنی؟ او با دیدن من و تو به سزاش رسید و تو هم حقش را کف دستش گذاشتی. عزیزم اعصاب خودت را خرد نکن. اتفاقا خوشحال باش/ خدای مهربون همانگونه که من و تو را بهم رساند این مردک را هم سر راهمان قرار داد تا شاهد باشد من و تو بهم رسیدیم شاهد باشد که هنوز همدیگه را دوست داریم. با گفتار رعنا شهرام اتش خشمش فرو کش کرد و گفت حق با تو است عزیزم.

شیراز شهر گل و بلبل/ شهر عشاق/ شهر تاریخی. رعنا و شهرام در چند روزی که در شیراز اقامت داشتند برنامه اشان به این صورت بود که صبحها اول به دارالرحمه میرفتند و برای پدرانشان فاتحه میخواندند و بعد به جاهای دیدنی این شهر زیبا میرفتند. هنوز در خاطرشان بود که ٢٠ سال قبل با هم به کجاها میرفتند: فلکه گاز / تپه تلویزیون/ باغ ارم/ باغ دلگشا/ زرگری و...........

بعضی از مکانها که ٢٠ سال قبل میرفتند دیگر وجود نداشت ولی این دو کبوتر عاشق خاطرات زیبای ٢٠ سال قبل را با هم مرور میکردند و خداوند مهربان را سپاس میگفتند که باز بهم رسیدند.

[تصویر: 214a89d.gif]

 

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان