۱۳۸٤/٩/۸

 

فرق ميان دو زن :

سلام دوستان محترم. اينبار ميخوام راجع به دو زندگی برای شما بنويسم که واقعی است و من خودم شاهد اين ماجراها بودم. من فقط اين دو ماجرا را مينويسم و شرح و توضيحی برای ان نمی گذارم و خود شما متوجه ميشويد:
حدود ۱۵ سال پيش فريدون کارگر مغازه امان ازدواج کرد او  نه تنها کارگر زبده و ماهری بود بلکه بسيار مهربان و دوست داشتنی بود . همسر او از يک خانواده متمول و پولدار بود. با وجود مخالفتهای زياد خانواده همسرش ليلا / ليلا او را مرد زندگی شناخته بود و نظر مثبت خودش را با اين وصلت اعلام کرده بود.
روز بعد از عروسی فريدون سوار بر موتورسيکلت خود شد و برای انجام کاری از منزل خارج شد. در ميدان فردوسی او با اتوبوسی تصادف کرد و  تن نيمه جان و مجروح او را به بيمارستان رساندند. بعد از چند روز و انجام عکسبرداری و ازمايشات و دو عمل جراحی پزشکان اعلام کردند که او قطع نخاع شده و بطور کامل فلج شده است!!!
فريدون دو ماه در بيمارستان بستری بود و در اين مدت همسر او ليلا در کنار او بود و در اين مدت بارها و بارها پدر و مادر ليلا به دخترشان فشار مياوردند و ميگفتند طلاقت را زودتر بگير. ولی ليلا زير بار اينگونه حرفها نمی رفت و ميگفت فريدون همسر من است و دوستش دارم و طلاق نمی گيرم. بعد از دو ماه فريدون را که کلا فلج بود به خانه اوردند . خانه ای که چند وقت قبلش با عشق و محبت انرا اراسته بودند ولی الان از سرتاسر خانه غم و اشک ميباريد. وضعيت جسمانی فريدون انقدر وخيم بود که بايد او را مرتب تميز ميکردند و اراده ای از خود نداشت. فريدون و همسرش انقدر دارايی و درامد نداشتند که پرستار تمام وقت استخدام کنند و بعد از مدتی هم برادرها و خواهران فريدون که در امر پرستاری به ليلا کمک ميکردند خسته و نااميد شدند و به سر خانه و زندگی خودشان رفتند. فقط پدر پير و مادر پير فريدون به کمک عروسشان شتافتند و او را تنها نگذاشتند.
پدر و مادر و بستگان ليلا مرتب با او تماس ميگرفتند و ميگفتند که فريدون ديگر خوب نميشود و جوانيت را از بين نبر و طلاق بگير. پدر و مادر فريدون هم دلشان برای نو عروسشان ميسوخت و به او ميگفتند دختر جان شما زندگيتان را با زجر و درد شروع کرديد. پسر ما قطع نخاع شده و خوب نميشود . تا حالا هم خيلی محبت کردی ولی برو نگذار جوانيت پايمال شود. ولی ليلا فقط يک کلام ميگفت: او شوهر من است و دوستش دارم و سزاوار نيست که تنهايش بگذارم. او الان اميد به زندگی دارد چون من کنارش هستم .
پس از مدتی فريدون که در بستر بيماری خوابيده بود بخاطر وضعيتش به ستوه امد و اعصابش مختل شد او مرتب يا فرياد ميزد/ ناسزا ميگفت/ يا گريه ميکرد و ليلا با صبوری با وجوديکه قلبش پر از اندوه بود سعی در ارام کردن شوهرش داشت. او تمامی پس انداز و طلاهای خودش را صرف درمان شوهرش کرد و اميد داشت که فريدون خوب شود. فريدون هم با داد  يا با زاری از او ميخواست که طلاقش را بگيرد و به زندگيش برسد ولی ليلا با لبخند به او روحيه ميداد و ميگفت فريدون من دوستت دارم
معالجات در کشور ثمری نکرد و طبق توصيه پزشکان ليلا با فراهم نمودن هزينه سفر فريدون را به انگلستان برد تا شايد معالجات مفيد واقع شود و فريدون خوب شود. دو ماه تمام فريدون در يکی از بيمارستانها بستری بود و لحظه ای ليلا او را ترک نکرد و بالای سرش بود. ليلا حتی برای دقايقی به بيرون از بيمارستان نرفت که لااقل خيابانهای اطراف بيمارستان را ببيند . او يا بالای سر فريدون بود يا سجاده را پهن ميکرد و نماز ميخواند و نيايش ميکرد.
پرستاران و دکترها با تعجب و تحسين به اين زن نگاه ميکردند و ليلا بعنوان بهترين پرستار انتخاب شد و مبلغ ۵۰۰۰۰ پوند جايزه گرفت. هر کسی جای ليلا بود با اين پول هنگفت به خريد و مقداری تفريح می پرداخت ولی ليلا سخنی گفت که اشک بر ديده همه نشست . وقتی خبرنگاری از او سوال کرد که با اين پول چکار ميکند خيلی ساده و در حالی که اميد در چهره اش نمايان بود گفت در همين بيمارستان باز به درمان شوهرم می پردازم و اميد دارم خوب شود.
الان ۱۵ سال است که ليلا همراه فريدون است و عاشقانه شوهرش را دوست دارد. و هنوز اميدش را از دست نداده. در قسمت دوم روايت يک زن ديگر را برايتان بازگو ميکنم . اميد دارم که شما دوستان محترم با نظرات خود مرا ياری کنيد...........پايان قسمت اول
شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان