۱۳۸۸/۱۱/٢٩

29 بهمن روز عشق / روز مادر / سپندار مزد

٢٩ بهمن روزعشق / روز مادر / سپندار مزد

 

تو ای مادر ،که بی تو زندگی نیست

تو ای مادر، که بی تو این دل ابریست

تو ای مادر، که هستی شمع سوزان

تو ای مادر، که در غم عین سلطان

تو ای مادر ،عزیز جان و قلبم

تو ای مادر ،پناه دست سردم

تو ای مادر، چراغ خانه هستی

تو ای مادر، همیشه خسته هستی

تو ای مادر ،که جانم را فدایت

تو ای مادر، ببوسم دست و پایت

تو ای مادر، که با تو زنده هستم

تو ای مادر ،که بی تو من شکستم

روز مادر مبارک

به دنبال هدیه ای برای مادر بودم هدیه ایی که بتوانم روز مادر را به او تبریک بگویم، اما انگار زمان متوقف شده بود، وبین کلمات جادویی فاصله ها خودنمایی می کرد. مادر به راستی برای چنین گوهری چه هدیه ایی می توان تقدیم نمود. باید از قلم کمک می گرفتم زیرا تنها گوی جادویی که می توانست میان فاصله ها ،عشق و دوستی را همانند رودخانه صداقت به جریان بیندازد، قلم بود. اما باید از کجا شروع کنم. از کدام عنصر،آیا از عشق ،گذشت یا ازصداقت او باید شروع کنم و یا تنها با سکوت باید به دنبال واژه ها باشم. سکوت را نمی توان به تنهایی هدیه کرد. با گذشت شروع می کنم. مادر سلام می خواهم با واژه ها بازی کنم تا به دنبال رمز گذشت مادرانه باشم وقتی گذشت را می نویسم فقط می نویسم. اما تو آن را با تمام وجودت احساس کردی پس من فقط می نویسم. در چمنزاری از زندگی متولد شدیم، اما نمی توانستیم در این سرزمین به بقاء خویش ادامه بدهیم ، اما باغبان عشق به درو کردن علف های هرز اطراف ما پرداخت و هر روز صبح با شبنم وجود خویش ما را با باران عشق اش آبیاری می کرد. تا ما احساس تشنگی و گرسنگی نکنیم.ما با الفباء عشق بیگانه بودیم،اما به مرور زمان عشق را احساس کردیم که عشق چیست و جایگاه آن در زندگی برای بقاء و تولدی دوباره چقدر موثر است.اما برای ابراز آن هنوز کودکی بیش نبودیم زیرا عشق خویش را با بوسه زدن به شبنم عشق نشان می دادیم، اما در مقابل زحمات یک ستاره عشق هیچ بود ، ستاره ایی که شب ها نمی خوابید تا ما بیدار نمانیم و در سکوت آرامش زندگی را تجربه کنیم بدون هیچ دغدغه فکری، در سرمای زمستان با گرمای خویش به ما آرامش می بخشید و در گرمای تابستان با وجود گرمای عشق گرمای مضاعفی را تحمل می کرد، تا ما پژمرده نشویم .در فصل بهار عشق را به ما می آموخت تا ما نفرت را نیاموزیم .شبنم عشق با بارور شدن درخت زندگی امید می گرفت زیرا همیشه به این می اندیشید که روزی از این میوه های زندگی لذت خواهد برد ، اما به راستی این گوهری که شبنم عشق برایش زحمت می کشید می توانست عشق را به او ثابت کند.هیچ کس جز زندگی نمی دانست از راز نهفته دنیا،زیرا در این گلزار همانطور که گلی رشد می کند ،گلی نیز جز رنج چیزی به ارمغان نخواهد داشت. عده ای از شبنم عشق به مانندیک کبوتر عاشق که در آسمان اوج می گیرد تشکر کردند،.اما عده ایی دیگر عشق او را به فراموشی سپردند..اما شبنم عشق قلب اش نشکست زیرا او عاشق غنچه های کوچکی بود که امروز به دنیا آمده بودند. اما گوهر عشق که اکنون نفرت را آموخته بود پی به وجود شبنم عشق دیگر نبرد و او را فردی اضافی در وجود خویش یافت ، اما شبنم عشق فقط سکوت کرد و چیزی نگفت از این همه نامهربانی های گوهر عشق ، اما صدای شکسته شدن قلب اش را چمنزار شنید و اشک هایش را زمین احساس کرد . نفرت از کجا منشاء گرفته بود . نفرتی که شبنم عشق همیشه با او مبارزه می کرد و از تیغ های وجود آن دوری می کرد تا به گوهر عشق اش لطمه ایی نزند،اما دستانش طاقت لطمه نخوردن را نداشتند مرور زمان همه چیز را تکرار می کند.تکرار عشق گوهر به غنچه همانند تکرار عشق شبنم به گوهر بود ، زمان هیچ وقت متوقف نمی شودبلکه همیشه سبقت می گیرد و خاطرات تنها باقی می ماند.اما من مطمئنم که همه ما از گوهر عشق حقیقی به وجود آمده ایم و هیچ گاه رنجی برای شبنم عشق به وجود نمی آوریم و او را عاشقانه می پرستیم . حال شبنمی از ما د.ور است اما با احساس کردن عشق ما حتماٌ به ما نزدیک خواهد شد،و شبنمی دیگر در میان ما نیست و ما تنها با احساس کردن نبض عشق اش که او برای ما به جا گذاشته است می توانیم او را دوست داشته باشیم در هر کجا که است زیرا همیشه در لابه لای زندگی رازی نهفته است که ما نمی توانیم به آن راز پی ببریم مگر با گذشت زمان،

دوست داشتم با تورق کتاب های تاریخی هر آن چه که به نیاکانم مربوط می شود را جستجو کنم. در خرابه های پاسارگاد، کنده کاری های بیستون، یافته های باستان شناسان، زیرزمین ها و سردابه ها سرک بکشم و چیزی بیابم که نشان از چیستی و کیستی من در بر داشته باشد!

        

اصلا عادتم شده بود که هر روز از روی بُعد زمان بگذرم و سفر کنم به گذشته ها...

      

در طی همین سفرها بود که متوجه اهمیت این کار شدم و درک این که شناخت نیاکان مشترک مان می تواند چه حس غرور آمیز و همبستگی بی نظیری به ما دهد.

   

حال وقتی از دوستی می شنوم که مثلا "مهم نفس عشق است نه زمانِ بزرگداشت آن"، در مقام توضیح، به علت هجوم یک عالم فکر، نظریه و دلیل دچار لکنت زبانِ فلج کننده ای می شوم و این می شود که تنها به این جمله بسنده می کنم که : "فرق می کند... خیلی فرق می کند..." و خلاص.

    

اصلا مگر عشق باستانی ایرانی قابل قیاس است با عشق های مدرن و امروزیِ فرنگی؟ عشقی که نمادش زمین است با آن بخشندگی بی انتهایش؟!

       

سپندارمذ، فرشته‌ی نگاهبان زمین است و زمین مادر مخلوقات، مادری که بدون هیچ چشم‌داشتی فرزندانش را در دامان پر مهر خود می‌پروراند. آیا عشقی والاتر و بی‌نقص‌تر از چنین عشقی سراغ دارید؟ !

       

عشقی بی‌توقع، پاک، مقدس، شکیبا، پایدار و تداوم دار. با استناد به چنین تحلیلی است که معتقدم  شایسته‌ترین روز برای نام‌گذاری روز عشق، روز"فرشته‌ی سپندارمذ" می‌باشد.

    

در گاه شماری ایران باستان روز پنجم هر ماه و ماه دوازدهم هر سال سپندار مذ نامیده می شده است، که نگاهبانی این روز و ماه بر عهده این امشاسپند بوده  و روز پنجم ماه دوازدهم که روز و ماه سپندارمذ با هم تلاقی می کرده است، جشنی با همین نام برگزار می شده است. 

    

از سپندار مذ در اوستا با عنو

ان "سپنته آرمیتی" به معنای "فروتنی وبردباری مقدس" یاد شده است. این فروزه ی اهورا مزدا در شکل معنوی و مینوی اش مظهر بردباری و سازگاری است و در نمود مادی و خاکی اش نگهبانی زمین، باروری و سرسبزی به وی سپرده شده است. این ایزد همانند زمین بخشنده، صبور و فروتن است و تمثیل مناسبی است برای عشق اسطوره ای ایرانیان باستان.

       

ترویج جشن های فراموش شده باستانی و جایگزین کردن آنها با جشن های بیگانه -که به صورت فراگیر در آمده و سعی در جهانی شدن آنها می شود-  حداقل تلاشی است  که می توان در جهت حفظ منابع هویت ساز ملتِ مان انجام دهیم.

                 

هر گاه ایرانیان در برابر فرهنگ های دیگر منابع هویت ساز خود، از قبیل ایرانیت و موارد مشتق شده از آن -همچون جشن های باستانی شان- را معرفی می کنند، در راستای این منظور می باشد که تصویری از خویشتن به خود و دنیا ارائه داده، روح جمعی  و  همبستگی شان را تقویت کنند.

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان