۱۳۸٤/٩/۱۳

 

فرق ميان دو زن ( قسمت دوم )

سلام دوستان محترم. در قسمت اول ماجرای ليلا و فريدون را برايتان بازگو کردم و در اين قسمت ماجرای زندگی گلنار و حسين را برايتان بازگو ميکنم.
خانواده های حسين و گلنار با هم فاميل بودند . حسين پس از خاتمه درس و سربازی به استخدام يکی از بانکها درامد. او جوانی مهربان / خوش سيما / و فاقد هرگونه الودگی رفتاری و اجتماعی بود. در فاميل چه خانواده هايی بودند که ارزو داشتند حسين داماد انها شود. تمامی محسنات مثبت در او جمع بود. گلنار هم دختری زيبا و خوبرو بود که وضعيت مالی خانواده اش خيلی بهتر از خانواده حسين بود. حسين و خانواده اش به خواستگاری گلنار رفتند و طبق شناختی که خانواده گلنار از حسين داشتند و اعلام نظر مثبت خود گلنار انها از حسين و خانواده او استقبال کردند و موافقت خودشان را با اين وصلت اعلام نمودند.
چند سال از زندگی مشترک گلنار و حسين گذشت. و ثمره اين زندگی دو پسر و يک دختر بود. حسين بخاطر لياقت و پشتکار صاحب پست و منصب مناسب در بانک شده بود و عاشقانه به زن و بچه هايش عشق ميورزيد. او همسری وفادار و پدری مهربان برای فرزندانش بود . و گلنار هم خود را خوشبخت ترين زن دنيا ميدانست. انهاييکه با اين خانواده در ارتباط بودند با تحسين و غبطه به اين خانواده نگاه ميمردند تا اينکه......................
حسين بيمار شد. او به بيماری ام اس مبتلا شد و فلج شد. باورش خيلی مشکل بود ولی واقعيت داشت/ او ديگر نمی توانست روی دو پای خود بايستد و با يد روی ويلچر می نشست. بستگان تا چند وقتی از هر کمکی مضايقه نکردند و در کنار اين خانواده بودند. وقتی حسين را دلداری ميدادن او با غرور سرش را بالا ميگرفت و ميگفت اين مشعيت خداوند است و عيب ندارد من همسری مهربان و فرزندان خوب دارم با وجوديکه فرزندان او هنوز کودک بودند. گلنار مدتی گريه کرد و غم بزرگی در دلش بود. خودش و شوهرش جوان بودند و فرزندان انها هنوز کودک بودند. با وجوديکه دغدغه مالی نداشتند و بانک حقوق حسين را ماهيانه پرداخت ميکرد و پس انداز هم به اندازه کافی داشتند ولی گلنار پرستاری از شوهر بيمار و نگهداری از بچه ها را برای خود سنگين ميديد
رفتار و کردار گلنار عوض شد . سر کوچکترين مسئله ای با حسين و بچه ها دعوا ميکرد . تا اينکه يکروز مادر شوهرش را به خانه دعوت کرد و با حالتی پرخاشگرانه گفت: شما و دخترانت راحت و اسوده زندگی ميکنيد و فکر اين پسرتان نيستيد. اخه مگه من چند تا دست و پا دارم که هم به بچه ها برسم و هم به اين؟ من نمی تونم يا حسين را به خانه خودتان ببريد و ازش مراقبت کنيد و يا اينکه اينجا بياييد و از او پرستاری کنيد. حسين و مادرش با بهت و غم حرفها و زخم زبانهای او را گوش ميکردند و باورش برايشان سخت بود که اين حرفها از دهان گلنار بيرون ميايد.
از انروز مادر حسين با دخترانش برنامه گذاشتند که به نوبت هر روز يکی به منزل حسين برود و کمک گلنار باشد ولی اين اغاز ماجرا بود: گلنار مرتب ايراد ميگرفت و سرکوفتش را به حسين ميزد و ميگفت چرا اينها اينجا ميان و تو زندگيم دخالت ميکنند؟ حسين با مهربانی ميگفت عزيزم خودت خواستی که بيان و گلنار با پرخاش و تندی ميگفت بيخود کردند اصلا ترا ببرند خانه خودشان و..................................................................... گفته های ديگر که من شرمم مياد بنويسم. هر روز خانواده حسين ميامدند و خانه را تميز ميکردند / غذا اماده ميکردند/ به حسين و بچه ها رسيدگی ميکردند و گلنار که ميخواست عمرش تلف نشود و با خانواده شوهر دعوايش نشود به کلاسهای مختلف ميرفت. مدتی بود که او نسبت به فرزندان خود هم بی تفاوت شده  بود و کار هر روزه او اين بود که از خانه بيرون برود و شب به خانه برگردد.
برای حسين باور اين مسائل خيلی سخت بود و غمی جانکاه او را ازار ميداد و روحيه اش خيلی ضعيف شده بود. بچه ها با وجود کودکی مثل پروانه گرد وجود پدر ميگشتند و او را دلداری ميدادند. با وجود کودکی همه چيز را متوجه بودند و برخوردهای مادرشان با پدر برای انها پذيرفتنی نبود. هر وقت گلايه ای از مادر پيش پدر ميکردند حسين با وجوديکه غم در دلش زياد بود به انها ميگفت اشتباه ميکنند و مادرشان خوب است!!!!!!!؟ پدر و مادر گلنار هم از دخترشان ناراحت بودند و او را نصيحت ميکردند ولی کو گوش شنوا.
گلنار يا منزل نبود يا اگر هم بود توجهی نه به حسين داشت و نه به بچه ها  و يا با تلفن صبحت ميکرد و يا خود را ارايش ميکرد . او بينی اش را عمل زيبايی کرد و همچنين چون سه فرزند بدنيا اورده بود و کمی شکم داشت شکم خود را هم عمل نمود تا صاف شود. حسين بارها خواست با او راجع به اينگونه رفتارها صبحت کند ولی گلنار با پرخاش ميگفت من جوانم نکنه توقع داری بشينم و به پای تو بسوزم؟ به من چه مربوطه. کم کم او شبها هم به خانه نميامد و برايش مهم نبود چه بسر شوهر و فرزندانش مياد
بالاخره ان روزی رسيد که تمامی خانواده و فاميل گلنار را بايکوت کردند و با انزجار از او سخن ميگفتند و به او پيغام داده بودند که به منزل انها نرود. پدر و مادر گلنار از شرم و خجالت سرشان را بالا نمی توانستند بگيرند و به حسين گفتند که گلنار را طلاق دهد چون گلنار زن خوبی نيست. حسين گلنار را طلاق داد و روز طلاق حسين به گلنار گفت حق نداری ديگه بچه ها را ببينی و گلنار با خوشحالی گفت پيشکش خودت بچه ها مال تو  و رفت.........................
چند سال گذشت. مادر گلنار از شرم کارهای دخترش دق کرد و مرد/ پدر گلنار هم بعد از مدتی دق کرد و مرد / از گلنار کسی به انصورت خبری نداشت چون همه او را طرد کرده بودند. بچه ها بزرگ شدند هر سه فرزند حسين مدارج تحصيل را با موفقيت طی کردند و از پدرشان هم غافل نبودند/ فرزندان چنان روحيه ای به پدرشان داده بودن که حسين خود را خوشبخترين مرد دنيا ميدانست . هر جا که ميرفتند دو پسر و تک دختر حسين چنان مثل پروانه گرد پدرشان ميگشتند که همه با ديده تحسين اشک شوق ميريختند. يک روز.........
يک روز سپيده دختر حسين که حال دانشجوی پزشکی بود با حالتی شرمگين گفت پدر يکی از دانشجويان دانشگاه پسری خوب و خانواده دار است و ميخواد اجازه بگيرد که با خانواده خود به خواستگاريم بيان. ايا شما اجازه ميدهی؟ حسين انقلابی شگرف را در وجودش حس کرد و اشک شوق از ديدگانش فرو ريخت. با اجازه حسين خانواده ان دانشجو به خواستگاری سپيده امدند و پس از مراحل سنتی در اين رابطه انان بعد از مدتی نامزد شدند و قرار ازدواج به سال بعد موکول شد. سپيده دوستی داشت به نام مهناز که با هم خيلی صميمی بودند و بعضی مواقع به منزل سپيده ميامد و با هم ساعاتی را سپری ميکردند. مهناز کم و بيش از اتفاقی که برای حسين افتاده بود اگاه بود و ميدانست گلنار زن حسين چگونه رفتاری داشته. او  هر گاه به منزل سپيده ميامد ميديد که حسين و دختر و پسرانش چقدر با هم يکرنگ و صميمی هستند . بعضی مواقع مهناز از سپيده راجع به گلنار سوال ميکرد و سپيده با خشم ميگفت که اسم او را نيار/ او نه در حق ما مادری کرد و نه در حق پدرم همسرداری.
مهناز مدتها در فکر بود / او در درون خود متوجه شد که با وجوديکه هم سن سپيده است و سن دختر حسين را دارد ولی حسين را دوست ميدارد. گاه از اين فکر خنده اش ميگرفت و گاه بيشتر به فکر فرو ميرفت تا اينکه موضوع را به سپيده گفت. سپيده با تعجب به او گفت اخه تو سن دختر پدرم  را داری و بعدش اينکه پدرم معلول است و قبول نميکند. مهناز با دلايل خاص خودش بالاخره رضايت سپيده را گرفت  ولی می ترسيد که پدر و مادر خودش و حسين هم از قبول چنين چيزی خودداری کنند.  خانواده مهناز متدين و با خدا بودند  و مهناز ابتدا با مادرش صبحت کرد و بعد با پدرش . .............چه صبحتهايی بين انها شد و چه اصرار هاييکه مهناز به خانواده کرد و بالاخره رضايت خانواده را گرفت و لی حسين زير بار نمی رفت و قبول نميکرد. حسين ميگفت او مثل دخترم است و منهم معلولم نميخوام زندگی او خراب شود. بهر ترتيب و اينکه مهناز قسم خورد که غير از حسين با هيچکس ازدواج نميکند و صبحتهاييکه حسين با خانواده مهناز و خود مهناز انجام داد و مهمتر از همه خوشحالی زياديکه دختر و پسرانش نسبت به اين موضوع داشتند حسين و مهناز با هم ازدواج کردند و مهناز شد خانم خانه.
چند ماه بعد خبری در فاميل منعکس شد که حاکی از ان بود که گلنار برگشته . فاميل سوال ميکردند در اين چند سال او کجا بوده؟ و چرا کسی او را نديده بود......... گلنار وقتی از حسين جدا شد با پسری به تهران امده بود و پس از مدتی ان پسر او را ترک کرده و رفته بود  . گلنار دو بار در تهران ازدواج ميکند بار اول شوهرش ادم قسی القلبی بوده و مرتب او را کتک ميزده و هوسران بوده که پس از مدتها کشمکش از او جدا ميشود و چند وقت بعدش همسر شخصی ميشود که قاچاقچی بوده و گلنار معتاد ميشود و به همراه شوهرش محکوم و زندانی ميشود . شوهرش اعدام ميشود و خودش چند سال زندانی ميشود. پس از اينکه از زندان بيرون امد تصميم ميگرد به شهر خودش برگردد. بخاطر هوسرانيها و اعتياد و زندان چهره او بسيار زيادتر از سنش نشان ميداد.
گلنار فهميد که حسين ازدواج کرده و خواست به نزد فرزندانش برود . ولی هم سپيده و هم پسرانش او را طرد کردند و با نفرت به او گفتند حاظر نيستند نامی از او بشنوند او لياقت اين را ندارد که بخواهد خودش را مادر انان معرفی کند .
شب عروسی سپيده شد . جشنی زيبا و رويايی برگزار شده بود. مهناز در حاليکه دسته ويلچر حسين در دستش بود و پسران حسين در کنار پدر و مادر جديدشان بودند وارد سالن شدند. سپيده به همراه داماد به استقبال انان رفتند و خير مقدم گفتند... وقتی همه به شادی و جشن مشغول بودند در ته سالن پيرزنی با چشمانی غم بار و پر اشک ندامت نشسته بود و با خسرت به ان خانواده نگاه ميکرد و پيش خود گفت ......................................................
پايان قسمت دوم.......... منتظر نظرات شما عزيزان هستم................شهباز
شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان