|
|
|
۱۳۸٩/۱/۱٦ یک قصه ناتمام دیگر....مرا تنها رها کردی
یک قصه نا تمام دیگر...مرا تنها رها کردی
مرا تنها رها کردی ندانستی شکستی دل
سلام دوستان مهربان و خوبم شما عزیزانی که بجز تعداد معدودی که افتخار زیارتتان را داشتم بقیه شما عزیزان را زیارت نکردم ولی با این وجود دوستتان داشته و دارم و پا را ازدنیای مجازی بیرون گذاشته و شما عزیزان را محرم و عزیز خود میدانم . سال گذشته اتفاقی که برایم افتاد بصورت یک قصه ناتمام نوشتم و امسال باز یک قصه دیگر . قربون بزرگی خدا برم . دوست نداشتم اولین پست وبلاگ در سال جدید غمگین باشد ولی شما عزیزان به بزرگواری خود من را ببخشید. یکی بود و یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. هر کی بنده خداست بگه یا خدا...................یا خدا شهرام و رعنا وقتی بعد از ٢٠ سال بهم رسیدن. خوب همه دیگر جریان را میدانند باید تصحیحش کنم وقتی من و رعنا بعد از ٢٠ سال بهم رسیدیم قرارمان بر این بود که من کارهایم را به سرانجام برسانم و به سوئد بروم و رعنا و دو دخترش در سوئد به من ملحق شوند و زندگی را با هم شروع کنیم. از بخت بد من رکود اقتصادی انچنان شد که مرا در فروش املاک مستاصل کرده و کارهایم به اتمام نرسیده و فراق و دوری رعنا عذابم میدهد . با انکه رعنای خوب و عزیزم در این یکساله چند بار به ایران امد و عید امسال هم در دوبی یکدیگر را دیدیم و اتفاق در دوبی افتاد ..................
طبق قراری که من و رعنا با هم گذاشته بودیم در دوبی بهم ملحق شدیم و چقدر از دیدن هم خوشحال شدیم/ اشک شوق از دیدگانمان فرو ریخت و خدا را سپاس گفتیم که ما را بهم وصل کرده . چند کنسرت خوب امسال عید در دوبی برقرار بود و وجود همین کنسرتها ما را به دوبی کشانده بود. بقیه قصه در قسمت بعد................ |
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|