۱۳۸٩/۱/٢۸

فصل دوم....مرا تنها رها کردی

فصل دوم ......مرا تنها رها کردی

دوبی این شیخ نشین حاشیه خلیج همیشه فارس برای خود قصه ای دارد. با سرمایه گذاری های بیشتر ایرانیان و احداث برجهای مرتفع جلوه خاصی دارد ولی رکود اقتصاد جهانی در این شیخ نشین بیشتر خود را نشان میدهد. باری من و رعنا در دوبی همدیگر را دیدیم و طبق برنامه ای که گذاشته بودیم قرار بود که بعد از چند روز با هم بودن رعنا به امریکا برگردد و من به شیراز بیایم .

ساعتها و این چند روز مثل برق و باد گذشتند و اخرین روزهای اقامت در انجا بود که در یکی از مجتمع های تجاری دوبی چشمم به یک اشنا افتاد :

فرشاد یکی از دوستان بسیار قدیم من بود . من و فرشاد در تمامی طول دوران تحصیلی راهنمایی و دبیرستان با هم بودیم و اتفاقا ان زمان که من و رعنا همدیگر را دوست داشتیم و ان برنامه تلخ اتفاق افتاد فرشاد در جریان بود و مونس دلتنگی ها یم بود . فرشاد  ان  موقع که به دبیرستان میرقتیم مورد توجه دختران بود چهره ای بسیار زیبا با چشمانی ابی رنگ و اندامی ورزیده از او چهره ای ساخته بود که دختران بیشماری خواهان مراوده و دوستی با او بودند او وقتی دبیرستان را تمام کرد به فرانسه رفت و دیگر نه از او خبر داشتم و نه او را دیدم. حالا بعد از سالها او را در دوبی میدیدم ولی..؟!! ولی چرا او اینقدر تکیده شده؟ چرا همانند پیرمردان شده؟

رعنا اون اقا را انجا روی صندلی نشسته میبینی؟ رعنا با تعجب گفت کدوم اقا؟ با دست اشاره به فرشاد کردم . رعنا گفت ان اقا مسن را میگی؟ همان که عصایش گنارش است؟ اوه خدای من من اصلا متوجه عصا نشده بودم .. بله همان اقا را میگم. خوب؟ رعنا منتظر بود که معرفی کنم. رعنا او فرشاد است. کدام فرشاد؟ فرشاد کیه؟ فرشاد همان دوست صمیمی من که در دبیرستان با هم بودیم همانی که برات تعریفش را گرده بودم. شهباز جون یک چیزهایی یادم امد ولی فکر کنم اشتباه میکنی. ایشان یک اقای پیر و مسن هستند و حداقل ۴٠ سال از شما مسن تر هستند. نه رعنا فکر کنم خودش باشد ولی بقول تو ایشان خیلی مسن است. بهتره بریم جلوتر ببینیم خودش است یا نه.

من و رعنا بطرف ان مرد پیر رفتیم . خود من هم به شک افتاده بودم . اخه مگه میشه ان فرشاد زیبا رو بعد از ٢٠ سال به یک پیر مرد تبدیل شده باشد. حتما من اشتباه کردم . هر چی جلوتر میرفتیم شک و شبه من بیشتر میشد . وقتی کاملا نزدیک شدیم نگاه بی رونق ان اقای مسن به من و رعنا افتاد . اولش توجه نکرد و سرش را به پایین انداخت ولی دوباره سرش را بالا گرفت و من را نگریست تعجب و بهت در چهره تکیده اش نمایان شد . رعنا صدایش را کمی بلند کرد و گفت شهباز جان بیا اینجا کمی بشینیم . وقتی ان پیر مرد نام مرا شنید بدنش تکانی خورد و مرا با دقت نگریست ولی رویش را برگرداند. او میخواست چهره اش را از دید من مخفی کند. شکم مبدل به یقین شد او فرشاد است . کنار او نشستم و رعنا هم کنارم نشست. به وضوح هیجان و لرزش دست  تکیده او را میدیدم به ارامی گفتم فرشاد . ان مرد پیر با شنیدن نامش تمام بدنش از هیجان لرزید و متوجه شد که منهم او را شناختم. دو مرتبه صدایش کردم او به ارامی رویش را بطرف من برگرداند و صورتش پر از اشک شده بود.

از دوستان محترم تقاضا میکنم این قصه عبرت اموز را حتما پیگیری کنند..شهباز

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان