|
|
|
۱۳۸٩/٢/۱ فصل سوم....مرا تنها رها کردی
دیگه برام ستاره چشمک نزد دوباره تو آسمون آبی که شده پاره پاره ابری شده آسمون دیده نشد ستاره دلم برات تنگ شده کجایی آی ستاره هر شب سر پنجره داد میزنم از حنجره کجایی ای ستاره کجایی ای ستاره همیشه تو ذهنمه او عشق نیمه کاره غریبه ام رو زمین ستاره منو ببین ببین چقدر بی کسم بدونه تو رو زمین ببین چقدر بی کسی واسم سخته ستاره بیا و کمکم کن پیشم بمون دوباره ستاره آی ستاره چشمک بزن دوباره به انجا رسیدیم که من و رعنا کنار ان مرد پیر و فرتوت نشستیم و او میخواست نگاهش را از ما بدزدد .با طنینی لرزان صدایش کردم . بار اول جواب نداد. برای بار دوم کمی بلندتر صدایش کردم. به ارامی رویش را به طرف من کرد و اشک از چشمانش فرو میریخت. دیگر بطور کامل مطمئن شدم خود فرشاد است. فرشاد سلام . سعی کرد لبخندی بر لب بیاورد سلام شهباز جان و دست چروکیده اش را به طرفم دراز کرد. دستش را به گرمی فشردم و بغض گلویم را فشار میداد فرشاد چرا پیر شدی؟ چرا انقدر فرتوت شدی؟ اهی کشید و قبل از اینکه پاسخ بگوید رعنا هم جلو امد و سلام کرد . فرشاد جواب سلام داد و خواست به عصایش تکیه کند و به رسم احترام جلوی رعنا از جا برخیزد که من مانعش شدم. شهباز همسرت هستند؟ فرشاد ایشان رعنا هستش. یادت میاد ٢٠ سال پیش رعنا... شهباز انطور که یادمه میگفتی که.....و حرفش را فرو خورد بجای من رعنا پاسخش را داد و بصورت خلاصه قصه بهم رسیدن ما را به فرشاد گفت. لبخند خوشنودی بر لبان فرشاد نشست و خوشحالم که بهم رسیدید. فرشاد چرا اینطوری شدی؟ فرشاد اینگونه اغاز کرد:
تکرار گفته های شخص دیگر خیلی سخت است. و باید ادم بدون کم وکاست ان گفتار را بازگوکند بدون اینکه حتی یک ( و ) پسو پیش گفته نشود یا نوشته نشود. ای خدای بزرگ / ای خدای مهربون ترا شاهد میگیرم که کلمات فرشاد را بدون اینکه دخل و تصرفی در ان کنم دارم در این وبلاگ تایپ میکنم بدون اینکه به قول معروف پیازداغش را بیشتر کنم یا بخواهم به ان هیجان دهم. همان چیزهایی که فرشاد گفت در اینجا تایپ میکنم . با انکه میدانم برخی از شما دوستان که روح بسیار لطیف و حساسی دارید امکان دارد منقلب شوید . چون رسالت قلم را دارم انجام میدهم برخی کلمات است که در این شش سال که این وبلاگ را به روز میکنم به هیچ عنوان ننوشتم ولی از شما دوستان پوزش میخوام که از روی ناچار مجبورم تمامی گفتار فرشاد را بدون کم وکاست تایپ کنم. سرگذشت فرشاد یک درام بسیار تلخ است که درس بسیار خوبی برای همه است وهمچنین قربون بزرگی و منش خدا برم که غیر از بهشت وجهنم که در اخرت است در همین دنیای خاکی هر خوبی پاداش دارد و هر بدی مجازات. ازشما دوستان خوبم تقاضا میکنم نظرات خودتان را بیان کنید و بی تفاوت این قصه را نخوانید. خیلی مایلم نظرات شما عزیزان را بدانم.
فرشاد اینگونه اغازبه سخن کرد: شهباز جان خودت میدانی که وقتی دبیرستان را تمام کردیم من به فرانسه رفتم . پاریس برای من جوان که تا ان موقع پایم را از ایران بیرون نگذاشته بود یک ابهت وزیبایی محصور کننده داشت . خیابانهای زیبا میدان اتفال / برج ایفل / خیابان شانزلیزه همه و همه برایم جاذه داشت مخصوصا دختران و زنان زیبا و مو بور که من فقط تو فیلمها انها را دیده بودم. منهم به اندام و زیبایی خودم مغرور بودم و چه زود توانستم جلب توجه کنم و با دختران پاریسی و دختران ایرانی مقیم پاریس و گاها دختران کشورهای دیگر دوست شوم و ارتباط برقرار کنم. زندگی من خلاصه شده بود با این دختران بودن و در دیسکوها یا نایت کلاپها پرسه زدن و نیمه های شب مست و لایقل به خانه برگشتن. چقدر مورد توجه بودم که بین دختران برای تصاحب من رقابت بود و من از این رقابت انان لذت میبردم . وقتم کلا پر بود و هر دختری که خرجم میکرد و با ماشین بدنبالم میامد من ان شب متعلق به او بودم. شده بودم یک روسپی مرد . و این عطشسیرابم نمیکرد. همانند ادم تشنه ای که وسط دریا قرار دارد و هر چه اب دریا را مینوشد بیشتر و بیشتر تشنه میشود. چه دخترانی که عشقشان به من واقعا درست بود و عشق واقعی بود ولی من اعتقادی به عشق نداشتم اتفاقا به خود میگفتم ( فرشاد رویش را به طرف رعنا کرد و گفت ببخشید رعنا خانم ان موقع من فکر میکردم شما فوت کردید ) بیا این شهباز عاشق شد چی نصیبش شد معشوقش خودکشی کرده و خودش هم مغموم و سر در گریبان است.
پایان فصل سوم..... دوستان خوبم خواهشمندم با نظرات خود مرا یاری کنید
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|