|
|
|
۱۳۸٩/٢/۸ فصل چهارم.....مرا تنها رها کردی
فصل چهارم....من را تنها رها کردی
به انجا رسیدیم که فرشاد سرگذشتش را برای من و رعنا بیان میکرد. فرشاد در ادامه اینگونه ادامه داد که خودم را خوشبخت ترین جوان این کره خاکی میدانستم غرق در خوشی بودم . و بیشتر در منجلاب فرو میرفتم . تا اینکه توسط یکی از دختران به شخصی اشنا شدم که کارش یافتن دختران و پسران برای شو لباس یا همان فشن است. ان شخص از من خوشش امد و پس از چند وقت تعلیم و رژیم گرفتن و اموزش شدم یک مانکن در یک موسسه بسیار معروف فرانسه . همای سعادت بر دوشم نشسته میدیدم . حقوق خوب/ هوا خواهان دختر و زن و حتی پیرزنان پولدار/ مسافرتهای متعدد به شهرهای فرانسه و اکثر کشورهای اروپایی . واقعا در پوست خودم نمیگنجیدم. چند سال بود که در فرانسه بودم و اوایل پدر و مادرم برای دیدن من به فرانسه امدند و... و....در اینجا اشک پهنای صورت چروگیده فرشاد را پر کرد بعد ادامه داد انها با دیدن ریخت و قیافه من و همچنین شغل من و امد و رفت دختران و زنان به خانه ام را نمیتوانستند تحمل کنند و نصیحتم میکردند و مادرم اشک میریخت. اصلا توجهی به انان نداشتم و سرگرم کارهای خودم بودم . تا اینکه یک شب در حالیکه مست بودم به خانه امدم و با پدرم دعوام شد و... اینبار گریه فرشاد شدت پیدا کرد . مست بودم و حالیم نبود وقتی پدرم کشیده به گوشم زد ببا او گلاویز شدم و با مشت به صورت پدرم کوبیدم مادرم جیغ میزد و خودش را بین ما انداخت و دو تا مشت هم به صورت و سینه مادرم زدم............ اوه خدای من فرشاد چی دارد میگوید؟؟ کدام سفاکی چنین کاری به پدر و مادرش میکند؟ رعنا بی صدا اشک میریخت و من ( شهباز ) بغض گلویم را فشار میداد. پدرم خون کنار لبش را پاک کرد و بهم گفت تف بر تو بیاد چشم سفید پدر و مادرت را میزنی؟ مادرم گوشه ای افتاده بود و ناله میکرد و اشک میریخت. گناه انها این بود که برای دیدن جگر گوشه اشان رنج و مشقت کشیدند و به دیدنم امدند و در عوض انها را کتک زدم. پدرم به طرف مادرم رفت و گفت پاشو پاشو بریم جای ما اینجا نیست . دیگه پسری به نام فرشاد ندارم. پسره خیره سر خوب مزد دست بهمان دادی/ پدرم کمک مادرم کرد که از جا بلند شود . برای اینکه کمی خودم را تسکین دهم گفتم مگه التماستان کردم به اینجا بیایین/ هرررری زودتر برین. مادرم نگاهش را به چشمانم دوخت نگاهی سوزان که هر وقت یاد اون نگاه میافتم چهار ستون بدنم میلرزه / نگاهی که درونش هزاران هزار گفته داشت. پدر و مادرم دیگه تا به امروز با من تماس نداشتند و منهم روی تماس با انها را نداشتم و این اخرین دیدار ما بود. این موضوع را خیلی زود فراموش کردم. و باز به همان وضع ادامه میدادم. به واسطه دوستی با پیرزنان ثروتمند و شغلم در زرق و برق زندگی میکردم زندگی پر از نکبت . چند سال گذشت . تقریبا ٣ سال پیش یک شو لباس در ایتالیا داشتیم وقتی شو تمام شد و به سالن امدیم دختری زیبا به طرفم امد و همانطور که لبخند میزد به فارسی بهم گفت شما ایرانی هستید؟ اینگونه ملاقاتها خیلی برام پیش امده بود ماشالا ایرانیها تو تموم دنیا هستند و وقتی فارسی ازم سوال کرد برام غیر منتظره نبود. لبخندی بهش زدم و فارسی بهش گفتم بله عزیزم ایرانیم. دختر دستش را به طرفم دراز کرد و گفت از دیدنتان خوشوقتم من رویا هستم. دستش را فشردم و امدم خودم را معرفی کنم او گفت و شما فرشاد خان هستی... اوه مثل اینکه بیوگرافی منو بهتر از من میدونی؟! رویا باز لبخند شیرینی زد و گفت هی تقریبا و ادامه داد میتونم یک گیلاس شامپاین به افتخار اشنایی دعوتتان کنم؟
در سالن بار مشروبی بود و سفارش دو گیلاس شامپاین دادیم . رویا با فارسی دست و پا شکسته صبحت میکرد. او فرزند یک تاجر ایرانی بود که زمانی که رویا سه سال بیشتر سن نداشت از ایران به امریکا رفتند و ساکن نیویورک بودند. در صبحتهای رویا متوجه شدم بسیار ثروتمند هستند و در نیویورک پدرش صاحب کمپانی و شرکتهای معتبر است. برق مخصوصی در چشمانم زد . اگر تا ان موقع رویا همانند دیگر دختران و زنان برام یک تقریح بود و هدفم نهایتا شب را تا صبح کنار او بودن بود ولی الان بوی پول استشمام میکردم فکر دلار......... گرم صبحت بودیم که موبایل رویا زنگ خورد و او مشغول صبحت با موبایل شد. در زمانیکه رویا با موبایل خرف میزد به او دقت کردم دختر بشاش و زیبایی به نظر میرسید . دختری که زیبایی خدا دادی داشت و بدون ارایش و با لباس ساده اما بسیار شیک . ... مکالمه او تمام شد. البته شهباز جان بهت بگم به خاطر اینکه زیاد او به فارسی مسلط نبود انگلیسی با هم حرف میزدیم. او گفت که با پدرش حرف زده و پدر و مادرش الان به ما ملحق میشوند. از این حرف او خوشم نیومد اخه شیطان درونم برنامه و هدف برای او داشت. پدر و مادرش به گرمی دست مرا فشردند و از برنامه ام تعریف کردند. ان شب مهمان انها در یگی از مجلل ترین هتلها شام دعوت داشتم. رویا مثل پروانه دورم میچرخید و با پدر و مادر او گرم صبحت بودم . انها برای تفریح به اروپا امده بودند و میخواستند چند روزی در ایتالیا بمانند و بعد به کشورهای دیگه بروند. من ان شب تیرم به سنگ خورد و به هدفم نرسیدم . قرار بود با گروهمان روز بعد به فرانسه برگردیم ولی من در رم ماندم . ذو روز با رویا و خانواده اش بودم و پیزی که برام خیلی عجیب بود رویا تنها دختری بود که اجازه نداد حتی او را ببوسم. او میگفت فرشاد خیلی دوست دارم ولی از اینگونه مسائل خوشم نمیاد. من به فرانسه برگشتم و چندی بعدش رویا بهم تماس گرفت و با هیجان گفت که در پاریس هستند. مدت یک هفته انان فرانسه بودند و من به همراه انان به لیون و مارسی بردمشان. پدر و مادر او رفتارشان با من خوب بود ولی نمیدانستند چه خوابی برای انان دیدم... یک سال گذشت در این یک سال من با رویا و خانواده اش تماس داشتم تا اینکه دعوتم کردند که به نیویورک بروم و من عازم نیویورک شدم............. رویا پایش را تو یک کفش کرده بود که با هم ازدواج کنیم . به هدفم رسیده بودم. ولی باید خودم را سرد نشان بدم. رویا تو ٢۴ سال داری و من ٣۶ سال. سن و سال مهم نیست فرشاد دوست دارم./ ببین رویا من تو پاریس خیلی راحتم و درامدم خوبه و از همه مهمتر بندی بر پای من نیست. فرشاد یک خانه بسیار مجلل برای من و تو پدرم میگیرد و تو مدیر یکی از شرکتهای او میشوی. درامد و حقوقت ٢٠ برابر پاربس است. .. رویا من ادم ازادیم نباید به من گیر دهی. با کی میرم با کی میام چطوری میگردم با کدام دختر میرقصم با کدام زن دوست میشم.... تمام حرفام را قبول کرد. بنده خدا عشق چشماش را کور کرده بود نمیدانست در پس این چهره من چه دیو و هیولایی نهفته...................
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|