|
|
|
۱۳۸٩/٢/۳٠ فصل ششم ......مرا تنها رها کردی
فصل ششم.... مرا تنها رها کردی
زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم. توجه کنید: تا وقتی سرت را بالا می گیری توی آسمان شب نگاهت به جای دیدن ماه به طرف ستاره ها کشیده می شه. هزاران هزار ستاره. کدامین ستاره به تو چشمک می زند؟ ستاره کم نور یا ستاره ای پر فروغ؟ دنبال ستاره ای باش که چشمکش تنها برای توست و تنها برای تو نور می تاباند. از از چشمک های ممتد و پیاپی ستاره های بزرگ و نورانی بپرهیز. آن ستاره به همه می نگرد و همه به آن می نگرند.
در فصل قبل به انجا رسیدیم که یک روز اتفاقی افتاد. حال ان اتفاق چه بود؟ ساعت حدود ١٠ صبح یکشنبه بود من ( فرشاد ) هنوز در بستر خوابیده بودم که با صدای زنگ تلفن از خواب تقریبا بیدار شدم. رویا پاسخگوی تلفن شد و یکباره صدای جیغ او را شنیدم / بالش را روی سرم گداشتم تا صدای جیغ و شیون او کمتربشنوم . فرشاد فرشاد پاشو.... رویا با گریه و شیون از من میخواست که از خواب بیدار شوم...... ا.ه عه چیه؟ فرشاد ددی و مامانم تصادف کردند و کشته شدند . فرشاد پاشو دیگه. صدای شیون رویا تو گوشم میپیچید . بالش را از روی صورتم کنار زدم و چشمانم را نیمه باز کردم و گفتم چی شده؟ ذویا همینطور گریه میکرد. از صبحتهای رویا فهمیدم که پدر و مادرش تو تصادف در دم کشته شدند . رویا من سرم درد میکنه دیشب تو مشروب زیاد روی کردم تو سریع برو منم بعد میام. وقتی الان به ان روز فکر میکنم بر خودم میلرزم من نه تنها با زنم رویا همدردی نکردم بلکه بدترین کار ممکنه را انجام دادم. چند تا از دوستان دختر و پسر را به خانه دعوت کردم و پارتی گرفتم. یعنی تو فرشاد تو ان روز که پدر و مادر زنت مردند تو خانه زنت پارتی گرفتی؟ ( من شهباز این سوال را از فرشاد کردم). فرشاد سرش را پایین انداخته بود و گفت بله. شب ساعت حدود ٩ بود که دیدم رویا زنم وارد منزل شد و با تعجب و نفرت به دوستان من که رقص و پایکوبی میکردند نگاه میکرد و با نگاه دنبال من که دست در گردن یک دخترانداخته بودم میگشت. به نزدم امد و با چشمان اشکبار نگاهم کرد و بهم گفت فرشاد تو ... تو... خیلی کثافتی. و محکم یک سیلی بهم زد و همه را از خانه بیرون کرد. من در تمام دوره زندگی مشترکمان خیلی به رویا جفا کردم ولی چون دوستم داشت تحمل میکرد ولی انشب به بعد بجای عشق من نفرت را در او میدیدم و بس...
سال گذشته بود که متوجه شدم بیمار هستم و پس از ازمایشات متوجه شدم که سرطان خون دارم. دکتر بهم گفت حداکثر تا دو سال بیشتر زنده نمیمانم. رویا وقتی فهمید من بیمارم عکس العملی نشان نداد . با شیمی درمانی من هر روز تکیده تر میشدم و بدنم نحیف شد و موهای سرم شروع به ریختن کرد. وقتی از ریخت افتادم و اینگونه که میبینی شدم رویا بد رفتاریش را به من شروع کرد. من نه دیگر جذبه داشتم و نه زیبا و رویا مرتب تحقیرم میکرد. او با پسران و مردان دوست میشود و در مقابل چشمان من به من خیانت میکند. وقتی بهش اعتراض کردم بهم پرخاش کرد و گفت داری تقاص پس میدهی. این همان کردار و رفتار خودت است. به خاطر اینکه عاشق این دو خواننده ( کامران و هومن ) هست برای کنسرتشان به دوبی امدیم . و و... ............ بگو فرشاد. و.. چی؟ رویا با دوست پسرش هست . در هتل اتاق جدا برای من گرفته و خوذش با دوستش در اتاق دیگر. فرشاد چرا به این سفر امدی؟ من اختیار از خودم ندارم رویا منو اورده. فقط خدا کنه زودتر بمیرم و انقدر کوچک و زبون نشوم.
قسمت اخر این داستان را فصل بعد خدمتتان ارائه میدهم. |
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|