۱۳۸٩/۳/٥

اخرین فصل .....مرا تنها رها کردی

اخرین فصل...... مرا تنها رها کردی

ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم 

              جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم   

                  عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

                        کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم

                           رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم

                              سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم

                                 شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

                                  التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم   

                                   خوش برانیم جهان در نظر راهروان

                                   فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم   

                                  آسمان کشـتی ارباب هنر می‌شکند

                                تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم   

                             گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید

                         گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم   

                  حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او

 ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم.

این قصه که تا اینجا امدید بسیار تلخ است ولی عبرت اموز. من واقعا از شما دوستان عذر خواهی میکنم که بعضی مواقع برای اینکه ناچار بودم امنتدار باشم و شما را تا عمق فاجعه ببرم بعضی کلمات را بکار بردم. من و رعنا با رویا صبحت کردیم ولی دو اصل را در رویا یافتم.:

١- رویا به خاطر ثروت پدرش و چون هر چه اراده میکرد برایش مهیا بود دل به گروی عشق فرشاد سپرده بود انهم به این خاطر که فرشاد که زیبا بود و مورد توجه دیگران متعلق به او باشد نه دیگری و تا ان زمانی که فرشاد بیمار نشده بود نمیخواست او را از دست دهد ولو با تحقیر هایی که نسبت به او فرشاد انجام میداد. و ان زمان که دید فرشاد بیمار شده و دیگر محلی از اعراب ندارد و به خاطز شیمی درمانی فرتوت و زشت شده وکسی نگاهش نمیکند رفت سراغ مردان دیگر.

٢- رویا همه گونه تحقیر یا بوالهوسی را از فرشاد پذیرفته بود الا اینکه فرشاد در روز مردن پدر و مادر رویا جشن و پارتی در خانه راه بیاندازد. او نفرت زیادی از فرشاد پیدا کرده بود.

به رویا گفتمفرشاد بد کرد توچرا؟ او پوزخندی به من زد و گفت فرشاد از من یک روانی ساخته یا بهتر بگم او از من دیو ساخته. بهترین پزشکان را برایش گرفتم تا  بیشتر زنده بماند و بیشتر زجر بکشد.

در تهران با هزار بدبختی تلفن و ادرس پدر ومادر فرشاد را گیر اوردم و به منزل انان رفتم. انان با تعجب منتظر صبحت من بودند . این پدر و مادر دوست داشتنی هنوز دوست صمیمی پسرشان ( شهباز) را از یاد نبرده بودند و دیدن من انها را به خاطرات قدیم سوق داد.ارام ارام بحث را به فرشاد کشیدم . انها اولش گله میکردند و میگفتند دیگر فرشاد پسرشان نیست ولی کدام پدر ومادری را سراغ دارید که قلب و روحش برای فرزندش نزند؟

وقتی خبر بیماری پسرشان را شنیدند این پدر ومادر پیر و نازنین گریه میکردند و به سر و روی خود میزدند و فرشاد را صدا میزدند.شماره تلفن فرشاد را به انها دادم و همان موقع پدر فرشاد شماره را گرفت تا صدای فرزندش را بشنود. خوشبختانه ساعت تلفن خوب موقع بود .انسوی خط خدمتکار فرشاد و رویا بود و پدر فرشاد با گریه فقط نام پسرش را صدا میزد. گوشی را از او گرفتم و از ان خدمتکار خواستم گوشی را به فرشاد دهد. پس از لحظاتی فرشاد گوشی را برداشت و من گوشی را به پدرش دادم.

از ان صحنه چه بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟ چگونه وصف کنم؟ همانقدر بگویم همگی گریه میکردیم و فرشاد با پدر و مادرش صبحت میکرد .

حال فرشاد خیلی بد شده بود . و زیاد نمیتوانست صبحت کند .

میخواستم صبحتهای انان را برایتان بنویسم / میخواستم از سفر پدر فرشاد به امریکا بگویم ولی............. حیف.................

فرشاد در غربت و تنها و بدون هیچ یاوری به رحمت خدا رفت

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان