۱۳۸٩/۳/٢٤

فریاد یک دل شکسته

فریاد یک دل شکسته

 در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارالود و دور

 یا خزانی خالی از فریاد و شور

  مرگ من روزی فرا خواهد رسد

 روزی از این تلخ و شیرین روزها

 روز پوچی همچون روزان دگر

سایه ای ز امروزها،دیروزها

 دیدگانم همچون دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 خاک می خواند مرا هر دم به خویش

 می رسند از ره که در خاکم نهند

 آه شاید عاشقانم نیمه شب

 گل به روی گور غمناکم نهند

  بعدها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

 گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انگشتانم یارای تایپ کردن ندارد. نمیدانم متوجه کلامم میشوید با نه ؟! ولی انچه حرف و گفته در قلب و روحم نهفته را نمیدانم چگونه ابراز کنم یا به عبارتی واقعا از بیان احساساتم قاسر شدم.

تنهام//// تنهای تنها. چه شد؟ به یکباره این چه طوفانی بود که تار و پودم را از هم گسست؟ همه چیز ویران شده/ و من ماندم و یک اه و حسرت.

خدای مهربون خدای خوبم امید و هستی ام تو هستی و بس.

تب کردم/ داغم ... شاید زمان مرگم رسیده. دیگه از همه چی خسته شدم. دیگه از نصایح به اصطلاح دوستانه بیزار شدم.

یک حسی بهم میگه نگران مباش/ قوی باش/ این شیرینی عشق است. او بسویت میاد . نمیدانم واقعا نمیدانم ایا باید منتظر باشم؟ ایا حسم بهم دروغ میگه؟ خدایا کمکم کن. خدایا خود میدانی پسر بچه احساساتی نیستم ولی بخدا دارم داغون میشم. این غم کوچک و بزرگ نمیشناسه .

از دوستان خوبم معذرت میخوام اینگونه نوشتم. بدون قواعد دستوری و انشایی خالص و بی تکلف زمزمه کردم. حسم بهم میگه غصه نخور او میاد . او هم مثل تو عاشق است. کمی تحمل کن . منتظرم و امیدوارم از پا نیافتم و امدنش را ببینم.

سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت: «برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای خُتَن آهوی مشکین آمد»
گریه، آبی به رخ سوختگان بازآورد ناله فریادرَس عاشق مسکین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست ای کبوتر! نگران باش که شاهین آمد
ساقیا! می بده و غم مخور از دشمن و دوست که به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان