|
|
|
۱۳۸٩/٤/٢۱ من و تنهایی و فقط ... یک اه
من و تنهایی و...فقط یک اه
بیا که دوست دارمت !! بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد... شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست... بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند. شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند. شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است. بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند. آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد. دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست. گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست. بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند. بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم. چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا. « بیا دوباره دوست دارمت » شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست. شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.
قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ... کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را ... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ... اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ... آری آغاز دوست داشت زیباست *** هر چند پایان راه ناپیداست
بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم جز تاریکی و سیاهی ندارد! دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی! و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم از طرف من به تو! معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی! به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد ! در آغوش خود بفشارم! پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ، و من و تو نیز یک سوی دیگریم! تو را عبادت میکنم! عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست! می نگرم تو را میبینم . آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست! توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را ! در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد ! با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|