۱۳۸٩/٤/٢٧

سورپرایز دلدادگی

سورپرایز دلدادگی

عکس عاشقانه برای کامپیوتر شما

سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار
گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

 

سلام دوستان محترم. مطلب گذشته حدود چند وقتی وقتم را گرفت که کامل کنم و در وبلاگ بگذارم نه حال و حوصله داشتم و نه بقول همشهریان خوب شیرازیم دل و دماغ . بی حوصله و دل مرده شده بودم و درست همانند ٢١ سال پیش که ان جریانات پیش امده بود دچار اچمز ( اصطلاحی در شطرنج ) شده بودم . تب داشتم و دل شوره البته نه تب بابت گرمای بی سابقه تهران بلکه از درون تب کرده بودم . خواهر خوبم قرار بود از سوئد بیاید و خانواده در تدارک ورود خواهرم بودند .

خواهرم امد و روحیه من کمی بهتر شد . فردای امدن او با هم خلوتی کردیم و او از رعنا سوال کرد و من گفتم به خاطر اینکه بچه هایش مایل به ترک امریکا نیستند لاجرم او هم بعنوان یک مادر نمیتواند دل از انها بکند و پیش من بیاید. دلم خیلی هوای رعنا را کرده بود و دوری از او ملولم ساخته. با خواهرم ساعتی راجب رعنا صبحت کردیم و او گفت فردا شب کجایی؟ گفتم همینجا. چطور؟ خواهرم گفت یکی از دوستانم از لندن دارد میاید با هم به استقبال او به فرودگاه برویم. گفتم چشم خواهرم.

سر درد بدی داشتم و چشمانم قرمز شده بود فرودگاه برای من یاداور و خاطره رعنا است . از خواهرم عذرخواهی کردم و گفتم نمیتوانم به فرودگاه بیایم . خواهرم اصرار کرد و وقتی دید سر درد امانم را بریده قبول کرد و گفت تو برو استراحت کن. و خانواده همگی به فرودگاه رفتند و من پیشانیم را بستم و دراز کشیدم.

نه خواب بودم و نه میتوانستم چشمانم را باز کنم سر درد امانم را بریده بود و تصویر زیبای رعنا و حرفهایش جلوی چشمانم بود. حس کردم کسی عرق های صورتم را دارد پاک میکند . او صدایم کرد شهباز شهباز عزیزم . اوه چه خواب قشنگی این صدای رعناست . قدرت اینکه چشمانم را باز کنم نداشتم. اصلا دوست نداشتم چشمانم را باز کنم. این رویا خوب است . رعنا به رویایم امده. قطره ای بر گونه ام افتاد و من بر خود لرزیدم. گرمای دست رعنا را بر گونه خود حس میکردم و نجوای او شهباز عزیزم بلند شو. من امدم و گرمی بوسه او را بر گونه خود حس کردم و جان گرفتم چشمانم را به ارامی باز کردم اوه خدای من و نیم خیز شدم و رعنا را در اعوش گرفتم و بغضی که چند ماه گلویم را فشار میداد باز شد و بسختی گریستم و صورت رعنارا غرق بوسه کردم.

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان