۱۳۸٩/٧/٢۱

قسمت دوم معنای عشق و دلدادگی

قسمت دوم معنای عشق و دلدادگی

9 by you.

سلام دوستان عزیزم. خوب به سلامتی امشب قسمت اخر سریال در جستجوی پدر تمام شد و مارگاریتا و ایگناسیو با هم ازدواج کردند و همانند فیلمهای خودمان و فیلمهای هندی ادم بدها به سزای عمالشان رسیدند .

در قسمت اول برایتان شرح دادم که علیرضا و الهام با هم ازدواج کردند . و  واقعا  جشن ازدواجشان بی نظیر بود. زندگی بر وفق مراد این دو کبوتر عاشق بود و همدیگر را بیشتر از جان دوست داشتند . هر دو سر مست از زندگی مشترکشان بودند و به معنای واقعی یک زندگی سرشار از عشق و دلدادگی داشتند . واقعا وقتی زن وشوهر با هم تفاهم داشته باشند و عاشق هم باشند اگر در کویر هم زندگی کنند ان زندگی لذت بخش است. این خوشحالی و عشق به هجده ماه رسید یکسال و نیمی که سرشار از مهر و عشق بود. تا اینکه......!!

deborah.mihanblog.com

الهام خودش را اماده امدن علیرضا کرد . مختصری ارایش و اراستگی برای امدن شوهر عزیزش . علیرضا در این ١٨ ماه همیشه راس ساعت ۶ بعد از ظهر به خانه میامد و ÷س از تعویض لباس چای مطبوع و تازه دم که الهام برایش ریخته بود مینوشید و ساعتی با هم گپ میزدند و یا به خانه والدین میرفتند و یا به پارک یا سینما میرفتند . ساعت از ۶ گذشت و هنوز علیرضا نیامده بود . الهام بی تاب شده بود کنار پنجره ایستاده و مضطرب بود. خدایا علیرضا کچاست؟ چرا نمیاد؟ نکنه اتفاقی براش افتاده؟ ساعت ٧ شد. الهام بشدت نگران شده بود و اشک میریخت . ( توضیح ضروری این است این داستان مربوط به ١۵ سال پیش است و ان موفع موبایل هنوز نیامده بود و اگر هم امده بود تعداد بسیار کمی داشتند). الهام به مادرش زنگ زد و نگرانیشرا گفت. مادرش دلداریش داد گفت عزیزم یکساعت دیر کرده حتما تو ترافیک گیر کرده یا در اداره کاری پیش امده یا خانه مادرش سری زده؟ الهام به مادر شوهرش تماس گرفت و انها ابراز بی اطلاعی کردند و انها هم نگران پسرشان شدند. ساعت ٩ شب شد ولیعلیرضا نیامده بود و الهام از شدت گریه چشمانش سرخ و باد کرده بود. تا اینکه علیرضا امد . الهام خودش را در اغوش او رها کرد و بشدت گریست . علیرضا هم دل و دماغ نداشت و دستی به سر الهام کشید و گفت چه خبر شده ؟ خوب کار داشتم. الهام: علیرضا کجا بودی؟ داشتم سکته میکردم. چرا بهم خبر ندادی؟ چیزی شده؟.............................

علیرضا گفت حال و حوصله ندارم بهت گفتم کار داشتم. این بچه بازیها چیه؟ مگه من بچه ام؟ الهام از این طرز برخورد علیرضا متعجب شده بود در این ١٨ ماه سابقه نداشت علیرضا اینگونه حرف بزند. ببین الهام من اصلا امشب حال و حوصله ندارم و سرم درد میکنه و خوابم میاد .

رفتار علیرضا کلا عوض شده بود . او بیشتر در خود فرو میرفت و کمتر با الهام صبحت میکرد. یک هفته گذشت و در این یک هفته علیرضا شبها دیر به خانه میامد و وقتی هم میامد با رفتاری سرد با الهام برخورد میکرد و میرفت میخوابید.

الهام هزاران سوال در ذهن داشت و کلافه شده بود. کم کم اثار بدگمانی در الهام پدیدار گشت. او موضوع را با پدر و مادر شوهرش در میان گذاشت و انها بعد از ظهر به منزل انان امدند و ماوقع را کامل ازالهام شنیدند و متعجب گردید منتظر امدن علیرضا شدند. ساعت حدود ١١ شب علیرضا به خانه امد. این علیرضا علیرضای سابق نبود و فرق کرده بود. با دیدن پدر و مادرش شگفت زده شد. و وقتی با سوالات متعدد انان روبرو شد با فریاد گفت خسته شدم میخوام الهام را طلاق دهم.

دوستان خوبم منتظر نظرات شما هستم. بقیه داستان در قسمت بعدی.

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان