|
|
|
۱۳۸٩/۸/۱٠ قسمت اخر معنای عشق و دلدادگی
اخرین قسمت معنای عشق و دلدادگی
تو میروی و انگار آسمان میداند
سلام دوستان خوبم. اخرین قسمت این داستان را برایتان مینویسم. نمیدانم از این داستان خوشتان امده یا خیر ؟؟!! به انجا رسیدیم که علیرضا از قاضی درخواست کرد که الهام از انجا خارج شود تا او دلیل درخواست طلاقش را بگوید. الهام گفت من حق دارم دلیل ایشان را بدانم. پای زندگی من در میان است. من باید باشم. به هر صورتی که بود الهام را راضی کردند به بیرون برود . پس از ان قاضی رو به علیرضا کرد و گفت خوب بگو برای چی میخوای از زنت جدا شوی؟ حاج اقا من الهام زنم را خیلی دوست دارم حتی بیشتر از جان خودم برای همین میخوام ازش جدا شوم. قاضی با تعجب گفت به خاطر علاقه به زنت میخوای ازش جدا شوی؟ بله حاج اقا به خاطر اینکه من دوستش دارم نمیخوام بدبخت شود. ... من ... من.... من بیمار شدم و انچه دکترها میگن تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نمیمانم. اشک از گونه او سرازیر شد. حاج اقا الهام جوان است و هزاران هزار ارزو دارد من نمیخوام او زجر بیماریم را بکشد/ من نمیخوام او بعد از مردن من عزادارم شود و رخت سیاه بپوشد. میخوام نفهمد که من بیمارم تا از من متنفر شود و از من جدا شود و بتواند دوباره ازدواج کند. من تو این مدت او را از خودم رنجاندم ولی این رنجاندن بهتر است که او چند ماه تا مردن من صبر کند و غصه دار شود. و با شدت علیرضا گریست نه برای بیماریش بلکه برای از دست دادن الهام. .........صدای جیغی بلند شد و الهام بر کف زمین غش کرد. الهام موقع بیرون رفتن درب شعبه را نیمه باز گذاشت تا حرفها و دلیل علیرضا را بشنود و .............. او را به هوش اوردند و همه نگران بودند و نمیدانستند چی شده. الهام شروع به گریه کرد و رو به قاضی کرد و گفت: حاج اقا من از شوهرم طلاق نمیگیرم من دوستش دارم در خوشی و ناخوشی کنارش هستم او را نزد بهترین دکترها میبرم تا علیرضای من خوب شود. قاضی دادگاه و همکارانش تحت تاثیر قرار گرفته بودند و انها هم اشک میریختند. الهام خودش را به علیرضا رساند و او را در اغوش گرفت و گفت بی معرفت قرار بود تو شادی و غم با هم باشیم حالا تنهایی میخوای این غم را بدوش بکشی؟ من باهاتم...........
والدین این دو عاشق هم از جریان با خبر شدند و به داخل شعبه امدند . پدر علیرضا مات و مهبوت شده بود و باورش نمیشد که یگانه پسرش قراراست تا چندی دیگر بمیرد. پاهایشتحمل وزن او را نداشت و بی رمق بر صندلی نشست و بعد بصورت خود سیلی میزد و به خود میگفت دستت قطع شود که به پسرت سیلی زدی وای بر من ... هنگامه ای شده بود مادر علیرضا بر صورتش چنگ میزد و با گریه و پرخاش به مادر الهام میگفت دیدی خانم پسر من ریگی به کفش ندارد / دیدی او پاک و معصوم است/ چقدر گناه او را شستی/ چقدر اراجیف بارش کردی/ میفهمی او داره میمیره / خدااااااااااااا منو بکش نگذار پسرم بمیره.. عجب زمانه ای شده تا ساعتی قبل همه با نفرت علیرضا را نگاه میکردند و الان با نگاه صمیمی و تاسف.........................
عشق ها تازه شد و احساسات شعله ور شد . همه برای شفای علیرضا دست به دعا شدند و از انطرف علیرضا را نزد پزشکان حاذق و مشهور بردند تا اینکه او سلامتی خود را باز یابد. الهام همانند پروانه گرد وجود علیرضا میگشت و از هیچ کوششی دریغ نداشت. علیرضا به الهام میگفت عزیزم نمیخواستم تو را به زحمت بندازم تو باید از زندگی لذت ببری تو ... الهام نمیگذاشت او ادامه دهد و با انگشت بر لبان علیرضا میگذاشت و میگفت هیس عزیزم . تو حالت خوب میشه و زندگی را مثل سابق با هم ادامه میدهیم. الهام مزتب به شوهرش امید میداد و از صبح تا شب در خدمت شوهرش بود ولی کسی از حال الهام خبری نداشت که از درون داشت داغون میشد و در خفا اشک میریخت و با خدای مهربون راز و نیاز میکرد. کم کم اثار شیمی درمانی نمودار شد و موهای سر و ابروی علیرضا فرو ریخت و صورتش چروک افتاد/ از ان اندام ورزیده پوست و استخوان باقی مانده بود.علیرضا را به انگلستان بردند تا شاید دکترهای انجا کاری کنند ولی حرف انها هم مثل دکترهای ایران بود و قطع امید کردند. به ایران برگشتند الهام مرتب به شوهرش امید میداد ولی خودش از ته دل ناامید بود . شبی بعد از نماز دو دستش را به اسمان برد و گفت: ای خدای بزرگ و مهربون خودت میدونی چقدر شوهرم را دوست دارم خدایا او جوان است خدایا خودت میدونی همیشه شاکرت بودم و بد نبودم خدا جونم او را شفا بده. علیرضا هم با خدای یکتا اینگونه مناجات میکرد: خدایا!
چند ماه گذشت و در این مدت حال علیرضا بدتر و بدتر میشد. تا اینکه در یک بعد از ظهر غم انگیز او به سرای باقی شتافت و فوت کرد . همه گریه میکردند و الهام حال و روز خوبی نداشت . ریش سفیدان گفتند بهتر است به بهشت زهرا خبر دهیم تا جنازه را به سردخانه تحویل دهیم و روز بعد تشیح جنازه کنیم. الهام قاطع گفت نه امشب نه امشب اجازه نمیدهم علیرضای منو ببرین امشب او در خانه بماند و فردا صبح او را ببرید. او بالاخره همه را راضی کرد که شب جنازه علیرضا در اتاق بافی بماند.
دوستان خوبم خیلی دوست داشتم این قصه تلخ را عوض کنم و بنویسم علیرضا حالش خوب شد و با الهام زندگی خوبی شروع کردند همانند فیلمهای هندی. ولی همانگونه که در قسمت اول گفتم با وضو این قصه را نوشتم و نخواستم دخل و تصرف در ان کنم . امیدوارم مرا ببخشید.چون این قصه واقعی است. ان شب الهام گفت میخواهد کنار شوهرش باقی بماند و به اتاق رفت و درب را بست. روز بعد هر چی الهام را صدا کردند جواب نداد و درب اتاق را گشودند و از انچه میدیدند یکه خوردند علیرضا و الهام با لباس عروسی و در حالیکه دستانشان در دست هم بود و الهام هم در کنار شوهرش مرده بود تا باشد در بهشت در کنار هم باشند. این بود معنای عشق و دلدادگی
پایان
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|