|
|
|
۱۳۸٩/۸/٢٩ فصل دوم فقط عاشقی
فصل دوم فقط عاشقی
ترس ، ترسم از دست تو بوده برای خواستن عشقم ، نیاد اون ... نیاد اون روزی که دیره واسه ی داشتن عشقم ، نیاد ... ترس ، ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم ، دیگه دل ... دیگه دل سرد بشم از تو برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم ... ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب توست ترس ، ترسم اینه دیر بفهمی عشق پاکو تو نگاهم ، دیگه آ ... دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم ترس ، ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم ، دیگه دل دیگه دل سرد بشم از تو برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب توست ...
سلام دوستان خوبم. امیدوارم از فصل اول این داستان خوشتان امده باشد . یک نکته که حائز اهمیت است اینه که من این داستانها را برای شما عزیزان مینویسم و خیلی دوست دارم نقص و معایب نوشتاری یا لغت بندی یا قرار دادن عکسها و کلا همه موارد را راهنمایم باشید عیوب را بهم گوشزد کنید و احیانا اگر هم خوب است برایم بنویسید. داستان را تا انجا جلو بردیم که محسن دفتر خاطرات دختری را در کشو میز یافت . ابتدا مردد شد که بازش کند کمی شرم داشت ولی امان از وسوسه های شیطان و کنجکاوی . او ورقی به صفحات ان زد و مروری کرد و بعد انرا با خود به منزل برد و ماوقع را به دوستش حمید گفت. بعد از خوردن شام محسن به سراغ دفتر امد و شروع به خواندن ان کرد. متوجه شد که نام صاحب دفترچه نازی است . در صفحات اولیه همانند همه دفتر خاطرات بیوگرافی صاحب ان بود و به چه چیزهایی علاقه دارد مانند مرد رویاهاش چگونه باشد / به شعر و شاعری علاقه داشت/ تنهایی را دوست داشت و مثلا از چه عذایی خوشش میاید و از چه غذایی بدش میاد یا مثلا دوست دارد کدام کشورها را ببیند و از اینگونه حرفها ولی ............ از وسط های دفتر نوشتار رنگ دیگری گرفت . پسر فلان عیان و تاجر به خواستگاری امده خانواده او خوشحال و راضی هستند ولی نازی از پسره بدش امده و دوستش نداره ////////////// پسره با هر رندی بود او را به یک مهمانی میبرد ........... محسن عرق ذوی گونه اش را پاک کرد و زیر لب فحشی نثار ان پسر کرد و به خواندن ادامه داد .....اوه خدای من ان پسرک پولدار نازی را مست کرد و از خود بیخود و به او تجاوز کرد.......................................... از روز بعد هم دیگر سراغ نازی نیامد و بعد که دنبال او رفتند گفتند او به امریکا برگشته..
نازی افسرده شده و از هر چی جنس مذکره بدش امده . نمیداند به خانواده اش چه بگوید ؟ او بیشتر و بیشتر اقسرده میشود. با انکه دوستان زیادی دارد ولی با هیچکدام صمیمی نیست. در اخرین صفحات اشاره میکند که از همه خسته است و حتی از زندگی و در فکر است چگونه خودکشی کند و از این زندگی پر دروغ و ریا و فریب برود. محسن با خواندن دفتر خاطرات به فکر فرو رفته بود . او دلش به حال نازی میسوخت و میترسید نازی کاری دست خودش دهد. دفتر را به حمید داد تا فصل اخر را بخواند و با هم فکری بیاندیشند . حمید گقت محسن دفتر را فردا بهش برگردون . محسن: این دختر به کمک احتیاج داره. میترسم بلایی سر خودش بیاره . حمید یک نامه براش بنویسم و تو دفترش بگذارم چطوره؟ خوبه براش بنویس.. حمید جون میدونی من انشاء ام خوب نیست قربونت برم خودت زحمتشو بکش. تا تو هم نامه را مینویسی من دو تا چایی دبش و لب سوز میریزم تا بخوریم و یک بوسه بر پیشانی حمید زد. فردا بعد از ظهرش محسن دفتر را سر جایش گذاشت. نازی صبح بعدش با دیدن دفتر هم خوشحال شد و هم تعجب کرد و وقتی انرا ورق زد نامه ای لای دفتر دید و انرا باز کرد و چنین خواند: شبی تنها میان موجی از احساس نوشتم قصه ای زیبا ز شبهای غم و باران نوشتم خاطراتم را به روی لوحی از احساس به یاد روز بارانی به یاد لحظه ی آخر به یاد آن نگاه گرم و شیرینت شبی تا صبح لرزیدم
قدمهایت به یادم هست و اما در کنار تو قدمهایم که گویی در سرای نور زمین را لمس میکردند و من دور از تمام این جدایی ها برایت گریه میکردم
کجایی بهترین من ؟ کجایی ای پر پرواز ؟ کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟ چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟
بیا پایان غمهایم بیا در اوج با من باش مبادا بشکنی پیمان مبادا از دلم دوری کنی یکدم تو میدانی برای قصه های ما نباشد خط پایانی تو بشنو از دل تنگم که تا هستم در این دنیا به یادت مینویسم خاطراتم را .
نازی خانم سلام . شما دفتر خود را جا گذاشتید و برای اینکه دست کسی نیافتد انرا به منزل بردم . نمیدانم چرا حس کنجکاوی مرا بر ان داشت که دفترتان را نگاهی عمیقتر بیاندازم و با خواندن هر سطر ان خود را بیشتر با شما اشنا تر یافتم .با شادی شما شاد شدم و با گریه شما من هم گریستم. اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|