۱۳۸٩/٩/۱٠

 

فصل سوم فقط عاشقی

سلام دوستان عزیزم. ممنونم که راهنمایم بودید تا بتوانم داستان را به نحو احسن برای شما عزیزان ارائه دهم.

قصه را به انجا رساندیم که حمید از طرف محسن نامه ای زیبا برای نازی نوشت وحال ادامه داستان: محسن فردای انروز یک شاخه گل رز خرید و به همراه نامه لای دفترچه گذاشت و وقتی کلاسشان تعطیل شد انرا در کشو میز قرار داد. انشب تا ساعتی حمید و محسن راجب نازی و دفتر او حرف زدند.

نازی صبح طبق روزهای همیشه به کلاس که رفت در کشو میزش چشمش به دفتر خاطراتش افتاد و حسابی خوشحال شد. در این مدت همه رقم فکر در سر او بود که دفتر کجاست؟ ایا جایی انرا جا گذاشته؟ ایا دفتر در کشو بوده و کسی انرا برداشته؟ البته از دوستان و فراش مدرسه شنیده بود که مدرسه شبها کلاس شبانه برای پسرها دارد. فکری که زیاد اذیتش میکرد و مثل خوره به جانش افتاده بود نکنه پدرم به دفتر دسترسی پیدا کرده؟ ان موقع با ان مطالب وای مصیبتا. برای همین وقتی دفتر را دید خیلی خوشحال شد و انرا برداشت و گشود و چشمش به شاخه گلی رز و یک نامه افتاد. نامه را خواند و در دل به نگارش نویسنده افرین گفت که چنین زیبا نوشته و چقدر مودب و متین است. گل را هم بار دیگر نگاهی کرد با انکه یکشب لای دفتر مانده بود باز هم عطراگین بود. دوستش ناهید هم از ماجرا ی گم شدن دفتر خبر داشت و او هم نامه را خواند و کمی سر به سر نازی گذاشت و نازی دست به قلم شد تا تشکری از محسن کرده باشد و نامه تشکر امیزی برای او نوشت و انرا در کشو قرار داد. شب محسن به کلاس که امد کشو را نگاه کرد و چشمش به نامه نازی افتاد و با عجله نامه را خواند . نه یکبار و دو بار بلکه چند بار ان را خواند. کلاس که تمام شد دو پرس کباب کوبیده گرفت و با دو بطر دوغ ابعلی و به خانه رفت و به حمید گفت حمید جان امشب کباب داریم بدو بیا تا سرد نشده بخوریم. حمید لبخندی زد و گفت تو از این کارها نمیکنی. هان؟ چی شده؟ خرت کجا گیر کرده که به کمکم احتیاج داری؟ محسن صورت حمید را بوسید و گفت حالا موقع این حرفها نیست اول کباب. به به ببین چه کبابی. رادیو روشن بود و اهنگ ما به هم محتاجیم گوگوش را پخش میکرد. ان دو دوست با هم شام را خوردند و در حین خوردن محسن نامه نازی را نشان حمید داد ............

با خواهش و تمنا ی محسن بار دیگر حمید دست به قلم شد ونامه ای دیگر مبنی بر تشکر به اسم محسن برای نازی نوشت. همان شب محسن با عجله به مدرسه رفت و با کلی خواهش تمنا به فراش مدرسه به کلاس رفت و نامه را در کشو قرار داد. نامه نگاری نازی و محسن با هم ادامه پیدا کرد و البته نامه های محسن را حمید مینوشت. خدمت دوستان عزیز عرض کنم ان موقع ها نامه یک عجز و قرب خاصی داشت و واقعا احساسات نگارنده را از لرزش خودکار بر کاغذ یا قطرات خشک شده اشک بر روی کاغذ و یا عطر واقعی گلبرگهای شاخه گل میشد حس کرد و ارزش والا داشت. نه مثل الان که دوستیها تایپ کامپیوتری شده و بجای گل ایکون گل را قرار میدهند.

بالاخره روز موعود رسید و محسن و نازی با هم قرار گذاشتند. نازی دختری بسیار بسیار زیبا و پر احساس بود و از خانواده ثروتمند . محسن محسور زیبایی و حسن حمال نازی شده بود. او حدس میزد نازی زیبا باشد ولی نه تا این اندازه. ان دو ساعتی به قدم زدن مشغول شدند و بعد به یک کافه تریا رفتند. محسن سیر تا پیاز زندگیش را صادقانه به نازی گفت و همچنین نازی به او گفت که از یک خانواده اشرافی است و پدرش یکی از ثروتمندان بنام است . میدونی محسن من شیفته نگارشت و طرز نامه نوشتن و کلا ادبیاتت هستم. تو خیلی قشنگ میتونی احساسات را در قالب جملات بیان کنی. محسن سرش را پایین انداخته بود و عرق  خجالت از سر و رویش میبارید . واقعا عجیب بود که او وقتی خالصانه و بی ریا از زندگی کارگری و خانواده فقیرش گفت ولی برای ان نامه ها توان این را نداشت بگوید او ننوشته و این نامه ها را حمید برای او نوشته. نا.....نازی خانم قا....قابل شما را نداره. کف دستش عرق کرده بود. نیرویی به او میگفت لامصب حقیقت را بگو . ولی میترسید. میترسید نازی بعد او را دروغگو بخواند و او را رها کند. محسن ......محسن خان؟؟؟؟ ها...... بله بله... حواست کجاست؟ محسن عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت چیزی نیست . بفرمایید ؟ محسن دوست دارم یک شعر برایم بگویی و یا یک دکلمه... نازی جان من نمیتونم بگم.. من.....من .... من میتونم بنویسم. نازی خنده شیرینی کرد و گفت بفرما این دفتر . همان دفتری است که مسبب اشنایی من و تو شد و اینهم یک خودکار. در وجود محسن غوغا و انقلاب شده بود. الان است که نازی بفهمد او چیزی در چنته ندارد و ابرویش برود. دست نازی را در دست گرفت و گفت همین الان؟ بله همین الان. نازی خانم الان خوب نمیشه.... درسته محسن جان حق با شماست. نویسنده ها در خلوت احساسات خود را روی کاغذ میاورند . خوب این دفتر برام امشب در همین دفتر مطلبی زیبا بنویس. مثل اینکه دنیا را به محسن دادند. باشه نازی جان حتما....................

ان شب محسن باز کباب و دوغ خرید و به خانه رفت و حمید را در اغوش گرفت و ماجرای دیدن نازی و هر چی اتفاق افتاده بود را برای او گفت و باز حمید را در اغوش گرفت و از او خواهش کرد برایش در دفتر مطلبی زیبا بنویسد.

دلم گرفته یک ساعت از اخرین دیدارمون میگذره نمیدونم الان چه احساسی داری

نمیدونم به من فکر میکنی یا نه؟؟؟

از احساساتت خبر ندارم ولی مخوام بهت بگم ....

میخوام از خودم وقلب شکستم بگم میخوام از احساساتم برات بگم ...

اون قدر دوست دارم که وقتی بهت فکر میکنم به اوج میرسم اون قدر دوست دارم که قبل

از اینکه بخوام بیامو ببینمت حسابی به خودم میرسم...

اون قدر دوست دارم که وقتی به چشمات نگاه میکنم هیچی ازخدا نمیخوام ...

اون قدر دوست دارم که دوست دارم لحظه لحظه زندگیموکنارت باشم ... دوست دارم

که تمام روز کنارت باشم ....دوست دارم که حداقل برای یه بارم که شده دستاتو بگیرم

هر وقت میبینمت به خودم میگم اون قدر نگات میکنم که ازت سیر بشم ولی افسوس

که وقتی از کنارم رد میشی و میری وقتی فقط یه دقیقه میگذره دوباره تو رو میخوام ...

نمیدونی که چقدر در فراقت میسوزم ...فکر نمیکنم دردی بد تر از عاشقی باشه ...

وقتی ازت جدا شدم تا وقتی که دوباره ببینمت دلم گرفته وکسلم هیچ چیز تو دنیا

وجود نداره که بتونه منو شاد کنه ...نمیدونم چرا؟؟؟

ای کاش از احساسم نسبت به خودت باخبر بودی ای کاش میدونستم که مشکلت چیه

من از

خودت بیشتر میسوزم وقتی تو درد میکشی انگار من درد میکشم وقتی تو تو فکری...

منم ناخواسته میرم تو فکر وقتی تو حوصله نداری منم حوصله هیچ کس وهیچ چیزو

ندارم نمیتونم دوریتو تحمل کنم دارم میسوزم ولی تو از این سوختن بی خبری میدونم

که نمیدونی از عشقت دارم میسوزم ...

اگه میدونستی حتما برام یه کاری میکردی ...اون قدر مهربونی ...اون قدر سنگین و

باوقاری که نمیتونم راز دلمو بهت بگم اون قدر مهربونی که وقتی کنارتم تمام وجودم از

عشقت پر میشه ...

اون قدر مهربونی که عشق پاکتو بهم دادی ...

من تو رو میخوام چون تموم زندگیم اینه دارم میرم ته دیوونگیم اینه

صدای من بهت نمیرسه ولی همین که خوشبختی برام بسه ...

نمیدونم چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بیرحمم و نمیدونم چیکار کردی که اینقدر

دوست دارم ...

الان دارم به یادت اشک میریزم ...اره دارم برای تو گریه میکنم ولی تو از گریه من بی

خبری ... مواظب خودت باش ...یادت باشه که خیلی دوست دارم

عشقت همیشه با منه ...من هیچ وقت تنها نیستم عزیزم

 

محسن از حمید بابت نوشته اش بسیار تشکر کرد و گفت حمید جون بخدا میخوامش و دوستش دارم  . شاید باور نکنی یه بار دیدمش ولی از همون موقع که این دفتر را خوندم عاشقش شدم. و حمید گفت منهم با اینکه ندیدمش حس میکردم زیبا و مهربان است.
دوستی محسن و نازی بیشتر و بیشتر و عمیقتر شد و تقریبا هر روز همدیگر را ملاقات میکردند. در یکی از این ملاقاتها نازی پیشنهاد داد که به خانه محسن بروند .. محسن من و من کرد و گفت خانه که چه عرض کنم یک اتاق محقر است و ریخت و پاش است. عیب نداره محسن جان بریم . انقدر نازی اصرار کرد که محسن قبول کرد و رفتند. محسن نازی و حمید را بهم معرفی کرد و سه نفری با هم گفتند و خندیدند و شام هم به پیشنهاد نازی املت درست کردند و خوردند ...
حمید نظرت راجب نازی چیه؟ خوبه دختر زیبا و خوبیه و بی غل و غش. جون من جون محسن راست میگی؟ اره محسن گفتم بهت دختر خوبیه.
شما دوستان خوبم که این داستان را دنبال میکنید متشکرم. نمیدونم پرشین بلاگ چش شده برای بار سوم در این هفته است که این فصل را مینویسم و .
شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان