|
|
|
۱۳۸٩/٩/۱٥ فصل چهارم فقط عاشقی
فصل چهارم فقط عاشقی
![]() سلام دوستان عزیزم. داستان را تا به انجا پیش بردیم که محسن نظر حمید را خواسته بود و حمید جوابش را داد. ان دو دوست تا پاسی از شب با هم گرم گفتگو بودند . دنیا و روزگار به کام محسن بود.
محسن و نازی اکثر روزها با هم بودند و همدیگر را دوست داشتند و بعضی مواقع حمید هم با انها همراه میشد و با ان دو به سینما یا پارک میرفت. نازی دختر بسیار بشاشی بود و با حمید هم بسیار گرم میگرفت تا اینکه مبادا از حضور خود خجل زده شود و یا تنها باشد. . یکشب که سه نفری در پارک نشسته بودند و ساندویچ میخوردند حمید از نازی سوال کرد نظرت راجب به نامه های که محسن برایت مینویسد چیه؟ از این سوال محسن کاملا یکه خورد و با تعجب به حمید نگاه میکرد و با ایما و اشاره به او فهماند که مبادا به نازی حرفی بزنی؟ نازی پاسخ داد اوه بی نظیره من عاشق نامه های محسن هستم و بعد دستش را دور گردن محسن انداخت و با مهربانی بر چشمان محسن نگاه کرد و ادامه داد انچه که مرا شیفته محسن کرد اول از همه نامه های زیبایش بود و بعد پاکی و صداقت و راستی او. حمید به نازی گفت نگران نباش من مرتب به محسن میگم که برات بیشتر نامه بنویسد.
ان شب حمید نامه ای پر سوز و عاشقانه نوشت و بدست محسن داد تا فردای انروز به نازی بدهد. محسن در پوست خود نمی گنجید مرتب صورت حمید را بوسه میزد و میگفت داداشی خیلی با مرامی / خیلی تکی / حق برادری را خوب ادا کردی/ بتونم برات جبران کنم. روز بعد که نازی و محسن همدیگر را دیدند قبل از اینکه محسن نامه را به او بدهد نازی بدون مقدمه از محسن سوال کرد:
محسن ایا تو منو دوست داری؟ محسن از این سوال جا خورد و گفت برای چی این سوالو میکنی؟ مگه خودت نمیدونی؟ خوب بگو دیگه محسن. بله دوست دارم از جانم هم بیشتر. محسن جون من راجب تو با پدرم حرف زدم و او برای امشب دعوتت کرده به خانمه ما بیایی. محسن از خودش وا رفت. تو تو چی گفتی؟ وای. محسن جون چیه؟ امشب برای شام منتظزتیم . نازی . اخه من ... اخه ... اخه نداره. مگه تو منو دوست نداری؟ چرا دارم. ولی..؟ ولی چی محسن؟ من خجالت میکشم . نازی خند های کرد و گفت مگه خجالت داره. پدر و مادرم خیلی مشتاقن تو را ببینند. فقط زود باش با هم بریم یک دست لباس مناسب برات تهیه کنم. ان دو رفتند و لباس شیکی به سلیقه نازی خریدند و محسن سریع به حمام نمره رفت و به خانه رفت تا لباسش را عوض کند و به خانه نازی برود. حمید با تعجب ازش سوال کرد چی شده؟ کجا با این عجله؟ محسن براش با اب و تاب گفت که خانه نازی میرود.حمید بیا این کراوات را برام ببند. اخه من تا حالا کراوات نبستم و بلد نیستم. حمید وقتی داشت برای او کراوات میزد سوال کرد نازی نامه را خواند؟ تا ان موقع که با هم بودیم و لباس خریدیم نه. ولی فکر کنم الان تو خانه بخواند.
![]() محسن روبروی پدر و مادر نازی نشسته بود و دست و پایش را حسابی گم کرده بود. خانه که چه عرض کنم کاخی مجلل که محسن در فیلمها هم نظیرش را ندیده بود . محیط براش سنگین بود و احساس میکرد داره خفه میشه. اوه کاشکی این کراوات لعنتی نبود داره خفم میکنه. نازی سر صبحت را باز کرد و مجلس را از خشکی بیرون اورد. ساعتی نگذشته بود که محسن به ان محیط تا حدودی عادت کرد. او با خانواده نازی گرم صبحت شده بود. نازی و مادرش محسن و پدر را تنها گذاشتند . پدر نازی به محسن گفت: جوان تو منو یاد جوونی خودم میاندازی. یک سوال ازت دارم میخوام رک و مردونه جواب ازت بگیرم. محسن گفت بفرمایید. اقا محسن هدفت از دوستی با نازی چیه؟ یعنی تا کجا میخوای جلو بری؟ من... من... از شرم سرشو ÷ایین انداخت و سکوت کرد. پدر نازی گفت مرد که خجالت نمیکشه. مرد سرشو بالا میگیره. مرد باش و بگو بگو میخوای با یه دختر پولدار رفاقت کنی و تا یه مدت باهاش دوست باشی؟ رگ گردن محسن متورم شد و سرش را بالا گرفت و با خشونت و تقریبا داد زدن گفت نخیر من بی غیرت نیستم. درسته فقیرم/ درسته شهرستانیم ولی بی غیرت نیستم. من نازی رو دوستش دارم . من میخوامش برای ابد برای همیشه.
پدر نازی از جاش بلند شد و کنار دست محسن نشست و دستش را روی شانه او گذاشت و لبخندی زد و گفت بارک اله تو درست کپی جوونی خودمی. اهان باید اینجوری به حرفت بیارم. ببین جوون فکر نکن این ثروت از اول داشتم. این موقعیت و جاه و جلال را از اول داشتم. نه من مثل الان تو بودم من وقتی جوون بودم نه ننه داشتم نه بابا. تو روستا بودم و اومدم تهرون . کارگری کردم جون کندم / زحمت کشیدم / شب و روزم تو کار و تلاش بود تا شدم این. تو هم اینو بدون اگر جوجه فوکلی بودی اصلا تو خونم راهت نمیدادم. من دو روزه برات مامور گذاشتم . از همه جیک و پیکت اگاه شدم تا گذاشتم بیای خونم. بهت گفتم تو مثل خود من هستی حتی بهتر میدونی چرا؟ برای اینکه تو شبها میری درس میخونی ولی من فقط فکر کار بودم و درسو ولش کردم. جوونای هم سن تو الان یا تو کاباره شکوفه نو هستن یا تو کاباره باکارا یا تو کافه مولن روژ یا تو عرق فروشیها میپلکن. اما تو نه مشروب میخوری نه لب به سیگار میزنی. درس میخونی و تو کار میکنی. من ازت خوشم میاد . اگر میخوای با نازی ازدواج کنی ازت هیچی نمیخوام فقط یک جو غیرت میخوام. داری؟ غیرتشو داری؟ محسن تا ان موقع سرش پایین بود و بالا اورد و گفت بله غیرتشو دارم. ای بارک اله. همینه. برایتان خودم عروسی میگیرم. فردا هم برو سر کارت و حقوقتو بگیر و به این ادرس میای شرکت خودم. دامادم باید پیش خودم باشه و سری تو سرها پیدا کنه.
شب دیر وقت بود و نازی به همراه پدرش با ماشین محسن را به خانه رساندند محسن میخواست در شادیش حمید را هم با خود شریک کند و عجله داشت زودتر به خانه برود و همه جریان را به او بگوید. وقتی درب اتاق را باز کرد از انچه میدید باور نمیکرد. دو بطر عرق که خالی بود و زیر سیگاری که پر از ته سیگار بود و لیوان نیمه پری که دست حمید بود و سیگاری روشن . حمید.........حمید باز هم تو که مشروب را ول کرده بودی؟؟؟ حمید تمام محتویات لیوان را سر کشید و پکی به سیگار زد و گفت ولم کن. دلم خواسته.
حمید برای چی؟ اخه قول داده بودی سراغ عرق خوری نری. حمید نیمه مست بود و گفت ببین محسن به من کاری نداشته باش.
![]() |
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|