۱۳۸٩/۱٠/٢

 

اخرین قسمت داستان فقط عاشقی

سلام دوستان عزیزم. حدود 10 روزی بعلت مسافرت در خدمت شما عزیزان نبودم. البته خیلی از ان دسته دوستان متشکر و ممنونم که در این مدت مرا از یاد نبردند و یا کامنت برایم گذاشتند یا از طریق مسنجر یا ایمیل یا تلفن با من در ارتباط بودند. برخی از دوستان هم خرده از انان نمیگیرم که اصلا کاری ندارند ببینند شهباز زنده است یا مرده و بخواهند جویای احوال بشوند. حتما کار داشتند .اخرین قسمت این داستان را خدمتتان ارائه میدهم و امیدوارم توانسته باشم با این سری از داستانها توجه شما عزیزان را جلب کرده باشم. خواهش میکنم / دوباره تاکید میکنم خواهش میکنم حتما حتما نظر و برداشت خود را از این داستان برایم بنویسید. خوب بود/ جالب بود/ بد نبود/ نظری ندارم را ننویسید احساس و درک خود را نسبت به این داستان حتما برایم بنویسید. دوست دارم دوستان بایک جمع بندی نظرات همدیگر را بدانند. بدانیم احساس هر یک از دوستان چیه. ؟

به انجا رسیدیم که محسن وقتی شاد و خوشحال به خانه امد حمید را مست و لایعقل دید. و هر چه از او توضیح خواست جوابی نگرفت. این وضع حمید در روزهای بعد هم ادامه پیدا کرد و دیگر ان شور و نشاط را نداشت و حتی به دفتر مجلات و روزنامه ها هم سر نمیزد و مطلب برای انان نمی نوشت  . او ژولیده و نامرتب شده بود و همیشه مست بود. ولی بدون اینکه محسن از او بخواهد نامه برای نازی را فراموش نکرده بود و هر شب نامه ای تازه به محسن میداد که برای نازی ببرد. محسن کاملا شگفت زده شده بود و نامه ها عجیب تاثیر گذار و عاشقانه بود. نازی یکبار در یکشب بارانی به درب خانه انان امد و وقتی محسن با تعجب درب را بروی او گشود خود را در اغوش محسن انداخت و در حالیکه دستانش را دور گردن محسن حلقه کرده بود صورت محسن را غرق بوسه کرد و همانگونه که اشکهایش با قطرات باران در هم امیخته بود گفت عزیزم دیگه دلم طاقت نیاورد تا صبح صبر کنم امشب نامه ات شاهکار بود بسیار عاشقانه . محسن لحظه ای عرق شرم بر پیشانیش نشست و گفت قابل ندارد. اوه عشق من خیلی زیبا مینویسی . خوب دقت  کردم الان چند وقتی است که نامه هایت رنگ و بوی مخصوصی دارد چطور بگم سوز عشق را با تمام وجود از ان حس میکنم ولی محسن منکه دوست دارم و با هم هستیم چرا انقدر سوزناک؟ محسن به لکنت افتاده بود و مستاصل نمیدانست چه بگوید. اخه   .......... ا....خه میدونی نازی اخه من خیلی دوست دارم.... نازی ازش سوال کرد: شیطون من و تو که تا دیر وقت با هم هستیم  و صبح هم تو سرکار هستی. کی وقت میکنی این نامه های جاودانه  را برام بنویسی؟ قبل از اینکه محسن بخواهد جوابی به او دهد حمید در حالیکه پتوی بر دوش و بطر عرقی بر دست و سیگاری بر لب محسن را کناری زده و گفت نازی خانم یک قلب عاشق زمان ندارد و وقتی بجای عقل قلم را بر دست قلبت دهی او خودش میداند چه بنویسد... اوه سلام حمید جان.. حمید؟  چرا انقدر ژولیده شدی؟ حمید پاسخ داد: سلام از بنده است نازی خانم. دم در بده و بارون میاد چرا تو تشریف نمیارید. محسن چرا ماتت برده دعوتشان کن داخل. نه ممنون من دیرم شده باید برم. بوسه ای بر گونه محسن زد و از هر دو خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد و رفت.

deborah.mihanblog.com

محسن با یک شغل بسیار خوب در شرکت  تجاری پدر نازی مشغول بکار شده بود . و به همراه نازی و خانواده نازی در تدارک یک عروسی با شکوه بود. پدر نازی سنگ تمام گذاشت و یک خانه لوکس ویلایی در بهترین نقطه شهر برای ان دو خرید که بعد از جشن عروسی مستقیما به خانه جدید بروند.

محسن با اینکه خوشی همه چیز به کامش بود ولی عذاب وجدان داشت. او در خلوت خود خود را نکوهش میکرد که لامصب تو که سیر تا پیاز زندگیت را به نازی گفتی چرا راجب نامه ها به او دروغ گفتی؟ میخواست تا قبل از ازدواج به نازی بگوید نامه ها هنر نوشتن حمید است نه او . او از این هنر محروم است که بتواند همانند حمید احساسات را در قالب نوشته دراورد . ولی شهامت نداشت به نازی بگه. با خودش عهد کرد که بعد از ازدواج ارام ارام به نازی میگویم .

محسن و نازی انقدر در تدارک جشن عروسی و دیدار و ملاقات هم غوطه ور بودند که او کلا حمید را فراموش کرده بود و برخی شبها هم در منزل نازی میماند و نزد حمید نمیرفت.

بالخره روز عقد و عروسی مشخص شد و کارتها ی عروسی چاپ شدند. محسن به خانه رفت و حمید را مشاهده کرد که مست و لایقل با موهای ژولیده و صورت نامرتب به میگساری مشغول است . اتفاقا رادیو روشن بود و اهنگی از داریوش پخش میکرد:

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سلام حمید جون. مخلصم داداشی. حمید نیم نگاهی به او کرد و نیم لبخندی زد و گفت سلام. حمید جون این هم کارت عروسی من و نازی . تقدیم به تو که داداشمی. حمید لیوان عرقش را تا ته سر کشید و با پشت دست دهانش را پاک کرد و گفت مبارکه. به پای هم پیر بشید. بابا دستم افتاد/ چرا کارتو از من نمیگیری؟ حمید کارت عروسی را گرفت و کنارش گذاشت. بابا حمید دمت گرم واقعا دمت گرم. ارزششو نداشت حتی نیم نگاهی به اون بکنی؟ حمید با بی میلی پاکت کارت را برداشت و انرا گشود و نگاهی سطحی به ان انداخت و گفت مبارکه. جشن کی هست؟ حمید جون پنج شنبه هفته دیگه است. خودت را اماده کن. برو ریشتو بزن و بهترین لباستو بپوش . اخه عروسی داداشته. چشم خدمت میرسم. مبارکه.

شب عروسی فرا رسید . عروسی در یکی از باغات بود و بسیار باشکوه بود.مهمانها گروه گروه وارد میشدند . محسن و نازی ( عروس و داماد ) وارد شدند و بر مبلی که برایشان گذاشته بود نشستند. نازی در لباس عروسی بسیار زیباتر شده بود و حمید هم کت و شلوار زیبایی بر تن کرده بود. ارکستر اهنگهای روز را مینواخت و دو سه خواننده معروف دعوت داشتند که به خواندن مشعول بودند و مهمانها را سرگرم میکردند.

 

محسن کمی تشویش داشت. نازی ازش سوال کرد چی شده؟ چرا استرس داری؟ چیزی نیست؟ اخه خیلی پریشونی؟ بعد از این جمله نازی اخم زیبایی کرد و گفت نکنه از اینکه با من داری ازدواج میکنی ناراحتی؟؟!! محسن خودشو جمع و جور کرد و گفت این چه حرفیه میزنی؟ من ناراحتم چرا حمید هنوز نیامده. نازی گفت ناراحت نباش دیگه پیداش میشه. عروسی بخوبی پیش میرفت و حسابی گرم بود. عده ای از تجار بنام با خانواده حضور داشتند و همچنین تغدادی تیمسار و افراد رده بالا هم حضور داشتند. بالاخره مجلس تمام شد و عروس و داماد سوار ماشین عروس شدند تا مقداری در خیابان گردش کنند و البته طبق رسم تعداد زیادی از مهمانها هم با ماشین خود انها را مشایعت کنند. وقتی نازی و محسن در ماشین عروس نشستند نازی گفت محسن منهم دلم شور میزنه که حمید نیامد بهتره بریم سمت خانه ببینیم چرا مجلس ما نیومد اصلا دیگه باهاش قهرم. اتومبیل را حرکت اوردند و ماشین های زیادی انها را اسکورت میکردند و با به صدا دراوردن بوق ماشین ریتم عروسی را میزدند. ......

به خانه رسیدند و محسن و نازی از ماشین پیاده شدند و به خانه رفتند . نازی گفت محسن چراغها خاموشه. محسن گفت حتما باز مست کرده و از حال رفته هر دو با هم وارد اتاق شدند و محسن کلید چراغ را زد با روشن شدن اتاق از انچه میدیدند بهت کردند و زبانشان بند امده بود نازی جیغ بلندی کشید و از حال رفت. با صدای جیغ نازی عده ای از همراهان که بیرون در بودند سریع به خانه و اتاق امدند و پشت سر انها همسایه ها هم خودشان را رساندند . محسن نازی را در اغوش گرفته بود و گریه میکرد و انچه میدید باور نمیکرد. حمید خود را حلق اویز کرده بود و جان داده بود. تعدادی از خانمها اب به صورت نازی زدند و اب قندی به او خوراندن و بهوشش اوردند . همه با تعجب جنازه حمید را که بین زمین و اسمان با طنابی بر گردنش بود نگاه میکردند. یکی از مهمانها کاعذی را از روی زمین برداشت و گفت خدا بیامرز مثل اینکه وصیت نامه خود را هم نوشته / با این حرف نازی کاغذ را از او گرفت . از همان کاغذ هایی بود که نامه هایی که محسن به او میداد بود و شروع به خواندن ان کرد:

نازی عزیزم سلام. عروسیت مبارک باشد. امشب شب عروسی توست و من اینجا با مشروب خلوت کردم تا اخرین نامه را برایت بنویسم. اه چقدر سخته که محبوب و دلدار را کنار دیگری ببینی و شاهد عروسیشان باشی. خیلی با خود کلنجار رفتم که به عروسیت بیام ولی نتونستم تحمل دیدن نداشتم.

بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟
زندگی بدون تو برام هیچه من از این دنیا میروم تا شما دو نفر با هم زندگی کنید . قدر محسن را بدان او پسر خوب و زحمتکشی است . خدانگهدار اخرین و بهترین عشق من .................................
deborah.mihanblog.com
صورت نازی پر از اشک بود و نگاهی به محسن انداخت که حاوی تمام حرفها بود. صدای اژیر امبولانس و اژِیر پلیس بگوش میرسید که به انجا نزدیک میشدند . نازی نامه را در کیفش گذاشت و بدون اینکه کلامی با محسن سخن بگوید از اتاق خارج شد..............پایان
دوستان خوبم امیدوارم این داستان مورد توجه شما قرار گرفته باشد. خواهش میکنم با نظرات خود حامی و باعث دلگرمیم باشید.

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان