|
|
|
۱۳۸٩/۱٠/۸ نا خلف
نا خلف سلام دوستان خوبم. از قصه ها خوشتان امده یا خسته شدید؟ اینبار هم یک قصه واقعی دیگر را برایتان به رشته تحریر درمیاورم. این قصه هم واقعی است و عبرت اموز و امیدوارم مورد پسندتان قرار گیرد. یکی بود یکی نبود/ غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. هر کی بنده خداست بگه یا خدا. اکبر ستایش جوانی برومند و سر به راهی بود. او از خانواده فقیری بود که در ایام طفولیتش پدرش را از دست داده بود و از زمانی که سنش به 10 رسید قید درس و مدرسه را زد و کمک اور مادرش شد. او از همان دوران کودکی به خاطر فقر یاد گرفته بود که قناعت را پیشه کند و پولی که از راه کارگری بدست میاورد بدون کم و کاست به مادرش میداد و مادرش هم در خانه مردم رختشویی میکرد . به هر صورت اکبر با فقر بزرگ شد وسنش به 22 رسید او خواهرانش را ابرومند روانه خانه بخت کرد و خودش بود و مادر پیرش. شبی که از سر کار به خانه امد لباسهایش را عوض کرد و ابی به صورت زد و مادرش سفره غذا را برایش انداخت و نزد او نشست. اکبر جون خدا قوتت بده. درسته نداریم ولی با همین نداشتن تو خواهرات را شوهر دادی و جهیزیه خوب و ابرومند هم به اتها دادی. الان دیگه نوبت خود توست. اکبر که با اشتها داشت شام میخورد همانگونه که لقمه در دهان داشت گفت مامان برام چی خواب دیدی؟ و بعد که لقمه را قورت داد خنده ای کرد و گفت مامان جون قربونت برم کی به من یه لا قبا زن میده؟ بعدشم من میخوام نوکریتو بکنم . خوبه... خوبه. ماشالا یک مرد برومند هستی. ارزوتو دارن ننه . بعد اشکی از چشمش فرو ریخت و گفت میخوای ارزوی دیدن عروسیتو به گور ببرم؟ میخوای اون موقع زنده نباشم تا نوه هامو ببینم؟ اکبر بلند شد و صورت و دستان مادرش را غرق بوسه کرد. اخ الهی من فدای تو مادر خوبم بشم. دشمنت بمیره مامان خوبم.......... ببین اکبر جون من به سکینه خانم همین همسایه امان سپرده بودم برات دختری خوب پیدا کنه. امروز امد و دختر حاج بهادر را معرفی کرد. حاج بهادر تو بازار حجره داره من دلم طاقت نیاورد و رفتم دختره را دیدم. دختر نگو فرشته بگو/ پری بگو/ چقدر خانم/ چقدر خوب/ چقدر زیبا مثل مهتاب . اسمش هم مثل خودش است اسمش مهتاب است. چند روز بعد سکینه خانم با هماهنگی که با خانواده حاج بهادر کرده بود اکبر و مادرش و سکینه خانم به خواستگاری مهتاب رفتند. و مهتاب طبق سنت سینی چای را اورد و اکبر او را دید و پسندید و به مادر اشاره کرد که خوبه. صبحتها زده شد و قرار شد 2 روز بعد به سکینه خانم جواب دهند. بعد از 2 روز سکینه خانم با شادمانی امد و خبر موافق انان را اعلام کرد و با مادر اکبر دو تایی شادی کردند و خندیدند و قرار شد شب به اکبر خبر دهند. یک توضیح به دوستان خوبم بدهم . خواستگاری ان موقعها با الان خیلی فرق داره ان موقع خواستگاری اداب و رسومی داشت و صبحت مردانگی داماد و نجابت و خانمی دختر بود ولی الان در خواستگاریها صبحت معامله است خانه/ طلا/ زیور الات / ماشین اخرین مدل / سفر اروپا/ .
از زمان خواستگاری تا عروسی به دو ماه نکشید و اکبر و مهتاب با یکدیگر ازدواج کردند . اکبر نزد پدر زنش مشغول به کار شد و چون پشتکار داشت کارش رونق گرفت . اکبر و مهتاب زندگی خوبی داشتند . چند سال گذشت و در این مدت حاج بهادر ومادر اکبر به رحمت خدا رفتند و بجای این عزیزان اکبر و مهتاب صاحب چهار فرزند شدند دو پسر و دو دختر.............
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|