|
|
|
۱۳۸٩/۱٠/۱٥ ناخلف ( قسمت دوم )
نا خلف ( قسمت دوم )
در قسمت اول این داستان به انجا رسیدیم که اکبر و مهتاب صاحب چهار فرزند شدند. اکبر از صبح زود به سر کار میرفت و شب ها به منزل باز میگشت و مراقبت و تربیت بچه ها با مهتاب بود . اکبر به خاطر تلاش و کوشش وضع مالیش خوب شده بود ولی شعارش فقط یک کلمه بود ( قناعت ). مهتاب برخی اوقات از شوهرش گله و شکایت میکرد که اخه مرد شکر خدا مثل اول زندگیمان دستمان تنگ نیست چرا انقدر خسیس بازی درمیاری؟ این بچه ها نه لباس درست حسابی تنشان است و نه غذای درست حسابی میخورند. چرا ما نباید مثل بقیه خوراکمان کامل باشه؟ چرا نباید مثل بقیه خوب بپوشیم؟ دلمان تو خونه پوسید چرا نباید لااقل هفته ای یکبار بیرون بریم ؟ مسافرت که تو سرمون بخوره ارزوی مسافرت تو دلمون ماسید . اکبر در حواب میگفت اخه خانم جان تو میدونی این پول با چه جگر خونی بدست میاد؟ باید الکی حرومش کنیم؟ زنش در جواب میگفت برای بچه ها لباس میخری انهم بسیار ارزان تازه چی؟ چند سایز بزرگتر تا مثلا صرفه جویی کنی و چند سال انرا بپوشند. خانم جان من میگم لباس ساده بخرند ولی الکی پول حروم نکنند. این زن و شوهر هر از چند وقتی چنین حرفهایی داشتند. تا اینکه یکشب که اکبر به خانه امد گفت مهتاب فردا لوازم و اسباب خانه را جمع کن . مهتاب با تعجب نگاهش کرد و گفت چرا؟ صاحبخانه جوابمان کرده؟ چی شده؟ اکبر تو چشمان زنش خیره شد و با لبخند گفت میخوایم بریم خونه خودمان. چی؟؟؟؟؟ چی؟؟؟؟؟؟؟؟ خونه خودمان؟ مهتاب حسابی ذوق زده شده بود و قلبش مثل گنجشگ تند تند میزد. اره عزیزم خونه خودمان. من یک خانه خریدم و میریم خونه خودمان. مهتاب اشک تو چشماش جمع شده بود و گریه و خنده را توامان با هم انجام داد اکبر او را در اغوش گرفت و گفت خوشحال شدی؟ مهتاب همانگونه که هم میخندید و هم گریه میکرد گفت باورم نمیشه.... یعنی.... یعنی منهم صاحبخونه شدم؟ ای خدا شکرت. و صورت و دستان اکبر را غرق بوسه کرد. اکبر؟ جانم؟ تو... تو پول خونه را از کجا اوردی؟ اکبر خندید و گفت از قناعت از اینکه جلوی خرج را گرفتم و یک قرون یک قرون رو هم گذاشتم. بچه ها هم با شادی پدر و مادرشان شاد شده بودند و میخندیدند. صبحت بچه ها شد و انها را معرفی نکردم: پسر بزرگ فریبرز / پسر دوم فرامرز / دختر بزرگ فرانک / دختر کوچک فرزانه.
اکبر و خانواده به خانه خودشان نقل مکان کردند و سال بعد از انهم اکبر برای حج تمتع به مکه مشرف شد و شد حاج اکبر ستایش. کاسبی و شغل او رونق گرفته بود ولی به قول خودش دست از قناعت بر نمیداشت و بچه هایش بزرگ و بزرگتر میشدند. با بزرگتر شدن بچه ها هر روز و هر شب حاج اکبر با بچه هایش سر پول دعوا داشت و در مقابل پدرشان می ایستادند. اقا جون بخدا به اون حجی که مشرف شدی جلوی دوستام از خجالت دارم اب میشم. اخه بابا جون تا کی من باید مانتوهای گشاد و کهنه تنم کنم؟ بهم دارند میخندند. حاج اکبر به فرانک گفت دخترم تو متوجه نیستی اخه مانتو مانتو است چه ابریشم باشه چه ارمک باشه باید پولو بریزی دور؟ اقا جون کفش هامو نگاه کن ببین اینها قابل پا کردنه؟ فرزانه هم همین شکایت را از حاج اکبر داشت و از انور فریبرز به پدرش گفت اقا جون من و دوستام میخوایم بریم شمال اگه ممکنه مقداری پول به من بده . فریبرز جان میخوای پولی که با هزار زحمت بدست میاد بری بریزی تو شکم دوستات و تو اب دریا؟....................................... خلاصه کلام حاج اکبر روزی نبود که با بچه هاش جر و بحث نداشته باشد. چند سال گذشت و برای فرانک و فرزانه خواستگار امد و به فاصله چند ماه از هم این دو خواهر به خانه بخت رفتند ولی چه خانه بخت رفتنی!!!؟ حاج اکبر جهیزیه بسیار مختصر و ساده به ان دو داد دختران و مادرشان مهتاب اشک میریختند که ابرویمان نزد خانواده شوهرمان میرود . مهتاب میگفت حاجی بخدا از دست این گدا بازی و خساستت خسته شدم. اینها اولادت هستند ولی حرف حاجی یک کلام بود. فریبرز و فرامرز وارد بازار کار شدند ولی حاضر نبودند نزد پدرشان کار کنند و فریبرز در یک شرکت خصوصی مشغول کار شد و فرامرز هم در یک فروشگاه صوت و تصویری. این دو برادر سعی میکردند زیاد با پدرشان طرف نشوند و تقریبا یک جور نفرت از پدرشان در خود حس میکردند. تا اینکه فریبرز با همکارش که با هم در ان شرکت کار میکرد بیشتر اشنا شد و عاشق هم شدند و با ان دختر قرار گذاشت که فریبرز و حاج اکبر و مادرش به خواستگاری روند. حاج اکبر از این مسئله استقبال کرد و به خواستگاری رفتند . در جریان خواستگاری صبحت به مهریه شد و خانواده دختر گفتند دخترمان متولد ١٣۶۴ است به همین منظور مهریه ١٣۶۴ سکه طلا. حاج اکبر از این سخن براشفت و گفت وزن سکه ها از خانم دختر شما بیشتر است و دخترتان نمیتواند این سکه ها را حمل کند ایشان ٢٠ سال دارد مهریه ٢٠ سکه طلا مجلس بهم خورد و فریبرز خشمناک به پدرش نگاه میکرد و وقتی سوار ماشین شدند طاقت نیاورد و صدایش را برای پدرش بالا برد . چند روز بعدش خودش تنها به خواستگاری دختر رفت و همه پیشنهادات انان را پذیرفت و خودش قرار نامزدی و عقد و عروسی را گذاشت . حاج اکبر بسیار براشفته شده بود و خود را در عمل انجام شده میدید .
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|