|
|
|
۱۳۸٩/۱٠/٢٠ فصل سوم نا خلف
فصل سوم ناخلف
سلام دوستان محترم . امیدوارم این داستان مورد توجه شما قرار گرفته باشد. به انجا رسیدیم که فریبرز خودش با خانواده دختر مورد علاقه صبحت کرد و حاج اکبر براشفته شده بود. برای اولین بار فریبرز بروی پدر ایستاد و گفت اقا جون احترامت واجب. من این دختر را دوست دارم و میخواهم به همسری بگیرم. خواهشا تو کارم سنگ ننداز و کاری به کارم نداشته باش. حاج اکبر خواست سیلی بر گوش او بزند ولی دست خود را پایین اورد و گفت تف بر تو نمک به حرام. فریبرز پول عروسی را جور کرد و نزد دختر مورد علاقه اش رفت و گفت قربون خدا برم هم پول عروسیمان جور شد و هم شاید باور نکنی پول اجاره ان خانه قشنگ. دختر جیغ خوشحالی کشید و گفت الهی شکر. کجاست اون بابای خسیس و کنست؟ ببین فریبرز بابات حق نداره تو عروسیمان باشه. راستی از کجا اینهمه پول جور کردی؟ هیچی اتفاقی دوست اقا جون را دیدم و ازم سوال کرد چرا انقدر دمغ هستم منم همه چی را به او گفتم اونم گفت خدا کریمه. امروز به موبایلم زنگ زد و گفت برام جور کرده و تاکید میکرد اقا جونم نفهمه. ..... مراسم عروسی فریبرز در بهترین تالار برگزار شد . خواهران و برادرش و مادرش نمیخواستند به مجلس بروند ولی حاج اکبر انان را وادار به رفتن کرد. عروسی فریبرز پسرمه . منو ول کنید. بگذارید خوش باشن. همه به عروسی رفتند بجز حاج اکبر. در تالار همه از فریبرز خواستند نزد پدرش رود و او را دعوت کند ولی عروس خانم مخالف بود و همچنین خود فریبرز هم تمایل نداشت. امان از دست برخی که نام ادم را بر خود میگذارند ولی نیت و سرشتشان ناپاک است. حاج اکبر بدون اینکه کسی او را ببیند به حوالی تالار رفت و دورادور به در تالار نگاه میکرد و اشک از گونه اش سرازیر شده بود.
چند وقتی گذشت . دخترها سر خانه و زندگیشان بودند / فریبرز با همسرش در خانه خود بود و فرامرز هم بیشتر با دوستانش بود و شبها دیر به خانه میامد. یکشب سر سفره شام حاج اکبر به مهتاب گفت حجره بازار را فروختم. مهتاب در حالیکه لقمه ای در دهان داشت به زحمت انرا بلعید و با تعجب گفت چی؟ حجره بازار را فروختم با تمام اجناس انبار .... برای چی حاجی؟ چیزی تو سرت خورده؟ چیز خورت کردن؟ نه چیز خورم کردن نه سرم به جایی خورده. خوب اخه چرا؟ پولش را لازم داشتم مهتاب. مهتاب در این سالها یاد گرفته بود از حاج اکبر زیاد سوال و جواب نگیرد و با اندوه و ماتم گفت خیره انشاءالله. پسران و دختران هم وقتی از مادرشان شنیدند پدرشان حجره و اجناس را فروخته از تعجب داشتند شاخ در میاوردند و به مادر تاکید کردند پدرشان برای چی فروخته و پولش را چکار میخواهد بکند. فرزانه با لبخند گفت شاید اقا جون فروخته به همه ما پول بدهد. فریبرز گفت صابون به دلت نزن یک پاپاسی ان گیر من و تو نمیاد دلتو شاد نکن. حدود سه ماه بعد طبق روال همیشگی حاج اکبر و مهتاب داشتند با هم شام میخوردند که حال حاج اکبر خراب شد و روی سفره افتاد. مهتاب هول کرده بود و حاج اکبر را تکان میداد و صدایش میکرد ولی حاج اکبر نه جواب میداد و نه تکان میخورد مهتاب جیغ میزد و همسایه ها را به کمک خواست و چند نفر از همسایه ها امدند و به اورژآنس تماس گرفتند و به مهتاب گفتند به پسرانت خبر بدهید انها هم بیان. فرامرز وقتی شنید گفت مامان من و دوستانم الان تو جاده شمال هستیم به فریبرز زنگ بزن. مهتاب به فریبرز زنگ زد و فریبرز گفت حالا مرده ؟ خفه شو نمک نشناس بیا ببین بابات تو چه احوالیه مامان جون مگه همسایه ها نیومدند؟ من اصلا کاری با اقا جون ندارم خدانگهدار. وقتی اورژانس امد و حاج اکبر را معاینه کرد ند گفتند متاسفیم خانم ایشان فوت کردند و به رحمت خدا رفتند....................................
فرزندان ان مرحوم در منزل پدری کنار مادر خود بودند. مهتاب ماتم زده بود و فقط اشک میریخت و همچنین فرزانه اخرین فرزند و دختر ته تغاری حاج ستایش همانند مادر گریه میکرد . داماد کوچک ( شوهر فرزانه ) گفت باید دست به دست هم بدهیم و مراسم خوبی برگزار کنیم و هر کداممان مسئول کاری باشیم و.... فریبرز حرف او را نیمه کاره گذاشت و گفت خدا بیامرزتش ولی گدا صفت بود و.... مهتاب با صدای بلند گفت خفه شو ناخلف پشت سر پدرت چرند نگو... اخه مادر جان او برای ما چکار کرد؟ چگونه با خسیس بازی همیشه حسرت به دل ما گذاشته بود. داماد بزرگ ( شوهر فرانک) سری به تایید تکان داد و گفت بله فریبرز خان درست میگن اون خدا بیامرز برای خانواده چکار کرده بود؟ داماد کوچگ به او گفت خواهش میکنم پشت سر میت حرف نزنید ایشان هر چی بود پدر زن ما بود و حرمتش واجبه. القصه هر کس حرفی میزد و اخر سر فریبرز حرف اخر را زد از خیلی وقت پیش من دیگر پدری به نام حاج اکبر ستایش ندارم حتی عروسیم هم دعوتش نکردم میخواهید مراسم بگیرید بسم ا... رو من حساب نکنید ولی نظرم اینه مثل خودش با قناعت باشیم تو همین خانه یک مراسم مختصر میزاریم و تمام نه ختمی نه شب هفتی نه چهلمی. مهتاب با شنیدن این حرفها از هوش رفت و وقتی به هوشش اوردند گفت تف برویت نمیخواد کسی کاری کند مقداری طلا دارم انها را میفروشم و مراسم براش میگیرم. داماد کوچک گفت حاج خانم نمیخواد طلاهایتان را بفروشید مقداری پس اندازدارم خودم خرج ان خدا بیامرز میکنم. فرزانه و مهتاب نگاهی حاکی از قدر شناسی به او کردند. داماد بزرگ گفت راستی حاج خانم حجره بازار را فروخت پولش را چکار کرد؟ مهتاب گفت نمیدانم میگفت بدهی دارد. داماد بزرگ گفت اجناس انبار را هم فروخته بود ان حجره و ان اجناس میدانید چقدر پول است؟ فرانک زنش با خشم گفت خجالت بکش. به تو چه مربوطه. حالا همه فکر میکنند چشم به مال پدرم داری...................................... داماد کوچک انچه قول داده بود عمل کرد و مراسم ختم را در یکی از مساجد برگزار کردند. اصلا باورشان نمیشد کع اینهمه ادم به احترام روح حاج ستایش به مراسم بیایند و همه از خوبی و نیکی و پاکی ان مرحوم میگفتند.
فصل اخر این داستان را در پست بعدی خدمتتان ارائه میکنم..........شهباز |
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|