۱۳۸٩/۱۱/٩

فصل اخر ناخلف

فصل اخر ناخلف

سلام دوستان. داستان را تا به انجا پیش بردیم که با هزینه داماد کوچک مراسم ختمی در یکی از مساجد برگزار شد. وقتی از مراسم به خانه امدند . فریبرز و داماد بزرگ نگاهی بهم انداختند و داماد بزرگ با چشم و زیر لب اشاره کرد که بگو معطل نکن. فریبرز سرفه کوتاهی کرد و به مادرش گفت بابام خدابیامرزتش ولی همیشه خسیس بود و خوشی را از ما دریغ کرده بود و حتی روا نداشت که لااقل حالا که مرده حجره بازار نصیب زن و بچه هاش شود و ان را هم فروخت. مادر جان از ارث پدر فقط همین خانه مانده که انهم باید فروخته شود و تقسیم شود. مهتاب نگاهی که هزاران گفته در ان بود به پسرش انداخت و گفت تف بروت بیار امروز تازه ختم بابات بود نمک به حرام بگذار لااقل خاکش خشک بشه بعد صبحت ارث و میراث کن. در ثانی این خانه یادگار پدرت است و شماها تو این خانه بزرگ شدید. داماد بزرگتر گفت حاج خانم مادر من انحصار وراثت که گناه نیست معصیت نیست بالاخره باید تکلیف روشن شود اقا فریبرز هم منظورش همین است. داماد کوچک گفت من و شما داماد این خانه هستیم بهتر نیست من و شما دخالت نکنیم؟ فریبرز به سخن درامد و گفت مادر جان بابای ما که چیزی برای ما نگذاشته همیشه هم حسرت به دل بودیم این خانه هم کلنگی است این را میفروشیم و تقسیم میکنیم و سهم همه هم مشخص است. فرزانه گفت فریبرز مامان اونوقت چکار کنه؟ کجا زندگی کنه؟ فریبرز گفت مامان سهم یک هشتمش را میگیرد این خانه قیمتش یک و نیم میلیارد تومان است و مامان با سهم خودش میتونه یک اپارتمان بخره. داماد بزرگ دنباله حرفو گرفت و گفت حاج خانم فرزندانش را دوست داره ایشان میتونه بیاد خونه ما زندگی کنه و منم با پولش براش کار میکنم و درامدش را بهش میدم. هر کس حرفی میزد و هم همه ای بود و مهتاب صورتش را در چادر پنهان کرده بود و بیصدا اشک میریخت و زیر لب میگفت ستایش کجایی ببینی که هنوز سومت نشده چطوری مثل لاشخور سر قبرت دندان تیز میکنند.

همان موقع صدای زنگ در بلند شد. فرانک گوشی ایقون را برداشت و بعد گفت اقایی به نام مختاری هستند و دارن میان تو . همه با تعجب به هم نگاه کردند که مختاری کیه؟ اقای مختاری که مردی جا افتاده و حدود ۵٠ سال داشت وارد شد. سلامی کرد و گفت من مختاری هستم وکیل پایه یک دادگستری. و کارت ویزیتش را به فریبرز داد. داماد بزرگ پوزخندی زد و گفت گل بود و به سبزه نیز اراسته شد مثل  اینکه حاجی قبل از مردن این خونه را هم فروخته و ایشان برای تخلیه امدند. اقای مختاری نگاهی به او انداخت و لبخندی زد و گفت شما داماد بزرگ حاج اقا هستید؟ بله فرمایش؟ شما ان ٣٠٠ میلیون تومان چک هایی که کشیده بودی حل شد؟ رنگ از روی داماد بزرگ پرید و گفت شما/ ؟ خدمتتان گفتم من مختاری هستم وکیل مرحوم حاج اکبر ستایش . بعد کیفش زا روی میز گذاشت و از داخل ان CD دراورد و به طرف فرامرز رفت و گفت اقا فرامرز لطفا این را در دستگاه بگذار........

فرامرز با تعجب CD را گرفت و نگاهی به بقیه کرد و با تانی به طرف دستگاه رفت. فریبرز گفت ببخشید این چیه؟ اقای محتاری گفت عجله نکنید الان خودتان متوجه میشوید؟ فرامرز CD  را در دستگاه پخش گذارد ..........

اء ا.... اینکه اقا جون است. تصویر حاج اکبر ستایش بود که پشت میزی نشسته بود. همه با اشتیاق به صفحه تلویزیون زل زده بودند. حاج اکبر شروع به صبحت کرد:

سلام مهتاب عزیزم همسر مهربانم/ سلام پسران و دختران خوبم و سلام به یگانه عروس و دو دامادم. شما این فیلم را بعد از مردنم دارید نگاه میکنید و از اقای مختاری که وکیلم هستند خواستم درست بعد از مراسم ختم نزد شما بیاید چون بطور حتم میدانم شما نزد مادر تان جمع شدید و نقشه فروش خانه را دارید که باز میدانم که طراح داماد بزرگم است. اول از مادرتان شروع میکنم مهتاب جان خیلی سختی کشیدی و با خوب و بدم ساختی. من را حلال کن . بعد از یک عمر زندگی که جوانیت را بپایم پیر کردی این خانه متعلق به خودت است و سند انرا کلا بنامت زدم و هیچکس اجازه انرا ندارد. حجره بازار را و همچنین انبار و اجناس داخل انرا هم فروختم و پول انرا یکجا برایت در بانک گذاشتم تا با بهره ان زندگی خوبی داشته باشی.باز میگویم این کمترین کاری بود که برات انجام دادم. حلالم کن مهتاب عزیزم.سخن بعدیم به فریبرز پسر ارشدم است. پسرم من با سختی و مشقت و با یک قران یک قران صاحب زندگی شدمو و قناعت پیشه کردم برای اینده شما فرزندانم. ان زمان که تو و خواهران و برادرت بدنیا امدید جداگانه و بنام خودتان برایتان حساب بانکی باز کردم که سرمایه زندگیتان شود. و ماهیانه به حسابتان تا به امروز پول ریختم . ان زمان که بهت میگفتم بجای لباس گران لباس ارزان بخر برای اینکه با قناعت اشنایت کنم از من می رنجیدی و من ماوالتفاوت ان لباس یا مسافرت را به حسابت واریز میکردم. به عروسیت که ارزویم بود شرکت کنم راهم ندادی وبه سراغ دوستم رفتی که پول بگیری فریبرز جان بدون اینکه بدانی هزینه عروسی و مخارجت را من پرداخت کردم. دوست نداشتی در حجره کنارم باشی و در یک شرکت استخدام شدی گذاشتم سختی بکشی و چم و خم کار را یاد بگیری همین شرکت که در ان مشغول به کار هستی را برایت خریدم و بنام خودت است و حالا که خوب یادگرفتی از فردا مدیر شرکت هستی ولی به کارت محکم بچسب. خانه ای که اجاره کردی هم متعلق به خودت است و برای اینکه قدر بدانی اجاره میدادی و ان اجاره ها بحسابت واریز میشد. ان قطره قطره جمع کردنها  به علاوه سود حجره و خریدهایی که میخواستی انجام دهی ولی بهت اجازه نمیدادم جمعا پنج میلیارد تومان نقدینگی است که امیدوارم بیهوده ولخرجی نکنی.

سخن بعدیم با فرامرز است. پسر خوبم امیدوارم در کار صوت و تصویر خبره شده باشی. مغازه ای که در ان مشغول بکار هستی متعلق به خودت است و سود فروش ان به حسابت میرفت. منزلی برایت خریدم و همچنین مبلغ پنج میلیارد تومان بحسابت است امیدوارم زودتر هم ازدواج کنی و قناعت را فراموش نکنی.

سخن بعدیم با فرانک و شوهرش است. فرانک جان  شوهرت دیگر بدهی ندارد و من تمام بدهی او را تسویه کردم منزلی برایتان تهیه کردم بنام خودت دخترم و همچنین مبلغ دو میلیارد و پانصد میلیون تومان در حسابت موجود است. امیدوارم شوهرت کمی عاقل شده باشد که چشم طمع به پولت نداشته باشد. سخن بعدیم با فرزانه است که منزلی هم برای تو گرفتم و همان اندازه پول فرانک هم در حساب خودت هست.امیدوارم زندگی خوبی داشته باشید. چند وقتی است که کسالت دارم و میدانم رفتنی هستم از خدا میخواستم عمرم را نگیرد تا بتونم کارهای شما را انجام دهم و امروز که این فیلم را میگیرم همه کارها انجام شده و خوشحالم حال دیگر منتظرم تا از این دنیا برم. خدانگهدار مهتاب جان و خدانگهدار فرزندان خوبم.................................................

همه سکوت کرده بودند و بجای شادی کردند ارام ارام اشک میریختند و خود را لعنت میکردند. مهتاب در حالیکه اشک میریخت میگفت خدایا شکرت خدایا شکرت. حاجی رو سپیدم کردی... فریبرز حتی روی اینرا نداشت سرش را بالا بگیرد. اقای مختاری اسناد و دفترچه حسابها را از کیفش خارج کرد.......

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان