۱۳۸٩/۱٢/٩

درد دل خودمونی با شما دوستان در اخر سال

درد دل خودمونی با شما دوستان در اخر سال

نوروز بزرگم بزن ای مطرب امروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز
 
کبکان دری غالیه در چشم کشیدند
سروان سهی عبقری سبز خریدند
 
بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند
شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند

سلام دوستان خوب و بزرگوارم. صدای پای عمو نوروز و حاجی فیروز میاد که حامل رسیدن بهار و عید هستند. پیشاپیش نوروز را و عید باستانی را به شما عزیزان تبریک میگویم.

در این یک سالی که گذشت این وبلاگ یا به قول خودم کلبه محقر فعال بوده و سعی میکردم با مطالب خوب اعم از عشق و دلدادگی / تاریخ کشورمان / داستانهای واقعی رضایت شما دوستان را براورده باشم . در این راه حتم دارم که کاستی یا اشتباه هم داشتم که شما بزرگواران برویم نیاوردید . چون به ایام عید نزدیک میشویم تا ایام عید مطالبم طبق سنوات گذشته راجب به عید و چهارشنبه سوری میباشد و به امید خدا اگر عمرم به دنیا باقی بود از بعد از عید داستانی را خدمتتان ارائه میدهم که واقعی است و اتفاقا این چند روز هم که خدمت نرسیدم درگیر همین داستان بودم داستانی است که خودم شاهد ان بودم و نمی خواهم تبلیغ الکی از ان کنم ولی یک داستان عشقی است که فکر کنم مورد پسندتان قرار بگیرد.

از شما دوستان خوبم تقاضا میکنم خواهش میکنم که ایرادات و کاستی ها را در این وبلاگ یا در نوشتار من حتما برایم بگویید تا بتوانم بهتر در خدمتتان باشم.

حتما حتما منتظر نظرات خوب شما عزیزان هستم................شهباز

عید نوروز می ‏رسد از راه
شادی از روی خانه می‏بارد
 
پدرم با چه دقتی دارد
بوته ‏های بنفشه می‏کارد
 
مادر مهربان من از صبح
شستشو کرده هر چه را بوده
 
پرده را شسته ، شیشه را شسته
نیست در خانه ، ذره‏ای دوده
 
تازه وقت غروب هم مادر
خسته ، اما برای شادی ما
 
می‏نشیند لباس می‏دوزد
تا بپوشیم روز عید آن را

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان