۱۳٩٠/۱/٢٠

عشق اول

عشق اول

سلام دوستان خوبم. اول از همه عیدتان مبارک. امیدوارم سال جدید سال خوبی برای شما عزیزان باشد. طبق قولی که اواخر سال قبل به دوستان دادم داستان واقعی دیگری را خدمتتان ارائه میدهم که خودم در جریان کامل این داستان بودم و امیدوارم این داستان که در چند فصل خدمت شما عزیزان ارائه میشود رضایت خاطرتان را فراهم سازد. به قول دوست خوب و ارجمندم بانوی اندیشمند سرکار خانم محک دل داستانهای واقعی چون به وقوع پیوسته به دل بیشتر مینشیند و عبرت اموز تر است. با توکل به ایزد منان در اینکه در این داستان غلو نکنم یا به قولی شاخ و برگ به ان نیافزایم و از قریحه خود داستان سرایی نکنم این داستان که نام عشق اول را برای ان برگزیدم را خدمتتان عرضه میکنم و از شما دوستان یک تقاضا دارم که واقعا بصورت کامل این داستان را بخوانید و نظر و احساستان را بیان کنید نه اینکه با جملات کلیشه ای همانند خوب بود / جالب بود / قشنگ بود/ کامنت بگذارید. از محبتتان متشکرم..........شهباز

احمد و محمود با یکدیگر برادر هستند دو برادر صمیمی و یکدل . این دو برادر پدر و مادر خود را زمانی که کودکی بیش نبودند از دست دادند و از شهرستان به تهران امدند . بی کسی و بی پولی  و بی پناهی هر دو برادر را عجیب به هم وابسته کرده بود  چون سن و سالی هم نداشتند به سختی هم جایی برای کار و پیشه پیدا کردند و هم اینکه در همان محل کار شب را به صبح بر سانند. انها به سختی و مرارتها خو گرفته بودند و هر چه میگذشت همانند فولاد ابدیده میشدند . پشتکار خوبی این دو برادر از خود نشان میدادند و یک هدف مشترک داشتند و ان اینکه بتوانند پیشرفت کنند و نردبام ترقی را پله به پله بالا بروند. این دو برادر اصلا به زرق و برق تهران کاری نداشتند و بر هوی و هوس خود فائق امده بودند. سالها گذشت و احمد و محمود به مردان برومندی تبدیل شدند و همچنین پس ازسالها تلاش مغازه ای از خود داشتند و توانسته بودند اندک پس اندازی هم اندوخته بودند. شبی تابستانی دو برادر برایفرار از گرما به پشت بام رفته بودند و رخت خواب خود را هم روی فرش گذاشته و سفره را انداخته و شام میخوردند . محمود به برادرش گفت داداش چند وقتیه تو نخت هستم خیلی تو فکری. چیه؟ احمد سیگاری اتش زد و بالش را زیر دستش گذاشت و دود سیگار را به هوا فوت کرد و گفت چیز مهمی نیست. محمود گفت جون من داداش بگو چی شده؟ دل نگرانتم. احمد لبخندی زد گفت داداش بد به دلت راه نده . والا فکر کنم نمیدونم چطور بگم فکر کنم عاشق شدم. محمود از جا نیم خیز شد و با شادی گفت به به مبارکه داداش . جالا بگو ببینم کیه؟ بگو جون من بگو .

احمد لبخندی زد و کفت میشناسیش غریبه نیست . دختر حاج عبداله است. محمود گفت کدوم حاج عبداله..؟؟ بعد سری خودش ادامه داد اهان حاج عبداله بنکدار را میگی؟ اره خودشه. مریم دختر حاج عبداله دل و دین منو برده داداش.

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان