۱۳٩٠/۳/۱٦

فصل سوم عشق اول

فصل سوم عشق اول:

تا فصل دوم مقدمه ای بود بر داستان . امیدوارم این داستان مورد پسندتان قرار گیرد . زندگی بر وفق و کام این دو خانواده بود. همسران خوب / فرزندان سالم و زیبا و کسب و کار خوب و ساخت خانه ای دو طبقه همه چیز نشان دهنده خوشی و ارامش احمد و محمود بود. بابک و نازنین هر روزی که میگذشت شیرین تر میشدند و مهرشان خیلی زیاد در دل نه تنها پدر و مادر خود بود بلکه عمو و زن عمو هم بودند. چند سال گذشت و بابک به سن ١٠ سالگی رسید و نازنین به سن ٩ سالگی. نازنین همیشه با بابک بود و این دو وابستگی عجیبی به هم داشتند با انکه در این چند سال صاحب برادر و خواهر شده بودند ولی وابستگی این دو بهم زبانزد بود . امکان نداشت شما بابک را تنها ببینی و نازنین در کنار او نباشد . شبی که همه دور هم در حیاط نشسته بودند احمد رویش را به زنش کرد و گفت نگاه کن بابک و نازنین چقدر بهم وابسته هستند و بچای زن احمد محمود خنده ای کرد و گفت عقد پسر عمو و دختر عمو را در اسمانها بستند . همه به این گفته خند های از سر زضایت کردند و با سر و گفتار تایید کردند. در همان تابستان بود که من ( شهباز ) که ١٠ ساله بودم به ان کوچه نقل مکان کردیم و با بابک دوست شدم . برای من و دیگر بچه های محل عجیب بود که همیشه نازنین با بابک بود و از کنار او تکان نمیخورد / مثلا فوتبال که میخواستیم بازی کنیم نازنین گوشه ای مینشست و نظاره گر بازی میشد و اگر توپ دور میشد زود بلند میشد و توپ را به دست بابک میسپرد. دوستی من و بابک عمیق تر شد و یادمه ان موقع هم به ستاره ها و صورالفلکی علاقه داشتم و تقریبا اکثر صور الفلکی را میشناختم . اکثر شبهای تابستان یا در پشت بام خانه ما یا در پشت بام خانه بابک به همراه نازنین صورالفلکی ها را میدیدیم و من برای انها توضیح میدادم که این دب اکبر است ان دب اصغر است / این شکارچی است یا مثلا ان یکی میزان است و غیره............

 
دوستان عکس بالا را با دقت تماشا کنید و اصلا گنبد های ستاره شناسی و یا کوه را نگاه نکنید و حواستان به اسمان باشد و در ان ستاره شکارچی را بعد از دقیقه ای مشاهده میکنید. باری دوستی من و بابک پر رنگتر شد و همیشه هم نازنین با ما بود. ۶ سال گذشت و من و بابک دوستیمان فراتر از دو برادر بود و نازنین دیگر با بابک نبود وقتی سن بالا رفت و از دوران کودکی عبور کنیم مشخصا تغیراتی در اخلاق و رفتار رخ میدهد. نازنین یک دختر ١۵ ساله بود که دوست داشت با دختران هم سن و سال خود دوستی کند و من و بابک هم ١۶ ساله بودیم و دوست داشتیم همه ما را مرد خطاب کنند تا بچه . نازنین از بابک فاصله میگرفت و مثل سابق همیشه و همه جا با بابک نبود. شبی از شبها که من و بابک در پشت بام نشسته و به ستاره ها نگاه میکردیم صبحت و بحث نازنین پیش امد بابک کمی خواست خود دار باشد و نتوانست خود را کنترل کند و مهم ترین راز زندگیش را گفت شهباز من عاشق نازنین هستم و او را با تمام وجود دوست دارم با بهت و حیرت نگاهش کردم و گفتم تا حالا بهم نگفته بودی. نه نگفته بودم نه به تو بلکه به هیچ کس هم نگفتم. نازنین چی؟ او میدونه دوستش داری؟ نه / نمیدونم . بابک چی شد نازنین خودشو کنار کشیده؟ مهمترین چیزی که هست گفتار عمو و زن عمو و پدرم است که جلوی من و نازنین یا هر جا که نشستند گفتند عقد پسر عمو و دختر عمو تو اسمونها نوشته شده و با هر بار گفته انها من و نازنین از خجالت اب میشویم. باری انشب ساعتی من و بابک با هم صبحت کردیم..............
٣ سال گذشت و من و بابک ١٩ ساله بودیم و نازنین یک دختر زیبای ١٨ ساله. بابک بی نهایت نازنین را دوست داشت و عاشقانه او را ستایش میکرد ولی در چهره نازنین  نشان نمیداد که او هم بابک را دوست داشته باشد. یکی از روزها بین احمد اقا و اقا محمود این دو برادر خوب سر مسائل و اختلاف در شراکتشان شکر اب شد و انچنان اختلاف عمیقی بین دو برادر افتاد که نه تنها شراکتشان با هم را بر هم زدند بلکه چند وقت بعد از ان اقا محمود منزلش را هم قروخت و ابا اهل و عیال از ان خیابان و محله رفت . احمد اقا حسابی عصبانی بود و مرتب کارهای برادرش را نکوهش میکرد ولی کسی که این وسط بیشتر لطمه خورد و بقیه به او توجه نداشتند بابک بود. بابک همانند یک مرغ سر کنده شده بود و حال و احوال درستی نداشت . بالاخره تصمیم گرفت به سمت دبیرستان نازنین برود و او را بیابد. او میدانست چه ساعتی نازنین تعطیل میشود. نازنین سال اخر دبیرستان بود . هزاران گفتار در ذهنش نقش میبست تا به نازنین بگوید / بارها و بارها با خود تمرین کرده بود چه بگوید ولی باز به فکر که غوطه ور میشد نمیدانست به محبوب و دلدار خود چه بگوید.

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان