|
|
|
۱۳٩٠/٧/٢۳ فصل 4 عشق اول
فصل 4 عشق اول : سلام دوستان خوبم. خیلی وقته به خاطر برخی مسائل نتوانستم در خدمت شما عزیزان و بزرگواران باشم و این وبلاگ را هم سر و سامانی بدهم . اخ اخ اخ چه گرد و خاکی بر اینجا نشسته . خوب معلومه وقتی ادم به خانه اش سر نزنه همه جا را خاک میگیره و سوت و کور میشه. گفتم سور و کور بله اینجا نه تنها گردو خاک از سر و رویش میبارید بلکه تاریک و سوت و کور هم شده بود. دوستان هم قربونشون برم به استثنا بعضی ها مرا فراموش کردند و سراعی از من نگرفتند که ببینند زنده ام مرده ام . عیب نداره کوتاهی از خودم بود.اگر دوستان اجازه دهند فصل 4 را خدمتتان ارائه دهم .
بابک منتظر نازنین بود . او میخواست هر چه که در سینه اش تلنبار کرده بود بیرون بریزد و به نازنین بگوید که عشق اول و اخر اوست. کف دستهای بابک عرث کرده بود و تشویش داشت. تمامی چیزهایی که باید به نازنین میگفت را بارها و بارها در ذهن خود مرور کرده بود. در همان ذهنیت و تشویش بود که دید دبیرستان تعطیل شد و دخترها بیرون امدند. کمی به خود نگاه کرد و لباسهایش را دومرتبه مرتب کرد و دستی هم به موهایش کشید به وضوح صدای قلبش را میشنید. از دور نازنین را دید که با دوستش از در دبیرستان خارج شد . مثل اینکه اولین بار بود که نازنین را میدید . چقدر در این مدت او را ندیده بود زیباتر و دلرباتر شده. ووووووووای خدای من .............یعنی چه؟؟؟؟؟؟ این یارو کیه؟؟؟؟؟ ااااااا نازنین و دوستش دارند به سمت او میروند و ان یارو هم دارد به سمت انها میرود.. دست و پای بابک سست شده بود و راه تنفسش را هم احساس میکرد بسته شده و داشت خفه میشد . یارو و نازنین و دوستش بهم رسیدند و ان یارو دسته گلی بسیار زیبا به نازنین داد و او هم با لبخند دسته گل را پذیرفت. خون جلوی چشمان بابک را گرفته بود و مشت هایش را بهم فشرد و قدم برداشت که برود حساب ان یارو را کف دستش بگذارد . این یارو کیست که اینگونه به طرف نازنین امده و به او گل میدهد. نکند اشتباه میکند باز ایستاد . اااااا هر سه نفر سوار ماشین شدند و نازنین کنار ان یارو در صندلی جلو نشست و دوستش عقب. ماشین دوری زد و رفت و بابک شانه هایش افتاده بود و اشک از چشمانش سرازیر شد. کاخ ارزوهاش فرو ریخته بود . هزاران افکار شوم و بد در ذهنش راه پیدا کرده بودند. دو تا دختر از کنارش رد شدند و با تعجب گریه او را دیدند و با تمسخر یکی از انها به دیگری گقت نگاش کن دوست دخترش قالش گذاشته و او ماتم گرفته. بابک اصلا متوجه انها نشد و اصلا متوجه اطراف خود نبود. حساب زمان و مکان را به کلی از یاد برده بود.
بابک پس از ساعتی ملول و افسرده به راه افتاد . مقصدش معلوم نبود فقط و فقط راه میرفت ودر افکار خود غوطه ور بود. گاهی اوقات در افکارش نازنین را بد میدانست و او را بوالهوس میپنداشت و ان موقع ان چنان بود که عنان از کف میداد و فریاد میکشید که با فریاد او عابرین با تعجب او را نگاه میکردند و بعد در افکارش دنبال توجیه و دلیل میگشت و خود را دلداری میداد و میگفت فکر باطل نکند. ........ انشب او خسته و افسرده به خانه امد و من ( شهباز ) سر کوچه منتظر او ایستاده بودم که ببینم با نازنین ایا حرفهای دلش را زده و به او ابراز عشق و دلدادگی کرده یا نه. ولی نمیدونم چرا دلم شور میزد و از انطرف چرا او دیر کرده ؟ پدر و مادرش هم نگران او بودند ولی نمیدانستند که بابک انروز کجا رفته و از دیر امدن او دچار تشویش و نگرانی شده بودند. باری در افکار مختلف غوطه ور بودم که دیدم از دور یکی مثل بابک دارد میاید. کمی که جلوتر امد متوجه شدم خود بابک است. ولی چرا اینگونه سلانه سلانه راه میرود؟ چرا همانند ناخدای کشتی غرق شده پایش را به جای قدم بروی زمین میکشد؟ سلام بابک. اخه تو کجایی؟ تا این موقع کجا بودی؟ پدر و مادرت و من خیلی نگرانت بودیم. نازنین را دیدی؟ بابک بدون اینکه جوابی بهم بدهد به طرف خانه راه افتاد. شانه اش را گرفتم و گفتم بابک؟ کجایی؟ چته؟ نگاهی بی رمق به من کرد و گفت همینجا باش الان برمیگردم. و به طرف خانه اشان رفت و بعد از دقایقی برگشت و گفت شهباز بیا بریم تو پارک بشینیم و بدون اینکه منتظر من باشد به طرف پارک حرکت کرد و منهم دنبال او راه افتادم. روی نیمکت پارک نشستیم و او بغضش ترکید و به سختی گریه کرد و من بهترین راه را این دانستم که سوال پیچش نکنم و بگذارم گریه کند و بار دلش را سبک کند. انشب بابک ماوقع را برایم تعریف کرد و میگفت شهباز نمیدونم چکار کنم. دلداریش دادم و برای خود منهم جای سوال داشت که ان پسر چه کسی بوده؟ با بابک قرار گذاشتیم فردای انروز به اتفاق دومرتبه بهمقابل مدرسه نازنین برویم . فردای انروز من و بابک انجا رفتیم و دل تو دل هر دویمان نبود. بابک با دقت اتومبیلهای پارک شده را نظاره میکرد تا ان پسر را ببیند که ایا باز امده یا نه . مدرسه تعطیل شد و نازنین و دوستش با هم از مدرسه خارج شدند و به راه افتادند . ولی نه از ان پسر خبری نبود. گفتم بابک نازنین و دوستش تنها هستند بیا به طرف انها برویم و با نازنین صبحت کن.
|
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|