۱۳٩٠/۸/۱٤

فصل پنجم عشق اول

فصل پنجم عشق اول :

من ( شهباز ) بابک را که نای حرکت نداشت به طرف نازنین کشاندم. بابک هول کرده بود و اب دهانش خشک شده بود. بهش گفتم بابک به خودت مسلط باش . وا نده برو جلو شمرده و محکم با نازنین حرف بزن. اخه پسر چته؟ توکلت به خدا باشه و بس. از حرفهای من بابک کمی اعتماد به نفس پیدا کرد و دیگر احتیاجی به کشاندن او نبود. به نازنین و دوستش رسیدیم و هر دو به انها سلام کردیم. نازنین و دوستش هاج و واج و مبهوت من و بابک را نگاه میکردند و جواب سلام را دادند و نازنین گفت بابک / شهباز اینجا چکار میکنید؟ بابک اب دهانش را به سختی قورت داد و گفت نازنین میخواستم چند کلامی باهات صبحت کنم. نازنین با تعجب گفت چه صبحتی؟ من سریع گفتم صبحت خاصی نیست . من و دوستتان شما و بابک را تنها میگذاریم تا حرفهایش را به شما بزند. قبل از اینکه نازنین جوابم را دهد دوستش که اسمش شیدا بود گفت من و نازنین عجله داریم اگر حرفی دارید همینجا بزنید. بابک براشفت و با امرانه گفت خانم نازنین دختر عموی من است و از گوشت و پوست خود من و امروز و دیروز نیست که با هم اشنا شده باشیم. بهتر است شما دخالت نکنی. بعد سریع و با مهربانی گفت نازنین جان زیاد وقتت را نمیگیرم باهات کار مهمی دارم. نازنین رو به شیدا کرد و گفت شیدا جان تو برو من بعد میام. شیدا با نگاهی از خشم بابک و من را نگریست و بدون خداحافظی رفت. من به بابک اشاره کردم منهم میروم و تو با نازنین تنها باش. از نازنین و بابک خداحافظی کردم و به منزل برگشتم و منتظر بابک شدم. دل تو دلم نبود و منتظر بودم بابک بیاد و برام تعریف کند.

ساعتی بعد بابک امد و به خانه امان نیامد و بهم گفت بیا از خانه بیرون. من بیرون رفتم و او را افسرده و غمگین دیدم انگاری 10 سال پیر شده بود . بهش گفتم چی شد بابک؟ اهی کشید و اشک تمامی صورتش را گرفت. سرش را روی شانه ام گذاشت و با تمام وجود گریه میکرد. گفتم بابک جان ناسلامتی تو دختر که نیستی اینجوری گریه میکنی. چیه؟ به خودت مسلط باش. بابا نصفه جون شدم. بگو چی شد؟ بابک با پشت دستاش اشکهای چشمش را پاک کرد و اهی کشید و گفت تموم شد. تما.......م. چی تموم شد بابک بگو.

وقتی تو و اون دوستش رفتید نازنین گفت اینجا بده بیا راه بریم و حرفت را بزن. من تمام احساسم و عشقی که به او دارم را براش گفتم و بهش هم راجب دیروز و ان پسر که سوار ماشینش شد را هم گفتم و تو این مدت نازنین سکوت کرده بود و حرفام را گوش میداد. وقتی حرفام تموم شد بهم گفت بابک خیلی دیر اومدی من خیلی وقت پیش منتظرت بودم ولی وقتی دیدم بهم ابراز عشق نمیکنی / وقتی دیدم مثل پروانه دورت میگردم و تو بهم کم محلی میکنی / وقتی دیدم نگاهت به من مثل یک برادر به خواهرش است و بعد هم دعوای بابام و بابات پیش امد و ما رفتیم ترا برای همیشه از دل و جانم بیرون کردم و به تو هیچ احساسی ندارم. ان پسر که دیروز دیدی برادر شیدا است و اسمش شهروز است . من و او بهم علاقمند شدیم و قرار است به خواستگاریم بیاد و با هم ازدواج کنیم. بابک برافروخته ادامه داد به نازنین گفتم من همیشه ترا دوست داشتم نه یک حس برادرانه. بلکه تو همیشه عشق من بوده و هستی. نازنین نمیدونم دعوای بابا و عمو و اختلافشون به من و تو چه ربطی داره؟ نازنین من دوست دارم دیوانه وار عاشقتم. نه نه بابک نگو این حرفها را نزن. من قبلا چرا خیلی دوست داشتم ولی الان به چشم یک برادر نگات میکنم. من هیچ حسی به تو ندارم. بابک عاجزانه گفت نازنین با من اینگونه برخورد نکن. نازنین بدون تو من میمیرم. نازنین عزیزکم عشق من. نازنین با کمی خشونت گفت بابک خان چرا نمیفهمی بابا من ترو دوست ندارم. من شهروز را دوست دارم و میخوام با او ازدواج کنم....................بابک وقتی  حرفهای گفته شده خودش و نازنین را برام تعریف میکرد مثل ابر بهار گریه میکرد.  

 

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

 

گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی...

 

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

 

گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی

انشب گذشت .بابک مصمم بود و عاشق ولی گفتار نازنین او را شکسته بود . بابک به سراغ پدر و مادرش رفت و قصه دلدادگی خود به نازنین را به انها گفت. پدر و مادرش عصبانی شدند و او را از این عشق بر حذر داشتند ولی گوش بابک بدهکار این حرفها نبود . او به پدرش گفت نمیدونم بین شما و عمو چه گذشته و نمیخواهم هم بدانم من عاشق نازنینم و او را دوست دارم. خوشحال میشم شما پدر و مادرم برایم به خواستگاری روید اگر نروید خودم تنهایی به خواستگاری میرم. پند و اندرز و تهدید پدر و مادر اثر نکرد و انها را وادار به رفتن خواستگاری کرد. انها و بابک ادرس منزل نازنین را نداشتند و با کمی پرس و جو ادرس را پیدا کردندو تصمیم گرفتند بی خبر انجا روند . شبی که خواستند برای خواستگاری بروند پدر بابک بهش گفت . بابک جان من برادر بزرگ هستم و حق هم با من بوده به خاطرت خودم را کوچک میکنم و به خانه انها میخوام قدم بگذارم. نکنه نازنین ما را سنگ رو یخ کنه؟ تو میدونی اون هم تو را میخواد؟ بابک از جریان صبحتش با نازنین سخنی نگفته بود برای همین لبش را گزید و گفت نمیدونم . ولیمن دوستش دارم. مادرش گفت پسر اگر او بهت علاقه نداشت تکلیف چیه؟ بابک گفت خواهشا نه نیارید امیدوارم او هم منو دوست داشته باشه . انها انشب با خرید یک دسته گل بزرگ  و زیبا و یک جعبه شیرینی به طرف خانه نازنین حرکت کردند.

کاغذ دیواری عاشقانه(12)

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان