۱۳٩٠/٩/۳

فصل ششم عشق اول

فصل ششم عشق اول

سلام دوستان خوب و محترم . ببخشید که این داستان کمی دنباله دار و طولانی شده . اخه دلم نمیاد از برخی جزئیات مهم گذر کنم و سر و ته قصه را بهم بیارم. و فکر کنم این داستان اخرین داستانی باشد که در وبلاگ قرار میدم. همانگونه که برای سه نفر از دوستان عرض کردم و همچنین اول داستان گفتم این داستان و کلا تمامی داستانهایی که در وبلاگ قرار دادم بر اساس واقعیت است یا خود شاهد بودم و یا در اجتماع اتفاق افتاده بود.

خیلی مایلم ان دسته از دوستانی که منت بر سر من میگذارند و به این کلبه محقرم تشریف فرما میشوند و داستان را دنبال میکنند ولی کامنت نمیگذارند بدانم نظرشان چه بوده؟ خوششان نیامده؟ سر سری خواندن ؟ و یا اینکه حوصله یا وقت کامنت گذاشتن نداشتند؟

خدا کند به نحو احسن بتونم این قصه را به پایان برسانم.

داستان را تا انجا پیش بردیم که بابک به همراه پدر و مادرش برای خواستگاری عازم خانه عمویش شد . احمد اقا پدر بابک در فکر بود البته بدش هم نمیامد بهانه ای باشد برای دیدن برادرش و بابک مشوش و نگران بود. باری انها به منزل نازنین رسیدند و بعد از اینکه مطمئن شدند ادرس را درست امدند زنگ خانه را بصدا دراوردندو وارد شدند. کسی به استقابل انها نیامد و انها باید تا طبقه سوم پله ها را بالا میرفتند. بالاخره به درب منزل اقا محمود رسیدند و جلوی درب با مادر نازنین مواجه شدند که متعجبانه و هاج و واج نظاره گر انان بود. دوجاری به صورت تصنعی همدیگر را بوسیدند و انها وارد شدند. مجلس بسیار سنگینی بود . اصلا نه احمد اقا باور میکرد خانه برادر خود اینگونه سرد استقبال شود و نه بابک چنین انتظاری را داشت. بالاخره بعد از سحن چینی به سر اصل مطلب رفتند و از نازنین برای بابک خواستگاری کردند . تا ان موقع نه محمود اقا و نه همسرش و نازنین کلامی سخن نگفتند و وقتی احمد اقا و همسرش صبحتشان تمام شد بابک نگاهی به نازنین انداخت و با نگاه او را تمنا میکرد و میخواست واکنش او را ببیند .  سکوت عجیبی حکمفرما بود و نازنین صورتش گل انداخته بود و تشویش داشت و پدرش سرش را پایین انداخته بود و گلهای قالی را نگاه میکرد و کلامی سخن نمیگفت. مادر نازنین هم مشوش بود و جرات حرف نداشت و گاهی به شوهرش و گاهی به نازنین نگاه میکرد. وقتی سکوت بیش از اندازه طولانی شد احمد اقا رو به برادرش کرد و گفت حرفهای من ارزش جواب ندارد؟ محمود من از دخترت که مثل چشمام دوستش دارم برای بابک خواستگاری کردم. چرا جواب نمیدهی؟ اقا محمود سرش را بالا اورد و اب دهانش را قورت داد و گفت همچین حرف میزنی که انگار اتفاقی بین ما نیافتاده/ بعدش طلبکار هم هستی برای خواستگاری هم بهت بگم برای نازنین خواستگار میخواد بیاد و ...... احمد اقا نگذاشت حرف برادرش تموم بشه گفت دختر پل است و مردم رهگذر بله برای همه دخترها صد تا خواستگار میاد ولی نازنین از گوشت و پوست خودمون است و به غریبه نمیرسد. محمود گفت غریبه نیست اشناست. احمد اقا گفت کیه؟ اقا محمود گفت پسر اقا ملکی. احمد اقا تقریبا از جاش نیم خیز شد و گفت کی؟؟ پسر ملکی؟ قبل از اینکه محمود جواب برادرش را بدهد نازنین گفت بله شهروز پسر حاج اقا ملکی قراره بیاد خواستگاری. احمد اقا نگاهی به بابک انداخت که از هم وارفته بود و سرش را به میان دستانش گرفته بود و نگاهی به زنش انداخت که هاج و واج و نگران نظاره گر دو برادر بود و بعد با خشم گفت محمود بد جور به خاکی زدی. ملکی دشمن من و تو است او به خون من و تو تشنه است و خودت متوجه نشدی اختلاف من و تو سر منشا ان او بوده و او فتنه به پا کرد؟ حالا امده زندگیت را اتش بزنه؟ بخدا قسم اگر هر کس دیگری بود دست زنم و بابک را میگرفتم و از اینجا میرفتم ولی نمیگذارم اون نامرد زندگی تو و نازنین را خراب کند. محمود براشفت و گفت حرف مفت نزن احمد و مظلوم نمایی نکن. تو خودت باعث همه چی شدی. حالا امدی تیر خلاصت را هم بزنی و نازنین را به اسارت بگیری؟ نه نه من دختر به تو و پسرت نمیدم . اقا ملکی غریبه است ولی از صد تا نامرد مرد تر است . نازنین هم گفت عمو جان  بابک به دم مدرسه ام امد و من بهش گفتم با شخص دیگری دارم عروسی میکنم. عمو جان ببخشید من انتخابم را کردم و زن بابک نمیشوم. احمد اقا از جا بلند شد و به همسر و زنش گفت بلند شوید برویم دیگر جای ما اینجا نیست. به هر دوی شما وصیت میکنم هر وقت من مردم نگذارید محمود زیر تابوتم را بگیرد. محمود هم گفت بروید بسلامت من اگر نازنین هیچ خواستگاری نداشته باشد حاظر نیستم فرزند دلبندم را به خانه تو بفرستم بروید برو بسلامت اقا.

همان شب کذایی بابک همه ماوقع را با اشک و اندوه برام بازگو کرد و مستاصل شده بوداو نمیخواست به هیچ عنوان تسلیم شود . مقداری دلداریش دادم با انکه خودم هم اندوهگین بودم. صبح روز بعد ساعت 7 تلفن منزلمان زنگ خورد و پدر خدابیامرزم گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوال پرسی مرا با تعجب صدا کرد و گفت شهباز بیا تلفن. با تعجب به سمت تلفن رفتم و با سر و زیر لب پرسیدم کی است؟ و پدرم زیر لب گفت نازنین است. گوشی را گرفتم و بعد از سلام و احوال پرسی نازنین گفت شهباز امروز ظهر بعد از تعطیلی مدرسه ام میخوام ببینمت. با تعجب گفتم چرا؟ گفت خودت متوجه میشی خواهش میکنم تنها بیا و به بابک چیزی نگو. اگر واقعا به من و بابک علاقمندیم به او چیزی نگو . گفتم باشه کجا بیام ؟ بیا به پارک نزدیک مدرسه رو همون نیمکتی که من و تو بابک اون قدیما مینشستیم. گفتم باشه. خدانگهدار ....خدانگهدار.متعجب بودم. اخه نازنین با من چکار داره؟ چرا گفت بابک نفهمه؟ بابک را در جریان بگذارم؟ به اتاقم رفتم به فکر فرو رفتم. یادم به عشقی که من و رعنا بهم داشتیم و چگونه همدیگر را دوست داشتیم و میخواستیم با هم ازدواج کنیم ولی الان اون زیر خروارها خاک خوابیده.( یک توضیح لازم است به دوستان بدهم که در داستان قصه ناتمام به صورت کامل سرگذشت خودم و رعنا را نوشته بودم و در این داستان و در ان سال فکر میکردم رعنا فوت کرده و با انکه مثلا یکسال از فوتش میگذشت من هنوز سیاهپوش بودم ) . فکر و خاطرات رعنا دوباره دگرگونم کرد و چشمانم پز از اشک گردید. بالاخره تصمیم گرفتم به بابک فعلا چیزی نگویم و برم ببینم نازنین چه میگوید و شاید بتونم نظر او را عوض کنم و برای بابک سور پرایز ببرم.

سر ساعت به پارک رفتم و نازنین را دیدم . من و نازنین چون از کودکی با هم بزرگ شده بودیم با هم راحت بودیم و در واقع نازنین مثل خواهر خودم بود و دوستش داشتم. پس از سلام و علیک نازنین منتظرم نگذاشت و گفت شهباز تو خودت منو خوب میشناسی و به خصوصیتهای اخلاقی من واقفی و دوست نزدیک بابک هستی . من با تکان دادن سر حرفهایش را تایید کردم و منتظر ادامه گفتارش شدم. شهباز نمیدونم خبر داری یا نه دیشب بابک و عمو و زن عمو برای خواستگاری خانه امان امدند و کار به دعوا و حرفهای نامربوط رسید . شهباز ببخشید که به اینجا کشاندمت . من گفتم خواهش میکنم من در خدمتتان هستم. شهباز من بابک را خیلی دوست داشتم و همیشه به او عشق می ورزیدم . چه شبها که در خلوت خودم برای او نامه ننوشتم و صبحش نامه ها را سوزاندم / چقدر نذر کردم که بابک هم نظزش به من جلب شود ولی او اصلا توجهی نمیکرد . ولی در عوض چند بار خودم با چشمام دیدم که او دنبال دختران دیگر است و چند بار هم از دوستام شنیدم که بابک میخواسته با انها دوست شود. برای همین با خودم خلوت کردم و پیش خود گفتم بابک ترا دوست ندارد. و همیشه ترا مثل یک خواهر دیده. تو هم او را دوست داشته باش ولی مثل یک برادر. برام سخت بود و مدتها طول کشید ولی عشق او را از دلم بیرون کردم . شهباز خودت را ببین. تو و رعنا مثل هم همدیگر را دوست داشتید. بهم ابراز عشق میکردید و میخواستید که با هم ازدواج کنید که خدا بیامرزه رعنا جون را که ناکام و برای عشق تو از این دنیا رفت . با گفتار نازنین چشمان پر از اشک شد و عنان از دست دادم و اشک و اه از دیدگانم فرو ریخت . نازنین هم کمی گریه کرد و گفت شهباز ترو خدا منو ببخش اصلا نمی خواستم خاطرات را برات زنده کنم و باز ترا بیاد رعنا بندازم. با دستمال چشمانم را پاک کردم و با سختی گفتم مهم نیست . چند دقیقه  نازنین سکوت کرد که حالم سر جاش بیاد . بعد گفت شهباز من بابک را مثل داداش دوست دارم . من به شهروز غلاقه دارم و میخوام با او ازدواج کنم . ترو خدا باهاش صبحت کن از من صرف نظر کنه و به فکر زندگیش با کس دیگری باشه .

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان