۱۳۸٥/۱/٢٩

 

گفته های حکما و بزرگان:

سلام دوستان محترم. نميدانم شما تا چه اندازه اين حرف من را قبول داريد که قديميها و حکمای قديم گفتار و اندرزهايی ميدادند که با وجود اينکه چند دهه يا چند سده از ان ميگذرد هنوز طراوت و تازگی دارد و ميشود ان گفتار و اندرزهای حکيمانه را در زندگی وارد کرد تا بتوانيم درستر و بهتر زندگی کنيم. توجه شما عزيزان را به بخشی از اين گفتار جلب ميکنم و اميدوارم مورد پسندتان واقع شود:
اگر به کسي يک ماهي بدهيد، به او يک وعده غذا داده ايد ولي اگر روش صيد ماهي را به او بياموزيد، غذاي يک عمر او را تامين کرده ايد
مجنون گفت:
از شنیدن سخنان دیگران باز مانده ام. مگر آنچه که ازان توست. که این، کار منست. نگاهم را به آن که با من سخن می گوید پیوسته می دارم و تمامی خردم با توست.
 
لیلی گفت:
هر حالی که مجنون داشت، من نیز داشتم اما برتری من بر او آشکار است و آن، اینست که او پدیدار کرد و من، در رازداری فرو مردم
از سمنون محب:
پیش از عشق شما، دل من تهی بود، و به یاد مردم، به بازی و شوخی، سرگرم.
تا این که عشق، دل مرا فرا خواند و او نیز پزیرفت، و او را نمی بینم که از کوی شما دور شود.
به بلای خونین هجران مبتلا شوم! اگر دروغ بگویم که: اگر در دنیا به چیزی جز تو شاد باشم.
و اگر در دنیا چیزی دل مرا صید کند. یا هر گاه که پیش چشمم نیستی، چیزی چشمم را به سوی خود کشد.
خواه مرا به وصال برسان! و خواه به هجرانم بنشان! نمی بینم که دلم جز تو کسی را به شایستگی بپذیرد.
از سخنان بزرگمهر :
دشمنان با من دشمنی کردند. اما دشمنی را دشمن تر از نفس خود ندیدم.
 
از همه گونه غذای لذیذ خوردم و با زنان زیبا روی همبستر شدم و هیچیک از آنها را لذیذتر از تندرستی نیافتم.
 
 
مردی را گفتند:ازعشق فلان زن به کجا رسیدی؟ گفت:ماه را در خانه ی او پر نور تر از خانه ی دیگری می بینم
 
عربی،مادر خویش را با مردی دید. مادر را کشت.او را گفتند:چرا مادر را کشتی و مرد را بگذاشتی؟ گفت:در آن صورت باید هر روز مردی را بکشم.
عارفی گفت:دین و حاکم و سپاه و مردم همچون خیمه و ستون خیمه و میخ و طناب اند.
 
دشمن چون به تو نیازمند باشد،دوستار بقای تست و دوست چون از تو بی نیاز شود،مرگ تو بر او آسان می گردد.
 
جام یاقوت و شراب لعل،خاصان را رسد     بینوایان را نظر بر رحمت عامست و بس!
 
امیری معلم فرزند خویش را گفت: پیش از نوشتن او را شناگری بیاموز! چه،او، کسی را یابد که به جایش بنویسد و کسی را نیابد تا به جایش شنا کند.
 
یکی از زاهدان خواست همسر خویش را طلاق دهد.او را گفتند: عیب او چیست؟ و او گفت:کسی هست که عیب زن خویش گوید؟ چون او را طلاق گفت و با دیگری همسر شد،گفتند: اکنون بگوی! گفت:او،زن دیگری است و مرا با او کاری نیست.
 
مردی زمین
ی فروخت وبه بهایش اسبی خرید. حکیمی او را گفت: ای فلان! دانی که چه کردی؟چیزی را فروختی که آن را سرگین می دادی و ترا جو می داد و به عوض، چیزی خریدی که او را جو می دهی،و او ترا سرگین می دهد.
 
 
از یکی از شاعران:
با کسی دوستی کن! که بزرگوار و عفیف و با حیا و بخشنده باشد.
و چو تو گویی: نه! گوید: نه! و آنگاه که گویی: آری! گوید:آری!
از رشکی:
از حال خود آگاه نیم، لیک این قدر دانم که تو هر گاه از دل بگذری، اشکم زدامان بگذرد
 
از حسن دهلوی:
دارم دلی غمین، بیامرز! و مپرس!       صد واقعه در کمین، بیامرز! و مپرس!
شرمنده شوم، اگر بپرسی عملم           ای اکرم اکرمین! بیامرز! و مپرس!
شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان