۱۳۸٦/۸/٢۳

و..........اخر عشق

و .... اخر عشق

تقدیم به آنکه مدتی شعله های تنهایی را در من خاموش کرد

شب عروسی تو ای یار مرا

شب غمگینی بود

خانه با یاد تو لبریز

همه جا پرتو لرزندهء شمع

دوستانت همه شاد

عاشقانت همه جمع

لیک در جمع عزیزان ما با هم نبودیم افسوس

همه با یاد تو در طیف سرور

خانه در گل مستور

همه جالمعهء نور

یاد شیرینت در موج نشاط

عکس زیبای تو در جام بلور

لیک در جمع عزیزان ما با هم نبودیم افسوس

همه با یاد تو خندان بودند

و منِ(خانه به طوفان داده)

در میان همه گریان بودم

شمع همراه دل من می سوخت

وکسی آگه از این راز نبود

چه کنم بی تو درِ شادی ها

بر دلم باز نبود

شمع هم گریان بود

لیکن ای معنی عشق

اشک دلداده کجا؟

گریهء شمع کجا؟

من کجا با دل تنگ

شادیِ جمع کجا

چه شب تلخی بود

شب تنهایی من

من که در بستر غم ها بودم

من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

تو ندانی که چه تنها بودم

کاش میدانستی

شب عروسیت ای یار

من به اندازه چشم تمام مردم شهر

گریه کردم در خویش

گریه ام بدرقه راهت بود

شب عروسی تو من بودم و اشک

من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

آه ای معنی عشق

تو ندانی که چه تنها بودم

برای آخرین کلام فقط می توانم بگویممرا ببخش و با تمام وجود خوشبختی تورا از خداوند عشق آفرین تمنا میکنم

 

تنها تر از همیشه

 





 

گفت: چرا فقط نگاهم می‏کنی؟


معشوق رو بفهمی.



نمی‏دونم چرا نمی‏تونم بگم.



 سرم رو تکون دادم.



 کرده بودم، بزرگ می‏شدم؟


 



چه سکوت سردی بود ...

 من بودم و سکوت پشت پنجره ...

 من بودم و کابوس جدايی از تو ....

 آه چه لحظه ی تلخی بود آن هنگام که نگاهت به من ميگفت وقت رفتن است !

 اما کجا ؟!

 من کسی جز تو نداشتم .... سرمايه ی من بعد از خدا عشق  تو بود !

 چشمانم همينطور رفتنت را نظاره گر بود ...

 ميخواستم التماست کنم ... ميخواستم فرياد بزنم نرو من محتاج توام !

 اما ای داد ازين غرور بيجا که بين ما فاصله انداخته بود .

 ناگهان آسمان غريد ...

 ابر باريدن گرفت و قلبم فرياد زد : با تو هستم اجازه نده به اين آسودگی ترکت کند!

 در را باز کردم ... آنقدر دوديم تا خودم را به تو رساندم .

 دستت را گرفتم و گفتم : خواهش ميکنم تنهايم نگذار ...  من دوستت دارم .

 برق اشک را در چشمانت ديدم و....

 گفتی : آخر غرورت را شکستی !؟ حالاشدی يک عاشق واقعی .

 ....  و آغوشها ..... !


او رفت و من هیچ حرفی نزدم
می‏خواستم داد بزنم: اگه بازیت داده بودم و فراموشت
خندید و گفت: خیلی بچه‏ای، پس کی بزرگ میشی؟
می‏خواستم بگم مگه میشه دوست نداشته باشم، امّا فقط
پرسید: هنوز دوستم داری بعد این همه وقت؟
می‏خواستم بگم: هزار سال حرف دارم برات، امّا
گفت: حرفی نداری؟
می‏خواستم بگم: هنوز عاشق نشدی تا لذت دیدن

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان