۱۳۸٦/٩/٥

دو مطلب متفاوت

سلام دوستان عزیزم. دو مطلب متفاوت امروز دارم . اول از همه این خبر را به دوستان خوبم که در چت رووم ایرانیها بودند بگم که دوست بسیار خوبمان ( حاج محراب ) به جمع متاهلین پیوست و با دختر دلخواهش ازدواج کرد. من به نوبه خودم این وصلت فرخنده را به حاج محراب عزیز تبریک عرض میکنم و امیدوارم سالیان سال به همراه همسرش زندگی شاد همراه با سلامتی داشته باشند

عشق و یک دروغ :

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،
                                                       و دوباره من و يک دنيا خاطره...
TinyPic image

و اينک از احساس مي نويسم که خمير مايه حيات است
در هواي نمناک چشمانم و در ترنم موزون شب.
بگذار که ماه به تماشا بنشيند.
از تو مي نويسم که با وعده عشق در ميعادگاه حضور بگواه آمدي
تو که از ازل در پيت بودم و تا ابد رقص حضور ميکني
از تو که تنها تو را جستم و هيهات...
و ديگر هرگز به شوق نمي آيم
نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو
که شوق فريب سراب بود در بي انتهاي غم
و چونان کوه که دمي از استقامت نمي نشست و کنون سنت ديرين ميشکند
من از تو طمع ميبرم.
چه با تکيه بر تو به راه افتادم و حال خسته و دل شکسته و در راه مانده ام
در گرماي دستان تو چه رازي بود که نگفته باقي مانده
و من کجا گم کردم عطر عبور باران را
و در کدام لحظه بي بازگشت از زمان جا ماندم؟
چه شده گم شدم.
غروب بود و هواي جان و جاده مه آلود،
و من در غوغاي برگها با سرود پائيزان،
بي آنکه بدانم، دستهاي لرزان به سخاوت ابر بخشيدم
و در آغوش تو گم شدم.
گم شدم و چه پيدا
در تو رها شدم و اسير
از تو گريستم که خندان
در تو بي نياز و به تو نيازمند.
و تو در تبلور نياز من رخ نمودي...
هم اينک منم تنها و تو و آشيانه اي رو به باد
و تنها بهار مي ماند که هماره تحفه اي مي آورد از عطر گيسوان تو
آري بهار تازه نفس ميرسد و تو مهياي رفتني...
بگذار من و بهار در موج نسيم مخملي و ناز غنچه ها،
جشني به پا کنيم تا روز بازگشت،
تا جشن مهرگان.
که شايد باز گردي دگر بار که مي دانم
و خزان خواهد بود...
چتر باران به سر خواهم گرفت و
آغوش خواهم گشود.
دليرانه با تو خواهم پريد،
اينبار بالاتر.
تا نور، تا افق، تا ابتداي يک جوانه ديگر.
مرا از تو گريزي نيست،
که چسان سنگ الماس، از تراش
بيشمار رنجهاي تو در تلألو ام.
به انتظار مي نشينم بازگشت تو را تا فصل طلائي دل سپردنها،
تا خزان،
تا جشن باران

دوستت دارم

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان