۱۳۸٧/٢/٢٩

فقط یک اه تلخ

فقط یک اه تلخ :

خداوندا بده مرگم
به سوی خود صدایم کن
بسوزان جسم و جانم را
از این دنیا رهایم کن

در این دنیا برای من
توان زیستن نیست
هراسم من از آن روزی
که گویم هیچ خدایی نیست
 
اگر خواهی که مجنونت بمانم
ویا اینکه همیشه
خدای خود بدانم
به سوی خود صدایم کن
از این دنیا رهایم کن

 بی تو دنیا بر سرم آوار شد           بین ما هر پنجره دیوار شد

      درد ما در بودن ما ریشه داشت       مردن و رفتن علاج کار شد


      آنکه اول نوشدارو می نمود            بر لب ما زهر نیش مار شد
 
     عیب از ما بود از یاران نبود           هر که یار شد عاقبت بیدار شد

     عاقبت با حیله سوداگران               عشق هم کالای هر بازار شد

     آب یکجا مانده ام دریا کجاست         مردم از بس زندگی تکرار شد 

 

من از دیار عشق به تو نامه می نویسم! اینجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در کنار گل پژمرده شان آرام خوابیده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشید می گردد....
عمری می خواستم که عشق را با مداد رنگی هایم نقاشی کنم٬ غافل از اینکه عشق یعنی یکرنگی! این حرف را روزی که مرا با کلام خویش مسحور کرده بودی از نگاهت خواندم. چه روز با شکوهی بود! آن روز آسمان را بین خودمان تقسیم کردیم: باران برای من٬خورشید برای تو٬برف برای من٬ستاره ها برای تو....
ولی از آن روز مدتها گذشته است. بارانی که سهم من بود از چشمان من بارید. به موهای سپیدم نگاه کن!همه می گویند خیلی زود پیر شده ام٬ ولی تو که می دانی همان برف هایی که مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشید و چشمک ستاره می ارزید....
من بازی عشق را به تو باختم. از باختن پشیمان نیستم٬ ولی ای کاش می توانستم یک بار دیگر دلم را به تو ببازم. حیف که دیگر نمی توانم٬ کمی شکسته شده ام. برای این همه زیبایی نفس کم می آورم...

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان