|
|
|
۱۳۸٧/۳/۸ نجوا های من و دل
نجواهای من و دل:
پروانه صفت چشم به در دوخته بودم
وآنگه که خبر دار شدم سوخته بودم خاکستر جسم بر سر شمع فرو ریخت این بود وفایی که من آموخته بودم
نمی دانم که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکه انسان است و از احساس سرشار
من نمی دانم و همین درد سخت مرا می آزارد که چرا انسان این دانا این پیغمبر در تکاپوهایش چیزی از معجزه آنسو تر ره نبردست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد؟........ که هنوز مهربانی را نشناخته است و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی ها پنهان است من بر آنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خود بیگانه است وهمین سخت مرا می آزارد........
ای بی کرانگی من آن گیاهکم که به امید زیستن در جان خاک ریشه بر هر سو کشاندهام
موطن آدمی بر هیچ نقشه ای نشان نیست اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود
زندگی شهد گل است میمکدش زنبور زمان چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز یا گوشی شنوا به چنگ آری؟ باید ایستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد
کسی که یاد میگیرد پرواز کند ابتدا باید ایستادن و راه رفتن و دویدن و صعود کردن رافرا گیرد
امروز همان فرداییست که دیروز انتظارش را داشتی!
آسمانی فکرکن و در زمین زندگی کن این یعنی سعادت
گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم. اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم. من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم. من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم. من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم. من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند. |
صفحه اصلی آرشیو تماس با نویسنده :بازدیدها
|