۱۳۸٧/۳/۳٠

زندان عشق

زندان عشق  ( قسمت دوم )

سلام دوستان محترم و خوبم. خیلی مایل بودم این قسمت دوم را در ایران باشم و با حال و هوای کشور خوبمان بنویسم ولی خوب مقدر نشد. امیدوارم بتونم به زودی به کشور خوبمان ایران باز گردم.

sham

زندان عشق و این قسمت وصف ماجرای یکی از دوستان خوبم است. امیدوارم معشوق ان که یکی از خواننده های این وبلاگ است با خواندن این مطالب متوجه شود که چه به سر دوست خوب من امده و کمی با وجدان خود خلوت کند

دیدی چی شد . عزیزم تو هم سرنوشتت شد مثل من. تنها فرق من و تو اینه که من موندم با یه دنیا حسرت و تو موندی با یه دنیا خاطره . الهی من قربون اون چشمای قشنگ و گریونت بشم . بمیرم برای اون بغضی که با دیدنش راه گلوتو می بنده و آزارت می ده . عزیزم گریه کن خودتو خالی کن و از این زندون غم و اسارت عشق خودتو رها کن . مثل یه پرنده پرواز کن . خاطراتتو دور بریز . خدا رو شکر کن که تنها چیزی که ازش برات موند فقط خاطرس نه حسرت که تو وجودت رخنه کنه و کینه رو به وجود بیاره قلبتو مثل سنگ سخت کنه و بی رحمت کنه نفرت سرتا پای وجودتو بگیره و ....

دوست خوبم زندگی فقط این نیست . نگو خسته شدی نگو بی هدف شدی نگو نا امید شدی. به چیزایی فکر کن که شاید خدا به خاطرش نخواسته که تو بهش برسی درست مثل من

خودتو از قید و بند عشق و عاشقی خلاص کن. این چیزا به من و تو نیومده . به خودت فکر کن .

می دونم فکر می کنی که خیلی بی رحم شدم نه عزیزم تازه فهمیدم که باهام چه کار کردن . تازه فهمیدم عشق چی بود نفرت چیه ؟

اگر تو صحنه ی زندگی به ناگه یکی از سیمای سازت پاره شد آهنگ زندگی رو طوری بنواز که کسی نفهمه به تو چی گذشته.

عزیزم این دل نوشته ها رو برای تو می نویسم برای تو که توی قلبم برای خودت یه جایگاه ویژه داشتی . جایگاهی که خیلی ها دوست داشتن غصبش کنن اما نتونستن . حتی دوستام به جایگاه تو توی قلبم غبطه می خوردن . عزیزم حالا که از دستت دادم می خوام برات بنویسم . می خوام بهت بگم که چه طور خالصانه دوستت داشتم احساس پاکم نسبت به خودت ، اما تو هیچ وقت برای ا حساسم کوچکترین ارزش و اهمیتی قائل نبودی و فقط گفتی که نمی شه ، حتی به این فکر نکردی که همین یه کلمه چه طور نابودم می کنه . همیشه برام سوال بود که چرا نمی شه . راستی چرا ؟ عزیزم ، گل زندگیه من، مثل یه بهار بی مفهوم اومدی و مثل یه خزان بی سرانجام رفتی خزانی که هیچ بهاری به دنبال نداشت ، انگار دنیا به آخر رسیده بود ! واقعا رسیده بود ؟ اونروز هیچ وقت از یادم نمی ره ، همون روز ، یادت نیست ؟ عمق فاجعه رو می گم . همون شب که تلفن با اضطراب و تشویش صدام زد و منم با دلشوره گوشی رو برداشتم و گفتم الو ؟ یه نفر اون ور خط سعی می کرد آروم صحبت کنه اما باطن کلامش داد می زد . می دونی چی گفت : هه ... گفت عزیزم بهت تبریک می گم . احساست بالاخره لگد مال شد. قلبم تو سینه از تپش ایستاد ، انگار حدس می زد که باید چه اتفاقی افتاده باشه . از ته گلوم ناخداگاه صدایی بلند شد که گفت : چرا ؟ صدا لحنش تغییر کرد و با طعنه گفت : عشقتون عاشق شده . بهار بی مفهوم من باورش سخته هنوزم ، تو که می تونستی عاشق بشی پس چرا..........؟ آه خدایا کاری بکن . تنها شدم حالا شبا برای کی گریه کنم . به خدا دوست دارم .تو جون منی عشق منی توی چشمام نگاه کن تا بهت بگم که تو مال منی عمر منی . اما افسوس که وقتی فهمیدی دوست دارم دیگه توی چشمام نگاه نکردی ......الهی فدای اون طنین صدات بشم که قشنگترین صدای زندگیم بود . آره بود چون الان دیگه مال من نیست و از اون همه احساس بی انتها فقط خاکستر بر باد رفته ای باقی مونده . عزیزم باورت می شه یادته وقتی می دیدمش اول از همه گوشی رو بر می داشتم و به تو می گفتم دیدمش وتو می گفتی پس امشب همنشین فرشته هایی و من می گفتم همن الانشم توی راه آسمونم . آره سرور بی پایان من ، آسمون . از شوق دیدن روی ماهت به ملکوت می پیوستم  . ملائک بهم غبطه می خوردن به این عشق بی انتها به این لذت مقدس . می گفتن خدا عاشقا رو دوست داره ... خدایا واقعا دوست داری ؟ پس چرا این رسم دیرینه هنوزم پابرجاست ؟ کدوم رسم ! همون رسمی که می گه:

 کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد. کسی که تورا دوست

 دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج بزرگی است

باز شب شد چقدر تنهایم                           گفته بودی که شبی می آیم

 

باز شب شد و از پنجره ام                        همچنان راه تو را می پایم

 

کنج این پنجره ها شب همه شب                منم و گریه و های و هایم

 

پشت این پنجره ها تا سحر                       پنجه بر پیکر شب می سایم

 

نکند بیهوده عمر خود را                          پشت این پنجره می فرسایم

 

نکند بیهوده تکرار شود                            قصه ی چشم به راهی هایم

 

باز چون دیشب و شب های دیگر               می روم پنجره را بگشایم

 

باز شب شد و از پنجره ام                        همچنان راه تو را می پایم....

 

 

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان