۱۳۸٧/٤/۳۱

خلوت غربت

 

 مشتی از ماسه های ساحل:

 

 اندوه عشق آواز می خواندواندوه شناخت به

سخن در می آید واندوه خواسته ها در گوش زمزمه

می کندواندوه فقر ناله سر می دهد

امّادر آنجا اندوهی هست که از عشق عمیق تر واز

شناخت با هوش تر واز آرزوهاقوی ترواز فقر تلخ تراست

لیک لال است ونمی تواند سخن بگوید ولی

نابیناست وچشمانی دارد که ستاره وار میدرخشد

 

              

 

 چون با همسایه درد دل کند جزئی از قلب تورا

به او می بخشد. اگربزرگ منش باشد سپاس می گوید

وگرنه به خواری ات کشد.

فضیلت وبرتری در تحسین گذشته نیست

بلکه در مواجه شدن با آینده است

 

 

 

بی نوایی نقابی است که آثار تکبر در

پشت آن مخفی وپنهان است.

ادعا کردن نقابی است که چهره ی بلا را می پوشاند.

هر گاه انسان غیر متمدن گرسنه شود

از درخت می چیند و می خورد.

هرگاه متمدنی گرسنه شودمیوه ای را از کسی

می خردکه آن رادیگری خریده واونیزازدیگری

تهیه نموده است.

هنر گامی در شناخت ظاهر است برای

به دست آوردن نا شناخته های پنهان

 

 

 

زمین نفس می کشدتا ما متولدشویم

اما چون نفسهایش آرام گیرد می میریم.

چشم آدمی دنیارا بزرگتر از حقیقت می بیند.

 

 

من خودراازاین مردم بری میدانم زیرا

بی باکی را شجاعت وتواضع را بزدلی می نامند.

من ازآنان بیزارم زیرا سکوت را جهل و بسیار

سخن گفتن را آگاهی وتقلید راهنر می دانند.

به من می گویند:

اگر بنده ی خفته ای را ببینی اورابیدارمکن.

شاید خواب رهایی می بیند.

به آنان می گویم:

اگربنده ای خفته ببینم اورابیدار می کنم

تادرباره رهایی با او سخن بگویم.

زیبارویان مرا اسیر زیبائی خود می کنند اما

زیباتر آن است که ماراازخودرها سازند.

خشم آتشفشانی است که بر قله آن هیچ گیاهی نمی روید.

رود می کوشد تا به دریا رسد

چه آسیاب بشکند چه نشکند.

ادیب ازاندیشه واحساس ساخته می شود آنگاه

به اوسخن الهام میگردد درحالی که محقق با کلام

ساخته می شود آنگاه اندکی ازاندیشه واحساس

به اومی دهند.

ای کاش با پاهایتان بخوریدوبادستهاتان راه بروید!

شادی واندوه نزد شمابزرگ نشدجزءآنکه

دنیا در برابردیگانتان خواروکوچک شده باشد.

دانش بذرهایتان رامی رویاند اما

هیچ بذری رادر شما نمی کارد.

من هرگز خشمگین نشدم وکسی را خشمگین نکردم

مگر آنکه خشم سلاحی برای دفاع از خودم باشد اما

اگر ضعیف نبودم هرگز چنین سلاحی را انتخاب

نمی کردم.

اگر جد عیسی می دانست چه کسی در درون

او مخفی است در برابر خودش می ایستاد

وخشوع می کرد عشق خوشبختی لرزانی است.

مردم می پندارند که تیز بین هستم زیرا

آنان رااز پشت سوراخهای غربال می بینم

هرگزدرد وحشت تنهایی راحس نکرده ام تا این که

مردم عیب هایم را ستودند وبرنیکی های

بی زبانی ام طعنه زدند

در میان مردم قاتلانی را می شناسم که هرگز خونی بر

زمین نریختندودزدانی که هیچ ندزدیده اند و

دروغگویانی که جزء سخن راست نگفته اند

حقیقتی که نیازمند برهان باشدنیمی از حقیقت است.

پس مرا از حکمتی که نمی گرید واز فلسفه ای که

نمی خندد واز عظمتی که در برابر کودکان

سر خم نیاورد دور کنید!

ای هستی دانا که در پدیده های ظاهر

موجودات مخفی شده ای!

هستی تو به بودن آفریده ها

بستگی دارد و برای کانئات است.

توسخن مرا می شنوی زیراازدرونم

آگاهی ومرا می بینی زیرا هر چیز

زنده ای رامی بینی

 

 

شهباز

[ سایه عشق و دلدادگی| آرشیو سایه عشق و دلدادگی | ایمیل ]

صفحه اصلی
آرشیو
تماس با نویسنده
:بازدیدها
:آمار وبلاگ


لینک دوستان